پارت
پارت ۴۲
میناتو و کوشینا کمک کردند بچه ها را از انباری جمع کنند. میناتو کاکاشی و رین را بلند کرد و کوشینا اوبیتو را، تا برگردند.
M:"شامم نخوردیم ای بابا. ولی نمیتونیم همینجوری مست بذاریمشون خونشون."
Ku:"رین رو شاید بشه گذاشت...نه حرفمو پس میگیرم اونم خیلی مسته."
M:"ببریمشون خونه خودمون. فردا هم که ماموریت داریم بهتره پیش هم باشیم."
کوشینا قبول کرد، قرار شد بچه ها را ببرند خانه خودشان که کار احمقانه ای نکنند. اوبیتو هی وول میخورد و از حرف هاش هیچی نمیشد فهمید:"کف صابون بچه ها، باهاش میشه سنگدون مرغ درست کرد."
کاکاشی هم که..:"سنگدونو ولش باهاش جوجه کباب درست کنیم."
بعد رین یهویی گفت:"عه وا جوجه کباب."
و یک تکه از موهای بلوند میناتو را نشان داد. کوشینا زد زیر خنده:"چطوری جوجه کباب؟"
و کمی با بازیگوشی زد به شانه ی میناتو، ولی...
O:"بچه ها اینم گوجه کبابیش."
یک دسته از موهای بلند و قرمز رنگ کوشینا را با ذوق گیجی گرفت بالا. میناتو سعی کرد نخندد، چون میدانست کوشینا عصبانی میشود.
Ku:"الان چه زری زدی؟!"
M:"عزیزم ولش کن جوونی کرد."
●
میناتو و کوشینا بچه ها را بردند خانه شان، یک اتاق جدا بهشان دادند و هر سه تایشان را خواباندند روی تخت. البته خیلی کار سختی بود چون نمیخواستند بخوابند ولی اخر سر با جیغ و داد کوشینا همه شان کاملا مودبانه خوابیدند. میناتو پتو را رویشان مرتب کرد بعد خیلی یواش رفتند بیرون تا کسی بیدار نشده.
Ku:"عین بمب ساعتی میمونن."
میناتو یک نگاه کوچک دیگر از لای در انداخت:"اولین باره بچه تو خونمون میخوابه."
Ku:"خیلیم بچه نیستن حالا. ولی گوگولین. اها راستی برو دوربینه رو بیار ببینیم رین چی فیلم گرفته."
چشم های میناتو با این ایده برق زد. سریع رفتند لباس هایشان را عوض کردند و رفتند توی تختشان قبل از اینکه میناتو اسکرین دوربین را باز کند.
M:"خب حاضری؟
کوشینا سر تکان داد، بعد ویدیو پلی شد. اول صورت گیج رین بود که با پوزخند نگاه میکرد:"سلام به...(سکسکه) هر کی داره میبینه. امروز اومدیم یاد بگیریم چجوری باید یکیو بوس کنیم. بچه ها برید جلو."
بعد صفحه برگشت تا اوبیتو و کاکاشی ای را نشان دهد که به زور صاف نشسته بودند. همان اول کوشینا شروع کرد بالشش را گاز زدن تا نخندد.
Ku:"وای کاش یکم دیرتر میرسیدیم واقعا همو بوس میکردن."
میناتو شروع کرد ریز ریز خندیدن:"از اولشم میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسشونه. بعضی روزا خیلی توی تیم تابلو بازی در میاوردن."
Ku:"پس الان سه تا اوسکل تو تیمت داری. دوتاشون که وضعشون معلومه یکیشونم داره "اون دوتا رو با هم جور میکنه
میناتو و کوشینا کمک کردند بچه ها را از انباری جمع کنند. میناتو کاکاشی و رین را بلند کرد و کوشینا اوبیتو را، تا برگردند.
M:"شامم نخوردیم ای بابا. ولی نمیتونیم همینجوری مست بذاریمشون خونشون."
Ku:"رین رو شاید بشه گذاشت...نه حرفمو پس میگیرم اونم خیلی مسته."
M:"ببریمشون خونه خودمون. فردا هم که ماموریت داریم بهتره پیش هم باشیم."
کوشینا قبول کرد، قرار شد بچه ها را ببرند خانه خودشان که کار احمقانه ای نکنند. اوبیتو هی وول میخورد و از حرف هاش هیچی نمیشد فهمید:"کف صابون بچه ها، باهاش میشه سنگدون مرغ درست کرد."
کاکاشی هم که..:"سنگدونو ولش باهاش جوجه کباب درست کنیم."
بعد رین یهویی گفت:"عه وا جوجه کباب."
و یک تکه از موهای بلوند میناتو را نشان داد. کوشینا زد زیر خنده:"چطوری جوجه کباب؟"
و کمی با بازیگوشی زد به شانه ی میناتو، ولی...
O:"بچه ها اینم گوجه کبابیش."
یک دسته از موهای بلند و قرمز رنگ کوشینا را با ذوق گیجی گرفت بالا. میناتو سعی کرد نخندد، چون میدانست کوشینا عصبانی میشود.
Ku:"الان چه زری زدی؟!"
M:"عزیزم ولش کن جوونی کرد."
●
میناتو و کوشینا بچه ها را بردند خانه شان، یک اتاق جدا بهشان دادند و هر سه تایشان را خواباندند روی تخت. البته خیلی کار سختی بود چون نمیخواستند بخوابند ولی اخر سر با جیغ و داد کوشینا همه شان کاملا مودبانه خوابیدند. میناتو پتو را رویشان مرتب کرد بعد خیلی یواش رفتند بیرون تا کسی بیدار نشده.
Ku:"عین بمب ساعتی میمونن."
میناتو یک نگاه کوچک دیگر از لای در انداخت:"اولین باره بچه تو خونمون میخوابه."
Ku:"خیلیم بچه نیستن حالا. ولی گوگولین. اها راستی برو دوربینه رو بیار ببینیم رین چی فیلم گرفته."
چشم های میناتو با این ایده برق زد. سریع رفتند لباس هایشان را عوض کردند و رفتند توی تختشان قبل از اینکه میناتو اسکرین دوربین را باز کند.
M:"خب حاضری؟
کوشینا سر تکان داد، بعد ویدیو پلی شد. اول صورت گیج رین بود که با پوزخند نگاه میکرد:"سلام به...(سکسکه) هر کی داره میبینه. امروز اومدیم یاد بگیریم چجوری باید یکیو بوس کنیم. بچه ها برید جلو."
بعد صفحه برگشت تا اوبیتو و کاکاشی ای را نشان دهد که به زور صاف نشسته بودند. همان اول کوشینا شروع کرد بالشش را گاز زدن تا نخندد.
Ku:"وای کاش یکم دیرتر میرسیدیم واقعا همو بوس میکردن."
میناتو شروع کرد ریز ریز خندیدن:"از اولشم میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسشونه. بعضی روزا خیلی توی تیم تابلو بازی در میاوردن."
Ku:"پس الان سه تا اوسکل تو تیمت داری. دوتاشون که وضعشون معلومه یکیشونم داره "اون دوتا رو با هم جور میکنه
- ۹۶۴
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط