{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت معرفی رمان🦢

پارت معرفی رمان🦢

"𝕺𝕳𝕮𝕰 𝕬 𝕲𝕬𝕴𝕹"


گاهی سرنوشت، انسان را نه در مسیر انتخاب، بلکه در دالان‌های تاریک اجبار به حرکت وامی‌دارد؛ جایی که اراده در برابر تقدیر زانو می‌زند و قلب، بهای سنگین آزادی را می‌پردازد.
او دختری بود که تمام کودکی و نوجوانی‌اش در سایه دیوارهای سنگی کلیسا سپری شد؛ در میان نوای ناقوس‌ها، عطر شمع‌های نیم‌سوخته و دعاهایی که قرار بود روح را به رستگاری برسانند. همراه خواهرش آموخته بود که عشق، مفهومی مقدس است و گناه، مرزی روشن و غیرقابل عبور دارد. اما جهان بیرون از کلیسا، فلسفه‌ای دیگر برای زیستن در آستین داشت.
زمانی که قدرت، دست تقدیر را فشرد، او به عقد پادشاهی درآمد که سال‌های پیری را بر شانه‌های خسته‌اش حمل می‌کرد. ازدواجی که نه از دل خواستن، بلکه از منطق سرد سیاست و ضرورت‌های سلطنت زاده شده بود. در آن قصر باشکوه، میان تالارهایی آکنده از شکوه و تنهایی، او آرام‌آرام دریافت که گاهی انسان در میان جمعیت نیز تبعیدیِ روح خویش است.
اما تراژدی، درست از همان لحظه آغاز شد که نگاهش به پسرخواندهٔ بزرگ پادشاه گره خورد؛ مردی که حضورش تمامی بنیان‌های اعتقادی و اخلاقی او را به پرسش کشید. میان آن دو، احساسی شکل گرفت که نه می‌شد انکارش کرد و نه اجازهٔ زیستن به آن داد. عشقی که در مرز میان اشتیاق و ممنوعیت، میان حقیقت قلب و قوانین جهان، نفس می‌کشید.
این داستان، روایت نبرد ابدی میان وظیفه و میل، میان تقدس و وسوسه، و میان انسان و سرنوشتی است که گاه بی‌رحمانه‌ترین بازی‌های خود را با قلب او انجام می‌دهد. روایتی از عشقی که شاید از همان ابتدا محکوم به فنا بود؛ اما درست به همین دلیل، جاودانه شد.

⊱ ──────────────────── ⊰

𝔉𝔬𝔩𝔩𝔬𝔴 𝔪𝔢🗼

امیدوارم رمانم رو بخونید و حمایت کنید و نظرتون رو بهم بگید 💌ྀི₊ ⊹
دیدگاه ها (۰)

"𝕺𝕳𝕮𝕰 𝕬 𝕲𝕬𝕴𝕹" "𝕻𝕬𝕽𝕿_⁵" غذایشان را تمام کرده بودند و همه دختر...

"𝕺𝕳𝕮𝕰 𝕬 𝕲𝕬𝕴𝕹""𝕻𝕬𝕽𝕿_⁴"بعد از اینکه شاهزاده رشته نگاهشان را از...

نومیدی

بزرگترین گناهِ ما در برابرِ کسانی که دوستشان داریم، “عادت کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط