My angel part
My angel 2 ( part 10 )
“ خب راستش امروز اومدم تا درباره یک موضوع مهم باهات صحبت کنم
+ چه موضوعی
“ خب به نظر میاد کریس از یک نفر خوشش میاد
+ جانم ؟
“ من با یکی از بادیگارداش دوستم ، بهم گفت که این مدتی که رفته امریکا دائم به دیدن یک نفر میره
+ که اینطور ، ممنون از اینکه اطلاع دادی
“ همین ؟
+ چی باید بگم دیگه « خنده » خانم محترم من به همسرم اعتماد دارم پس جای نگرانی نیست و به نظرم بهتره که کسی تو زندگی خصوصیم دخالت نکنه
“ « خنده ضایع » خب باشه پس من میرم دیگه
+ خوش اومدی
و بدون زدن حرف اضافه ای به سمت در خروجی هدایتش کردی و بعد از خارج شدنش در رو بستی .. درسته اصلا به روی خودت نیاوردی اما حرفاش مثل خوره ای افتاده بود به جونت و احساس نگرانی رو به تک تک سلول های بدنت منتقل میکرد .. سعی کردی همونطور که گفته بودی و به ظاهر نشون داده بودی اصلا حرفای دختر واست مهم نباشه ولی نمیشد .. نمیتونستی ، حتی اگه یک درصد حرفاش درست بود چی ؟ حتی یک درصد هم واسه چنین موضوعی زیاده ..
« پایان فلش بک »
در حموم به صدا در اومد و فردی با صدایی بلند اسمت رو بیان میکرد ، پلک هات رو از هم فاصله دادی و موهای خیست رو به سمت عقب هدایت کردی و پاسخ فرد رو با صدایی تقریبا بلند دادی :
+ بلهه
‘ حالت خوبه دختر ؟ نگرانت شدم ..
ابرو هات از تعجب بهم گره خورد ، نمیتونستی صاحب صدا رو تشخیص بدی ، با تردید پاسخ دادی
+ خوبم ولی نشناختمتون
‘ جولیام
+ اوه ، یکم دیگه کارم مونده
‘ راحت باش فقط خواستم ببینم خوبی یا نه
+ خوبم نگران نباش
‘ باشه پس من همینجا منتظرم ولی عجله نکن
+ عامم باشه
افکار منفی رو کنار زدی و شروع به شستن بدنت کردی …. نیم ساعتی کارت طول کشید که بلخره از حموم خارج شدی و به سمت جولیا که روی کاناپه رو به روی تلوزیون نشسته بود رفتی و کنارش نشستی ..
+ ببخشید خیلی منتظر موندی
‘ نه مشکلی نیست
+ چطور اومدی تو ؟
‘ اقای بنگ رمزو بهم گفتن ، خاطرت خیلی واسش عزیزه ها با این همه درگیری که اینجا داره بازم نگرانته و ازم خواست تا بیام و بهت سر بزنم
+ جدی ؟
‘ اره ، خب برنامه امروزت چیه ؟
+ عام راستش
‘ برنامه ای نداری ؟ حدس میزدم .. خب نظرت با سینما و خرید و یک ناهار لاکچری چیه ؟
+ به نظر باحال میاد
‘ پس بدو حاضر شو که قراره کلی خوش بگذرونیم دختر
+ زودی میامم
با ذوق از روی کاناپه بلند شدی و به سمت اتاقت رفتی و در رو بستی …
“ خب راستش امروز اومدم تا درباره یک موضوع مهم باهات صحبت کنم
+ چه موضوعی
“ خب به نظر میاد کریس از یک نفر خوشش میاد
+ جانم ؟
“ من با یکی از بادیگارداش دوستم ، بهم گفت که این مدتی که رفته امریکا دائم به دیدن یک نفر میره
+ که اینطور ، ممنون از اینکه اطلاع دادی
“ همین ؟
+ چی باید بگم دیگه « خنده » خانم محترم من به همسرم اعتماد دارم پس جای نگرانی نیست و به نظرم بهتره که کسی تو زندگی خصوصیم دخالت نکنه
“ « خنده ضایع » خب باشه پس من میرم دیگه
+ خوش اومدی
و بدون زدن حرف اضافه ای به سمت در خروجی هدایتش کردی و بعد از خارج شدنش در رو بستی .. درسته اصلا به روی خودت نیاوردی اما حرفاش مثل خوره ای افتاده بود به جونت و احساس نگرانی رو به تک تک سلول های بدنت منتقل میکرد .. سعی کردی همونطور که گفته بودی و به ظاهر نشون داده بودی اصلا حرفای دختر واست مهم نباشه ولی نمیشد .. نمیتونستی ، حتی اگه یک درصد حرفاش درست بود چی ؟ حتی یک درصد هم واسه چنین موضوعی زیاده ..
« پایان فلش بک »
در حموم به صدا در اومد و فردی با صدایی بلند اسمت رو بیان میکرد ، پلک هات رو از هم فاصله دادی و موهای خیست رو به سمت عقب هدایت کردی و پاسخ فرد رو با صدایی تقریبا بلند دادی :
+ بلهه
‘ حالت خوبه دختر ؟ نگرانت شدم ..
ابرو هات از تعجب بهم گره خورد ، نمیتونستی صاحب صدا رو تشخیص بدی ، با تردید پاسخ دادی
+ خوبم ولی نشناختمتون
‘ جولیام
+ اوه ، یکم دیگه کارم مونده
‘ راحت باش فقط خواستم ببینم خوبی یا نه
+ خوبم نگران نباش
‘ باشه پس من همینجا منتظرم ولی عجله نکن
+ عامم باشه
افکار منفی رو کنار زدی و شروع به شستن بدنت کردی …. نیم ساعتی کارت طول کشید که بلخره از حموم خارج شدی و به سمت جولیا که روی کاناپه رو به روی تلوزیون نشسته بود رفتی و کنارش نشستی ..
+ ببخشید خیلی منتظر موندی
‘ نه مشکلی نیست
+ چطور اومدی تو ؟
‘ اقای بنگ رمزو بهم گفتن ، خاطرت خیلی واسش عزیزه ها با این همه درگیری که اینجا داره بازم نگرانته و ازم خواست تا بیام و بهت سر بزنم
+ جدی ؟
‘ اره ، خب برنامه امروزت چیه ؟
+ عام راستش
‘ برنامه ای نداری ؟ حدس میزدم .. خب نظرت با سینما و خرید و یک ناهار لاکچری چیه ؟
+ به نظر باحال میاد
‘ پس بدو حاضر شو که قراره کلی خوش بگذرونیم دختر
+ زودی میامم
با ذوق از روی کاناپه بلند شدی و به سمت اتاقت رفتی و در رو بستی …
- ۳۶۷
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط