+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.73
(از زبون جونگ کوک)
اتاق سفید و سرد بود. فقط صدای دستگاههای پزشکی و هقهق آروم ا.ت تو فضا میپیچید. من روی تخت دراز کشیده بودم، بدنم پر از درد و بانداژ، ولی چشمام فقط به ا.ت بود.
اون تو گوشه اتاق ایستاده بود، دستاشو محکم دور خودش حلقه کرده بود، انگار اگه شل کنه کامل میشکست. صورتش خیس اشک بود، چشماش قرمز و پر از ترس.
من با درد زیاد دستمو آروم دراز کردم. صدام خشن و شکسته بود:
- ا.ت... بیا... فقط یه لحظه... لطفاً...
ا.ت تکون نخورد. فقط بیشتر جمع شد و هقهقش شدیدتر شد.
من گلومو صاف کردم، ولی بازم صدام لرزید:
- من... من همه چی رو خراب کردم. مامان و باباتو، شرکتتو، غرورتو، همه خندههاتو... من همهشو نابود کردم. میدونم. هر شب وقتی خوابم نمیبرد، یاد اون شب تولدت میافتم... یاد اینکه اسلحه دستم بود و تو جلوم ایستاده بودی با لباس صورتی... و من نتونستم تمومت کنم.
اشک از گوشه چشمم سر خورد. من که هیچوقت جلوی کسی ضعیف نشدم، حالا جلوی ا.ت داشتم میشکستم.
- وقتی فرار کردی... چهار ماه و نیم جهنم کشیدم. هر شب بهت فکر میکردم. اول فقط عصبانی بودم، بعد... دلم برات تنگ شد. دلم میخواست صداشو بشنوم، حتی اگه فحشم بدی. دلم میخواست بغلت کنم، حتی اگه ازم بترسی. من... من عاشق شدم ا.ت. لعنتی، واقعاً عاشق شدم. من نباید عاشق دختری میشدم که باید میکشتمش... ولی شدم.
من نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم، صداهم کاملاً شکسته بود:
- وقتی تو رودخونه تو بغلم بودی و اون بوسه کوچولو رو زدم... حس کردم قلبم دوباره زنده شد. حتی اگه تو هنوز ازم متنفری... حتی اگه هنوز وقتی نزدیکت میشم میترسی... من پشیمون نیستم. من فقط... فقط نمیتونم بدون تو باشم.
دستام هنوز دراز بود. لرز داشت.
- اگه میخوای بری... مجبورت نمیکنم بمونی. ولی بدون که اگه بری، من دیگه هیچوقت آدم نمیشم. تو تنها چیزی هستی که تو این دنیای لعنتی برام مونده.
سکوت شد. فقط صدای هقهق ا.ت و تپش قلب من تو دستگاه میاومد.
من با چشمای خیس بهش نگاه کردم و آروم گفتم:
- فقط... بیا پیشم. حتی اگه فقط امشب. حتی اگه فقط چون دلت نمیخواد ببینم بمیرم... بیا.
من منتظر بودم. قلبم، زخمهام، تمام وجودم منتظر بود..........
ادامه دارد.........
از حق نگذریم توی نوشتن این پارت گریه کردم از حرف های کوک...
نمیدونم چرا
شاید چون از ته دلم میاد🤷🏻♀🤷🏻♀
-I shouldn't fall in love with you
p.73
(از زبون جونگ کوک)
اتاق سفید و سرد بود. فقط صدای دستگاههای پزشکی و هقهق آروم ا.ت تو فضا میپیچید. من روی تخت دراز کشیده بودم، بدنم پر از درد و بانداژ، ولی چشمام فقط به ا.ت بود.
اون تو گوشه اتاق ایستاده بود، دستاشو محکم دور خودش حلقه کرده بود، انگار اگه شل کنه کامل میشکست. صورتش خیس اشک بود، چشماش قرمز و پر از ترس.
من با درد زیاد دستمو آروم دراز کردم. صدام خشن و شکسته بود:
- ا.ت... بیا... فقط یه لحظه... لطفاً...
ا.ت تکون نخورد. فقط بیشتر جمع شد و هقهقش شدیدتر شد.
من گلومو صاف کردم، ولی بازم صدام لرزید:
- من... من همه چی رو خراب کردم. مامان و باباتو، شرکتتو، غرورتو، همه خندههاتو... من همهشو نابود کردم. میدونم. هر شب وقتی خوابم نمیبرد، یاد اون شب تولدت میافتم... یاد اینکه اسلحه دستم بود و تو جلوم ایستاده بودی با لباس صورتی... و من نتونستم تمومت کنم.
اشک از گوشه چشمم سر خورد. من که هیچوقت جلوی کسی ضعیف نشدم، حالا جلوی ا.ت داشتم میشکستم.
- وقتی فرار کردی... چهار ماه و نیم جهنم کشیدم. هر شب بهت فکر میکردم. اول فقط عصبانی بودم، بعد... دلم برات تنگ شد. دلم میخواست صداشو بشنوم، حتی اگه فحشم بدی. دلم میخواست بغلت کنم، حتی اگه ازم بترسی. من... من عاشق شدم ا.ت. لعنتی، واقعاً عاشق شدم. من نباید عاشق دختری میشدم که باید میکشتمش... ولی شدم.
من نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم، صداهم کاملاً شکسته بود:
- وقتی تو رودخونه تو بغلم بودی و اون بوسه کوچولو رو زدم... حس کردم قلبم دوباره زنده شد. حتی اگه تو هنوز ازم متنفری... حتی اگه هنوز وقتی نزدیکت میشم میترسی... من پشیمون نیستم. من فقط... فقط نمیتونم بدون تو باشم.
دستام هنوز دراز بود. لرز داشت.
- اگه میخوای بری... مجبورت نمیکنم بمونی. ولی بدون که اگه بری، من دیگه هیچوقت آدم نمیشم. تو تنها چیزی هستی که تو این دنیای لعنتی برام مونده.
سکوت شد. فقط صدای هقهق ا.ت و تپش قلب من تو دستگاه میاومد.
من با چشمای خیس بهش نگاه کردم و آروم گفتم:
- فقط... بیا پیشم. حتی اگه فقط امشب. حتی اگه فقط چون دلت نمیخواد ببینم بمیرم... بیا.
من منتظر بودم. قلبم، زخمهام، تمام وجودم منتظر بود..........
ادامه دارد.........
از حق نگذریم توی نوشتن این پارت گریه کردم از حرف های کوک...
نمیدونم چرا
شاید چون از ته دلم میاد🤷🏻♀🤷🏻♀
- ۸۸۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط