{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیهوپ ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁹]

*جیهوپ ویو*

بدون اینکه منتظر جواب سومین بمونم، به سنت میزم رفتم و پشتش نشستم، سرم رو به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم. در حالی که داشتم فکر میکردم، یهو یاد حرف دیشب ا/ت افتادم که با ذوق راجب بیمار جدید و بامزه‌اش صحبت میکرد. میتونستم همین الان با افرادم برم سراغش لما وقتی صبح به سومون گفتم، با پیشنهادم مخالفت کرد. البته راست هم گفت. هم امنیت ا/ت و روانشناسای اونجا به خطر میوفته، هم اگه دست جمعی بریم ممکنه بفهمه و فرار کنه. اما تا اتمام جلسه‌اش با ا/ت فقط پنج روز مونده، باید تو این پنج روز یه نقشه‌ای سر هم کنیم.
به هر حال... ولی اکه ا/ت اخبار رو ببینه چی؟ اگه بفهمه اون تهیونگه و تاتا نیست چی؟ اگه بترسه چی؟ اگه تو خطر بیوفته چی؟
با این اوصاف... نمیتونم شبا توی اداره بمونم. شاید بتونم از سومون اجازه بگیرم و توی خونه... مخفیانه پرونده رو ادامه بدم. دوباره سر پرونده برگشتم، بعد از گذشت ابدیت... شب شد و به دفتر سومون رفتم و وارد شدم. بعد از مدتی صحبت، بالاخره اجازه داده از اداره بیرون رفتم و به سمت خونه حرکت کردم.

*ا/ت ویو*

با تموم شدن روز خسته کننده و رسیدن شب آرامش بخش، نفسی عمیق کشیدم و از مرکز بیرون اومدم. چون دا یون براش کار پیش اومد، مرخصی گرفت و زودتر از مرکز رفت، پس... باید تنها برم خونه... هعیی. در حالی که. به سمت خونه راه میرفتم، به سه روز گذشته که مثل برق و باد گذشت فکر میکردم، یعنی به این زودی پنج جلسه گذشت اما... من چطور تونستم دلم رو توی پنج روز بهش ببازم؟ چطور؟ آخه جذابه... اما اون فقط یه بیمار رهگذره! فکرای زیادی توی ذهنم میگذشت. بعد از مدتی به خونه رسیدم اما... انتظار پارک بودن ماشین جیهوپ کنار ساختمون رو نداشتم.
وقتی از پله‌ها بالا رفتم و به واحدم رسیدم، با عجله رمز در رو زدم و وقتی در باز شد، یه جفت کفش اضافه روی جاکفشی دیدم. با خوشحالی وارد خونه شدن و در رو بستم و کفشم رو در آوردم. سریع دویدم به سمت اتاق نشیمن و جیهوپ رو دیدم که روی مبل نشسته و به سمت میز رو به روش که روش مدارک و چیزی مثل پرونده بود، خم شده و آرنج‌هاش رو روی زانوهاش گذاشته. با دیدن و شنیدن صدای من سریع پرونده رو بست و کنار گذاشت. اهمیت ندادم و سریع روی مبل پریدم و بغلش کردم.

+هوپی!
@هی... آروم... (با خنده)

دستام رو دور گردنش حلقه کردم. مدتی توی بغلش موندم، بعد از چند لحظه ازش فاصله گرفتم و با تعجب پرسیدم.

+عجیبه که امشب اومدی خونه!

وقتی اینو گفتم، دستش رو بالا آورد و در حالی که سرش رو خاروند، با گیجی و تردید گفت.

@عااام... خب... یعنی من حق ندارم بیام خونه و شب رو پیش خواهرم بمونم؟
+آره ولی... عجیبه که بالاخره اومدی خونه...
@اومدم دیگه... حیحی...
+عااام...

به اون پرونده‌ای که کنار گذاشته بود نگاه کردم و با کنجکاوی به سمتش خم شدم.

+اون دیگه چیه؟
@چی چیه؟ (با نگرانی)
+چرا اینطوری میکنی، میگم اون چیه؟
@هیچی... فقط یه پرونده‌ی ساده...
+میشه ببینمش؟
-نه! (با قاطعیت)
+خیله خب... باشه... آروم باش!

*دو روز بعد*

با گذشت دو روز از اون شب، تا الان دو شب شده که جیهوپ پشت سر هم به خونه میاد و این کارش واقعا برام عجیب بود اما تو این دو شب اصلا بهم اجازه نمیداد که تلویزیون روشن کنم یا سمت فضای مجازی و اینجور چیزا برم. هر چند... خودم هم اونقدر سرم شلوغ بود که وقت برای رفتن سر گوشیم یا نگاه کردن به تلویزیون نداشتم، مخصوصا روزا که بیمارای جدیدی داشتم و همچنین با رسیدن جلسه با تاتا، اونقدر فکرم درگیرش میشد که کل روز تو فکر میرفتم. و همچنین شبا که با بودن جیهوپ توی خونه و صحبت کردنمون میگذشت و آخرش از خستگی کل روز، وقتی سرم روی بالش میرفت، خوابم میبرد. پس... عملا توی این دو روز، سرم بیش از حد شلوغ بود. اما فکر به تاتا، فکر به شروع شدن روزام با اون، فکر به دیدن چهره‌ی مهربون و معصومش، باعث میشد کل خستگیام در بره. اما... فکر کردن به اینکه به غیر از امروز، سه جلسه‌ی دیگه باهاش دارم، باعث میشد حس عجیبی به سراغم بیاد. حسی که توصیف نشدنی بود، انگار ترکیبی از... نمیدونم چطوری بگم. شده بعصی وقتا یه باری روی دوشت باشه و حس عجیب و رومخی بهت دست بده؟ یا... شده وقتی یه کاری رو اشتباه انجام میدی عذاب وجدان بگیری؟ حسم دقیقا ترکیبی از این دواست. حسی کاملا عجیب و وصف نشدنی که باعث میشد گیج و در مونده بشم. اما به هر حال من روانشناسم. میتونم بهش بگم با جلسات بیشتری برای درمان نیاز داره... اونطوری بیشتر پیشم میمونه... فردا بهش میگم.

امیدوارم راضی باشین... حمایت فراموش نشه قشنگام و امیدوارم به زودی هشتصد تایی بشیم... لیلیلیلیلی💃🏻💃🏻
بدرود🫡
شرط:

𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟎
دیدگاه ها (۲۲)

شات کنیم همو؟ اگه میخواید همو شات کنیم این رو 🪄 کامنت کنین༻ش...

قشنگام این پیج دوم منه که توش از اعضا ادیت میزارم و سناریو و...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁸]*جیهوپ ویو**سه روز بعد*بالاخره تونس...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁷]*تهیونگ ویو*وقتی با برگه‌ی شمارش از...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²³]*دا یون ویو*باید فردا اینو به ا/ت ن...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²²]*جیهوپ ویو*@میخوام... میخوام همه فک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط