نفرت در برابر عشقی که بهت دارم
{{نفرت در برابر عشقی که بهت دارم}}
پارت 112
ا،ت : من حامله ام
جونگکوک با حرف ا،ت شوکه سرجاش ایستاد مکث کوتاهی کرد و با تردید به سمتش برگشت جلوش ایستاده و دست پاچه گفت
جونگکوک : چی چطور کیه چیداری میگی
ا،ت : کیه و چطورش رو فکر کنم خوب یادت باشه
جونگکوک که تازه متوجه شرایط اش شده بود با خوشحالی دستاش دوره کمرش حلقه کرد و از روی زمین بلندش کرد و دوره خودش چرخوندش
و با صدای بلند خندید و گفت
جونگکوک : خیلی خوشحالم دارم بابا میشم
ا،ت مشت ارومیکه شونش شد
ا،ت : اروم تر الان همه میشنون
جونگکوک ا،ت روی زمین گذاشت و دستش رو گرفت و با چشمای که برقه خواستی توش بود بهش نگاه کرد
جونگکوک ؛ بزار بشنون چون و امشب خوشحال ترن آدم دنیا هستم
سختی های زیادی کشیده بود بارها زمین خورد اما دوباره بلند شد
نمیتونست حرفای که جونگکوک زده بود رو فراموش کنه
اما انگار برق اون چشمای تیله ای داشت کنترلش میکرد تصمیم گرفت بازم به حرف قلبش گوش کنه و همچی رو راها کنه
و به زمان بسپاره به جونگکوک نزدیک شد و خودشو توی بقلش جا کرد
سرش روی سی *نه جونگکوک گذاشت
و با شنیدن دوباره صدای قلبش انگار همه نگرانی های و درداش رو فراموش کرد جونگکوک دستاش دوره حلقه کرد و اونو بیشتر توی بغلش فشرد
احساس اون لحظه اون دو نفر داشت رو هیچ شاعری نمیتونست توصیف کنه یا شعری در موردش بنویسه
ا،ت از جونگکوک جدا شد
ا،ت : میشه من نیام پایین خیلی خستهام میخوام بخوابم
جونگکوک لبخنده نرمی زد و ا،ت رو به سمته تخت هدایت کرد و ا،ت روی تخت دراز کشید و جونگکوک ملافه تخت روش کشید
و بوسه روی پیشونیش گذاشت
جونگکوک : تو استراحت کن من خودم همه رو دست به سر میکنم
جونگوک کنارش روی تخت نشست دستش روی شکم ا،ت گذاشت
جونگکوک : نگران نباش بعد از این همچی درست میشه ما به خانواده سه نفر خوشبخت میشیم اینو بهت قول میدم
جونگکوک درحال حرف زدن بود اما وقتی به صورت غرق در خوابش نگاه کرد لبخندی زد و دوباره بوسه روی پیشونیش گذاشت و از اتاق خارج شد
و به سالون رفت که مادر بزرگ ا،ت ازش پرسید
مادر بزرگ : پسرم ا،ت کجاست
جونگکوک : اون حالش خوب نبود گفت استراحت میکنه
بعد از خوردن شام و تایین تاریخ عروسی که برای یک هفته بعد بود به
جونگکوک و خانواده اش به عمارتشون برگشتن.......ادامه دارد
پارت 112
ا،ت : من حامله ام
جونگکوک با حرف ا،ت شوکه سرجاش ایستاد مکث کوتاهی کرد و با تردید به سمتش برگشت جلوش ایستاده و دست پاچه گفت
جونگکوک : چی چطور کیه چیداری میگی
ا،ت : کیه و چطورش رو فکر کنم خوب یادت باشه
جونگکوک که تازه متوجه شرایط اش شده بود با خوشحالی دستاش دوره کمرش حلقه کرد و از روی زمین بلندش کرد و دوره خودش چرخوندش
و با صدای بلند خندید و گفت
جونگکوک : خیلی خوشحالم دارم بابا میشم
ا،ت مشت ارومیکه شونش شد
ا،ت : اروم تر الان همه میشنون
جونگکوک ا،ت روی زمین گذاشت و دستش رو گرفت و با چشمای که برقه خواستی توش بود بهش نگاه کرد
جونگکوک ؛ بزار بشنون چون و امشب خوشحال ترن آدم دنیا هستم
سختی های زیادی کشیده بود بارها زمین خورد اما دوباره بلند شد
نمیتونست حرفای که جونگکوک زده بود رو فراموش کنه
اما انگار برق اون چشمای تیله ای داشت کنترلش میکرد تصمیم گرفت بازم به حرف قلبش گوش کنه و همچی رو راها کنه
و به زمان بسپاره به جونگکوک نزدیک شد و خودشو توی بقلش جا کرد
سرش روی سی *نه جونگکوک گذاشت
و با شنیدن دوباره صدای قلبش انگار همه نگرانی های و درداش رو فراموش کرد جونگکوک دستاش دوره حلقه کرد و اونو بیشتر توی بغلش فشرد
احساس اون لحظه اون دو نفر داشت رو هیچ شاعری نمیتونست توصیف کنه یا شعری در موردش بنویسه
ا،ت از جونگکوک جدا شد
ا،ت : میشه من نیام پایین خیلی خستهام میخوام بخوابم
جونگکوک لبخنده نرمی زد و ا،ت رو به سمته تخت هدایت کرد و ا،ت روی تخت دراز کشید و جونگکوک ملافه تخت روش کشید
و بوسه روی پیشونیش گذاشت
جونگکوک : تو استراحت کن من خودم همه رو دست به سر میکنم
جونگوک کنارش روی تخت نشست دستش روی شکم ا،ت گذاشت
جونگکوک : نگران نباش بعد از این همچی درست میشه ما به خانواده سه نفر خوشبخت میشیم اینو بهت قول میدم
جونگکوک درحال حرف زدن بود اما وقتی به صورت غرق در خوابش نگاه کرد لبخندی زد و دوباره بوسه روی پیشونیش گذاشت و از اتاق خارج شد
و به سالون رفت که مادر بزرگ ا،ت ازش پرسید
مادر بزرگ : پسرم ا،ت کجاست
جونگکوک : اون حالش خوب نبود گفت استراحت میکنه
بعد از خوردن شام و تایین تاریخ عروسی که برای یک هفته بعد بود به
جونگکوک و خانواده اش به عمارتشون برگشتن.......ادامه دارد
- ۱۴.۱k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط