My angel part
My angel 2 ( part 9 )
+ هوففف خدایااا ، بزار اگه تلافی نکردمم من میدونم با تو کریس بنگ
سعی کردی موضوع رو فراموش کنی و فقط تصمیمی که داشتی رو اجرا کنی پس سکوت رو ترجیح دادی و بدون زدن حرفی به سمت دوش حرکت کردی ، شیر اب رو به سمت چپ هدایت کردی و به ارومی اون رو باز کردی ، بعد از برخورد قطرات گرم آب به بدن حساست نفسی عمیق کشیدی و چشمات رو بستی .. دسته ای از افکار به ذهن نا ارومت حجوم اوردن ، کمکم داشتن همه جارو تسخیر میکردن ، طوری که دیگه حتی کنترلی روشون نداشتی ، حتی قدرت تشخیص رو ازت میگرفتن … نمیتونستی بفهمی ایا این سوالات و جملاتی که دائم توی ذهنت اکو میشن درست هستن یا غلط ، غیر ممکنن یا ممکن .. به هر حال نمیشد کاری کرد چیزی بود که داشت اتفاق میوفتاد و توهم قادر به جلوگیری ازش نبودی ..
جملاتی که توی ذهنت پی در پی پخش میشدن دسته ای از احساس رو هم بهت تزریق میکردن احساساتی از جنس بی اعتمادی ، ترس ، استرس ، ناراحتی .. احساساتی که قصد داشتن خودت و زندگیتو نابود کنن ، باید جلوشونو میگرفتی ولی بر خلاف میلت داشتی باهاشون همکاری میکردی .. البته که تو تقصیری نداشتی اینا همه به خاطر فردی بود که چند روز پیش با دادن کلی اطلاعات استرس زا بهت باعث به وجود اومدن این افکار لعنتی شده بود …
« فلش بک به سه روز پیش بعد رفتن کریستوفر »
بعد از شنیدن زنگ در قدم های بلندت رو به سمت در ورودی برداشتی .. بعد از کشیدن دستگیره در رو از چهارچوب فاصله دادی و نگاهت رو به فرد رو به روت دوختی ، با یکی از دوستای قدیمی کریس مواجه شدی ، به قدری تعجب کردی بودی که این حس کاملا از توی چشمات مشخص بود ، قبل از اینکه فرصت داشته باشی چیزی بگی ، فرد شروع به صحبت کرد :
“ سلام حالت چطوره ؟ میتونم بیام تو ؟
+ س سلام ، ممنونم ، البته بیا تو
بدون تلف کردن وقت وارد خونه شد ، به سمت پذیرایی هدایتش کردی ، بی درنگ به طرفی که دستت نشون میداد رفت و نشست ..
+ چی بیارم برات ؟
“ چیزی نمیخام اومدم باهات حرف بزنم ، بیا بشین
خنده ای کردی و به سمت کاناپه حرکت کردی
+ نمیدونستم ادرس اینجارو داری « خنده »
“ این ویلا رو خودم واسه کریس پیدا کردم
+ اوو نمیدونستم
کمی از اینکه چان رو فقط به اسم کوچیک صدا کرده بود دلخور شده اما اجازه ندادی این دلخوری تو چهرت نمایان شه
“ خب راستش ………
+ هوففف خدایااا ، بزار اگه تلافی نکردمم من میدونم با تو کریس بنگ
سعی کردی موضوع رو فراموش کنی و فقط تصمیمی که داشتی رو اجرا کنی پس سکوت رو ترجیح دادی و بدون زدن حرفی به سمت دوش حرکت کردی ، شیر اب رو به سمت چپ هدایت کردی و به ارومی اون رو باز کردی ، بعد از برخورد قطرات گرم آب به بدن حساست نفسی عمیق کشیدی و چشمات رو بستی .. دسته ای از افکار به ذهن نا ارومت حجوم اوردن ، کمکم داشتن همه جارو تسخیر میکردن ، طوری که دیگه حتی کنترلی روشون نداشتی ، حتی قدرت تشخیص رو ازت میگرفتن … نمیتونستی بفهمی ایا این سوالات و جملاتی که دائم توی ذهنت اکو میشن درست هستن یا غلط ، غیر ممکنن یا ممکن .. به هر حال نمیشد کاری کرد چیزی بود که داشت اتفاق میوفتاد و توهم قادر به جلوگیری ازش نبودی ..
جملاتی که توی ذهنت پی در پی پخش میشدن دسته ای از احساس رو هم بهت تزریق میکردن احساساتی از جنس بی اعتمادی ، ترس ، استرس ، ناراحتی .. احساساتی که قصد داشتن خودت و زندگیتو نابود کنن ، باید جلوشونو میگرفتی ولی بر خلاف میلت داشتی باهاشون همکاری میکردی .. البته که تو تقصیری نداشتی اینا همه به خاطر فردی بود که چند روز پیش با دادن کلی اطلاعات استرس زا بهت باعث به وجود اومدن این افکار لعنتی شده بود …
« فلش بک به سه روز پیش بعد رفتن کریستوفر »
بعد از شنیدن زنگ در قدم های بلندت رو به سمت در ورودی برداشتی .. بعد از کشیدن دستگیره در رو از چهارچوب فاصله دادی و نگاهت رو به فرد رو به روت دوختی ، با یکی از دوستای قدیمی کریس مواجه شدی ، به قدری تعجب کردی بودی که این حس کاملا از توی چشمات مشخص بود ، قبل از اینکه فرصت داشته باشی چیزی بگی ، فرد شروع به صحبت کرد :
“ سلام حالت چطوره ؟ میتونم بیام تو ؟
+ س سلام ، ممنونم ، البته بیا تو
بدون تلف کردن وقت وارد خونه شد ، به سمت پذیرایی هدایتش کردی ، بی درنگ به طرفی که دستت نشون میداد رفت و نشست ..
+ چی بیارم برات ؟
“ چیزی نمیخام اومدم باهات حرف بزنم ، بیا بشین
خنده ای کردی و به سمت کاناپه حرکت کردی
+ نمیدونستم ادرس اینجارو داری « خنده »
“ این ویلا رو خودم واسه کریس پیدا کردم
+ اوو نمیدونستم
کمی از اینکه چان رو فقط به اسم کوچیک صدا کرده بود دلخور شده اما اجازه ندادی این دلخوری تو چهرت نمایان شه
“ خب راستش ………
- ۱۶۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط