بعد از اون ماجرای پارک لاله و تب و لرز و آب پرتقال و کباب

بعد از اون ماجرای پارک لاله و تب و لرز و آب پرتقال و کباب و...
احساس نزدیکی بیشتری میکردیم...
حداقل من، فهمیده بودم دوستی غزل با من، اونقدر واسش مهمه که حاضره بخاطرش خطر کنه و...
بنابراین ارتباطمون بیشتر شد...
حداقل هفته ای یه بار سعی میکردیم یه برنامه بذاریم و همدیگه رو ببینیم...
بیشتر میرفتیم پارک،اما برادران نیروی انتظامی و بسیج و گشت ارشاد و سایر دوستان انقد مراقب بودن که خدای نکرده ما دچار گناه نشیم و نریم جهنم مجبور شدیم قید پارک رو بزنیم...
جالبه که توو یه روز سه بار به ما گیر دادن!
اول برادران تپل نیروی انتظامی، بعد یه برادر تقلبی که میخواست مارو بتیغه، بعد دوتا فنچ بسیجی که هنوز دست چپ و راستشون رو تشخیص نمیدادن اما شدیدا نگران جهنمی شدن ما بودن...
ما هم چون میترسیدیم که قضیه به خانواده هامون کشیده بشه، هر چرندی که اونا میگفتن باید میگفتیم چشششششم!!!!!
خلاصه تصمیم گرفتیم تغییر روش بدیم...
سینما جای خوبی بود!
چرا؟!
چون تنها جایی که میشد دو ساعت با خیال راحت کنار هم بشینیم سینما بود...
دفعات اول واسمون خیلی مهم بود که چه فیلمی و چه سینمایی بریم!
اما بعد از مدتی،دیگه نه فیلم مهم بود نه سینما!
چون ما اصلا نمیرفتیم فیلم ببینیم،
میرفتیم همدیگه رو ببینیم!!!
کلا سینما جای خوبی بود، چون هم به اعتلای فرهنگ ایرانی اسلامی کمک میکردیم، هم میتونستیم شونه به شونه هم بشینیم، دستای همدیگه رو بگیریم و یواشکی حرفای عاشقانه بزنیم!
این وسط،هرچی سینما خلوت تر و فیلم آشغالتر بود، ما به هدفمون نزدیکتر بودیم!!!
دیدگاه ها (۹)

برادر ناتنی

I'm not jealous part 66حرصی گفتم+برای هر کی جز من باشه گوشاش...

⊰ سانا توایس به یکی از کامنت ها درمورد رابطه بی‌تی‌اس و توای...

تــو می دونستــی که چه کیفـــی داره . . .!دســتِ منو بگـــیر...

اون پشت چه خبره؟!

دلم اون حالو هوایی رو میخواد که میرفتیم لوازم و تحریر مدرسمو...

باهمدیگه درس میخوندیمترازای قلمچیمون و باهم تنظیم میکردیم؛چن...

*my mafia friend*PT16

دلتنگی ❣️

لینو به کامنت‌های استی‌ها در فنز FANS پاسخ داد💙: من هم می‌خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط