{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۳

پارت ۳۳


به گفته ی ناروتو، از وقتی که با ساسکه وارد رابطه شد همه چیز شروع کرد به ندرت بهتر شدن. هر حمله ی عصبی ای با یک بوسه خوب میشد و هر کابوسی با یک بغل حل. (سینگل ترین فرد قرن داره اینا رو مینویسه هااا) ناروتو بالاخره میتوانست بگوید از شر فشار روانی و بار روی دوشش خلاص شده. و کارش به جایی رسید که بهش اجازه دادند پدر و مادرش را ببیند. البته از پشت یک شیشه ی ضخیم.
کوشینا و ناروتو با گریه چسبیدند به دو طرف شیشه.
Ku:"ناروتوووو عرررر."
N:"مامانننن عررررر."
Ku:"فدای چشمات بشم مامانی حالت چطوره؟"
میناتو خنده عصبی ای کرد:"ام...عزیزم میشه منم حرف-"
Ku:"خفه بینم میناتو، الان نه."
میناتو جا خورد و سریع سر تکان داد:"چشم چشم بفرمایین."
Ku:"کجا بودم؟ ناروتووو عررررر"
N:"مامانی قربون دستپختت بیا منو از اینجا وردار ببر از بس فرنی خوردم دارم شبیهش میشم"
دست هایشان را از دو طرف گذاشتند روی شیشه.
N,Ku:"مامانم/پسرم تاج سرم."
ساسکه که از دور داشت نگاه میکرد و برگ برایش نمانده بود فکر کرد:"فهمیدم ناروتو به کی رفته. اخلاقی کپ ننشه."
یواش یواش رفت جلو و دست تکان داد:"ام...روز خوش خانوم اوزوماکی و اقای نامیکازه، من دکتر ناروتو ام."
توجه میناتو و کوشینا جلب شد به ساسکه.
Mi:"اوووو."
و بالاخره کوشینا رفت با ساسکه حرف بزند و جا برای میناتو باز شد که با پسرش خلوت کند.
Mi:"بابایی غذا خوب میخوری؟ لاغر شدی."
N:"بابا اینجا غذاهاشون مزه توالت میده به جان خودم."
Mi:"ای بابا تو روزنامه زده بود ۵ ستاره که."
N:"پنج ستارهههه؟ اینجا یکی از ستاره ها هست بقیشو تو خواب ببینی."
صدای کوشینا قشنگ کل اسایشگاه را گرفت:"چه دکتر خوشتیپییی!"
به میناتو بر خورد، بیچاره شانه هایش وا رفت:"عزیزم؟ واقعا؟"
کوشینا انگشتش را جلوی او تکان داد:"البته نه به خوشتیپی شوهر خودم، به چشم برادری."
میناتو که سر حال امد ساسکه نیشخند نرمی زد:"دیدنتون واقعا باعث افتخاره، من از پسرتون خیلی خوب مراقبت میکنم." (ارواح عمت)
لبخند رضایت روی لب های کوشینا جا خوش کرد:"به به به، شما خیلی مثل اینکه ادم درستکاری هستی. پسرمو پیش خوب کسی فرستادم."
ناروتو دویید و جا خوشحالی دستش را انداخت گردن ساسکه:"اتفاقا اومدیم یه خبرایی بدیم مامان."
کوشینا اخم کرد:"ناروتو، از سر و کول اقای دکتر بالا نرو."
Mi:"چه خبرایی؟"
ناروتو محکم لپ ساسکه را کشید:"این عنتر اقا دیگه شده دوست پسرم."
Ku:"...."
Mi:"..."
سکوت، برای یه دو سه ثانیه. بعد:
Ku:"پسره ی خیره سر رفتی دادی؟"
(نه عشقم قراره بده‌.)
ساسکه که لپش را میمالید ناگهان شروع کرد قهقهه زدن:"چی؟"
N:"وات؟ نه مامااااننن این چه حرفی بود زدی؟"
میناتو از شدت ضربه روحی مجبور بود برای ایستادن از دیوار کمک بگیرد:"اوه اوه خیلی سنگین بود. ناروتو گی ای؟"
Ku:"تو گوه خوردی گی ای. پاشو بیا اینور ببینم چه گلی به سرم بگیرم با این پسری که تربیت کردم."
ناروتو کلا سرخ شد، دو مشتی زد به شیشه:"مامااانننن؟ تو مگه نگفتی گی بودن اشکال نداره؟"
Ku:"گفتم ولی انتظار نداشتم جدی بری با پسر رل بزنی بیا اینور ببینم."
ساسکه که هیجان خداگونه توی رگ هایش میپیچید سریع شکلات میان وعده اش را توی جیبش دراورد که بینش بخورد:"اوه بحث داغه."
N:"ینی واقعا الان شما دو تا راضی نیستید؟ مامان بگو دروغه."
کوشینا اه کشید و پیشانی اش را تکیه داد به شیشه:"نه پسرم، واقعا مشکلی نیست. فقط من و بابات خو یه نوه ای هم میخواستیم الان ارزو به دل موندیم."
Mi:"هعی، نوه بی نوه؟"
Ku:"نوه بی نوه عزیزم."
و میخواستند تو بغل هم زار بزنند که ساسکه گفت:"مشکل اینه؟ خو عیب نداره که میریم از پرورشگاه میاریم."
Ku,Mi:"بدرد نمیخورههه ما زرد و طلایی میپسندیم."
N:"ای بابا منم الان گریه م میگیره. ولی خو چیکار کنم دیگه قید نوه رو بزنید بای."
و میناتو و کوشینا ماندند و ارزوی داشتن نوه. هعییی، نفس سنگین.
میناتو و کوشینا را دعوت کردند توی دفتر اوبیتو که بزرگتر بود تا برایشان کل ماجرا را از اول تا اخر توضیح بدهند. هر چند بیشتر اوبیتو حرف زد:"اره دیگه و اینجوری شد که مثل زامبیا از مرگ برگشتم و همه چی گل و بلبل شد خانوم جون."
Ku:"حیحی شما چه بانمکی."
O:"فداتون بشم بانمکی از شماس."
Mi:"ممنون که مراقب پسرم بودید واقعا از همتون بینهایت ممنونیم."
اوبیتو و ساسکه و کاکاشی که سه تایی از دست ناروتو بیچاره شده بودند سر تکان دادند:"ارادت دارید. پسرتون جاش رو سر ماس."
ناروتو با مغرور ترین قیافه ممکن چایی اش را هورت کشید:"باریکلا، نوکرای خوبی بودید راضی بودم. از غذا اسایشگاهتون افتضاحه ولی از لحاظ نوکری اوفففف."
کاکاشی با بیلاخی ترین نگاه ممکن زل زد به ناروتو:"اره، به شرطی که یه سلیطه ای مثل تو گیر ادم بیوفته."
دیدگاه ها (۲۷)

پارت ۳۴N:"مطمئنی اشکال نداره امشب بخوابم اینجا؟"ناروتو ایستا...

پارت ۳۵صبح که ساسکه صبحانه گذاشت جلوی ناروتو، دوباره فرنی بو...

بله بچه ها گفتن که امتحانات اخر سال برگذار نمیشه و من دارم م...

پارت ۳۲ساسکه داشت کنار ناروتو راه میرفت، هر قدمی که برمیداشت...

پارت ۴۲میناتو و کوشینا کمک کردند بچه ها را از انباری جمع کنن...

پارت ۵۰●(۹ ماه بعد.)Ku:"دیگه نمیتونم نگه دارم میناتو کمککک"ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط