پارت
پارت ۵۰
●(۹ ماه بعد.)
Ku:"دیگه نمیتونم نگه دارم میناتو کمککک"
کوشینا مدام جیغ و داد میکرد، بالاخره زمان موعود برای او و میناتو فرا رسیده بود تا یک کوچولوی بامزه به دنیا اضافه کنند. میناتو مدام میرفت اینور انور:"وای خدا چیکار کنم بدبخت شدم. باید مهرو نگه دارم."
دکتر داشت سعی میکرد بچه را به دنیا بیاورد و میناتو مهر جینچوریکی کوشینا را نگه داشته بود تا مبادا نه دم ازاد شود.
اوبیتو و کاکاشی نشسته بودند داخل سالن انتظار رین هم رفته بود داخل کمک کند.
O:"بیچاره خاله کوشینا، حتما خیلی درد داره."
K:"قشنگ صدای جیغش داره میاد."
O:"الان بچشون همون روباه نه دمه؟"
K:"نه الاغ، اون تو محفظه چاکرایی عه نه رحم."
O:"اینا رو تو از کجا میدونی؟"
بعد دوباره جیغ کوشینا درامد و به همراهش...صدای ضعیف گریه. اوبیتو و کاکاشی سیخ نشستند.
O:"نینی به دنیا اومددد."
و سریع بلند شدند تا بروند داخل ولی پرستار جلویشان را گرفت:"الان نمیشه، بشینین."
بعدش رین که ماسک و دستکش پوشیده بود از اتاق عمل امد بیرون. اوبیتو و کاکاشی سریع دویدند سمتش.
O:"چی شد، چه شکلیه؟ خاله خوبه؟"
K:"سنسه کجاس؟ بچه سالمه؟"
رین سعی کرد ارامشان کند، بعد ماسکش را برداشت و با ذوق پرید هوا:"یه پسرههه!"
●
O:"من میخوام اول ببینمشش."
R:"من کمک کردم پس خودم اول میبینم."
K:"گمشین کنار خودم اول میبینم."
میناتو داشت سعی میکرد بچه ها را ارام کند، چون زیاد از حد ذوق داشتند که نوزاد تازه را ببینند. نگهشان داشت سر جایشان:"خب بچه ها، همگی با هم میبینینش. ولی خاله کوشینا رو اذیت نکنینا، خیلی خسته س."
K,O,R:"چشم سنسه!"
و بعد، میناتو راهشان داد داخل. کوشینا روی تخت نشسته بود و یک پارچه ی کوچولو دستش بود. اوبیتو از ذوق داشت ناخن هایش را میجوید. نشستند کنار تخت.
Ku:"خب بچه ها، حاضرید؟"
همه تند تند سر تکان دادند، بعد کوشینا اهسته پارچه را برداشت. یک بچه ی کوچولو با موهای بلوند که سه تا خط نازک و بانمک روی هر کدام از گونه هایش داشت. هر سه چسبیدند به میله ی تخت.
R:"وای چه گوگولیهه."
O:"شبیه جوجه س."
K:"چقد کوچولو موچولوعه."
بعد میناتو و کوشینا نگاهی به هم انداختند قبل از اینکه با لبخند بگویند:"به ناروتو کوچولو خوشامد بگید."
●
بالاخره قرار شد اولین نفری که بعد از میناتو بچه را بغل میکند، کاکاشی باشد. چون مثل رین و اوبیتو انفجار نمیزد. کاکاشی اهسته ناروتو کوچولو را گرفت توی بغلش، سعی کرد مراقب باشد.
K:"وای خدا چقد داغ و نرمه."
اوبیتو کمی لپ ناروتو را انگولک کرد:"میخوام قورتش بدم."
K:"نه اوبیتو خر نشو، انقدم بهش دست نزن مریض میشه ها."
اوبیتو اویزان کوشینا شد:"خاله توروخدا میشه منم بغلش کنم؟"
Ku:"یواش اینکارو بکن، حواست باشه به گردنش."
بعد کاکاشی ناروتو را داد به اوبیتو. چشم های اوبیتو برق زد وقتی نینی کوچولو توی بازوهایش قرار گرفت:"خدااااا، این قشنگ ترین نینی قرنه."
بعد ناروتو اهسته چشم هایش را باز کرد، اولین دیدگاهش نسبت به دنیای اطرافش.
R:"عه بیدار شددد!"
K:"چشماش آبیه!"
O:"برگامم، کپی سنسه س."
Ku:"عالیه. اینهمه درد کشیدم که تهش شبیه باباش شه."
میناتو خنده ی استرسی ای کرد:"هنوز بچه س شاید چیزای دیگه ش مثل تو باشه."
●
و اینطوری شد که نینی ناروتو به دنیای انها اضافه شد. خیلی هم برای بقیه مهم شد. اوبیتو و کاکاشی تقریبا هر اخر هفته خانه ی میناتو و کوشینا بودند و نوبتی کمک میکردند، بازی میکردند، در پوشک عوض کردن کمک میرساندند. و این اتفاق، کم کم باعث شد که کاکاشی و اوبیتو از قبل هم نزدیک تر شوند. هر بار که از ناروتو مراقبت میکردند، حس خانواده میداد. هربار که با هم او را میخنداندند، همکاری بینشان قوی تر میشد. و ناروتو، دلیل یک حرکت اصلی شد. یک جرقه ی بزرگ.
●(۹ ماه بعد.)
Ku:"دیگه نمیتونم نگه دارم میناتو کمککک"
کوشینا مدام جیغ و داد میکرد، بالاخره زمان موعود برای او و میناتو فرا رسیده بود تا یک کوچولوی بامزه به دنیا اضافه کنند. میناتو مدام میرفت اینور انور:"وای خدا چیکار کنم بدبخت شدم. باید مهرو نگه دارم."
دکتر داشت سعی میکرد بچه را به دنیا بیاورد و میناتو مهر جینچوریکی کوشینا را نگه داشته بود تا مبادا نه دم ازاد شود.
اوبیتو و کاکاشی نشسته بودند داخل سالن انتظار رین هم رفته بود داخل کمک کند.
O:"بیچاره خاله کوشینا، حتما خیلی درد داره."
K:"قشنگ صدای جیغش داره میاد."
O:"الان بچشون همون روباه نه دمه؟"
K:"نه الاغ، اون تو محفظه چاکرایی عه نه رحم."
O:"اینا رو تو از کجا میدونی؟"
بعد دوباره جیغ کوشینا درامد و به همراهش...صدای ضعیف گریه. اوبیتو و کاکاشی سیخ نشستند.
O:"نینی به دنیا اومددد."
و سریع بلند شدند تا بروند داخل ولی پرستار جلویشان را گرفت:"الان نمیشه، بشینین."
بعدش رین که ماسک و دستکش پوشیده بود از اتاق عمل امد بیرون. اوبیتو و کاکاشی سریع دویدند سمتش.
O:"چی شد، چه شکلیه؟ خاله خوبه؟"
K:"سنسه کجاس؟ بچه سالمه؟"
رین سعی کرد ارامشان کند، بعد ماسکش را برداشت و با ذوق پرید هوا:"یه پسرههه!"
●
O:"من میخوام اول ببینمشش."
R:"من کمک کردم پس خودم اول میبینم."
K:"گمشین کنار خودم اول میبینم."
میناتو داشت سعی میکرد بچه ها را ارام کند، چون زیاد از حد ذوق داشتند که نوزاد تازه را ببینند. نگهشان داشت سر جایشان:"خب بچه ها، همگی با هم میبینینش. ولی خاله کوشینا رو اذیت نکنینا، خیلی خسته س."
K,O,R:"چشم سنسه!"
و بعد، میناتو راهشان داد داخل. کوشینا روی تخت نشسته بود و یک پارچه ی کوچولو دستش بود. اوبیتو از ذوق داشت ناخن هایش را میجوید. نشستند کنار تخت.
Ku:"خب بچه ها، حاضرید؟"
همه تند تند سر تکان دادند، بعد کوشینا اهسته پارچه را برداشت. یک بچه ی کوچولو با موهای بلوند که سه تا خط نازک و بانمک روی هر کدام از گونه هایش داشت. هر سه چسبیدند به میله ی تخت.
R:"وای چه گوگولیهه."
O:"شبیه جوجه س."
K:"چقد کوچولو موچولوعه."
بعد میناتو و کوشینا نگاهی به هم انداختند قبل از اینکه با لبخند بگویند:"به ناروتو کوچولو خوشامد بگید."
●
بالاخره قرار شد اولین نفری که بعد از میناتو بچه را بغل میکند، کاکاشی باشد. چون مثل رین و اوبیتو انفجار نمیزد. کاکاشی اهسته ناروتو کوچولو را گرفت توی بغلش، سعی کرد مراقب باشد.
K:"وای خدا چقد داغ و نرمه."
اوبیتو کمی لپ ناروتو را انگولک کرد:"میخوام قورتش بدم."
K:"نه اوبیتو خر نشو، انقدم بهش دست نزن مریض میشه ها."
اوبیتو اویزان کوشینا شد:"خاله توروخدا میشه منم بغلش کنم؟"
Ku:"یواش اینکارو بکن، حواست باشه به گردنش."
بعد کاکاشی ناروتو را داد به اوبیتو. چشم های اوبیتو برق زد وقتی نینی کوچولو توی بازوهایش قرار گرفت:"خدااااا، این قشنگ ترین نینی قرنه."
بعد ناروتو اهسته چشم هایش را باز کرد، اولین دیدگاهش نسبت به دنیای اطرافش.
R:"عه بیدار شددد!"
K:"چشماش آبیه!"
O:"برگامم، کپی سنسه س."
Ku:"عالیه. اینهمه درد کشیدم که تهش شبیه باباش شه."
میناتو خنده ی استرسی ای کرد:"هنوز بچه س شاید چیزای دیگه ش مثل تو باشه."
●
و اینطوری شد که نینی ناروتو به دنیای انها اضافه شد. خیلی هم برای بقیه مهم شد. اوبیتو و کاکاشی تقریبا هر اخر هفته خانه ی میناتو و کوشینا بودند و نوبتی کمک میکردند، بازی میکردند، در پوشک عوض کردن کمک میرساندند. و این اتفاق، کم کم باعث شد که کاکاشی و اوبیتو از قبل هم نزدیک تر شوند. هر بار که از ناروتو مراقبت میکردند، حس خانواده میداد. هربار که با هم او را میخنداندند، همکاری بینشان قوی تر میشد. و ناروتو، دلیل یک حرکت اصلی شد. یک جرقه ی بزرگ.
- ۱.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط