جیهوپ ویو
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁸]
*جیهوپ ویو*
*سه روز بعد*
بالاخره تونستم رضایت سومون رو برای ادامهی پرونده بگیرم اما... حالا با گذشت سه روز وار و من و اعضای تیمم نه تنها سخت شد، بلکه پیچیدهتر هم شد. واقعا فکر نمیکردم پیدا کردن دوباره انقد کار سختی باشه. در حالی که پشت میزم نشسته بودم و داشتم به پروندهی باز تهیونگ که روی میزم بود و کلی سرنخ روش بود، نگاه میکردم که با شنیدن صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم. با دیدن اسم "نام سون" (دوست جیهوپ توی تیم کالبد شکافی) روی گوشیم، چشمام گشاد شد. دستم رو با امیدی تازه به سمت گوشیم دراز کردم و گرفتم. با قلبی که داشت میومد تو دهنم و امیدوار بود حداقل یه سرنخ پیدا شده باشه، جواب دادم.
(علامت نام سون =)
@الو!
=الو... هوپی؟
@جانم؟ چیشده؟
=نتایج کالبد شکافی رسید... باورت نمیشه.
@چیو؟
=بیا خودت میفهمی...
@اوکی... الان حرکت میکنم.
و بعدش گوشی رو قطع کردم. بدون اینکه به اعضای تیمم بگم، با عجله از اداره بیرون رفتم و سوار ماشین شدم و با سرعت به سما اون اداره حرکت کردم. بعد از حدودا ۲ سا ۳ دقیقه اونم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت، رسیدم. ماشین رو کنار در ورودی اداره پارک کردم، سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم و وارد شدم. وقتی به سمت بخشی که نام سون کار میکرد حرکت کردم، یهو نام سون جلوم ظاهر شد.
=عههه سلام...
@سلام...
در حالی که خودش هم به سمت بخشش رفت و منم دنبالش رفتم، با عجله پرسیدم.
@خب نتیجه چیشد؟
=نتیجه... چی میتونم بگم؟ هعییی...
از سکوتش تعجب کردم و بعد از اینکه بالاخره به بخشش رسیدیم، وقتی وارد شدیم، با اجساد برهنهی اون سه نفر زیر پارچهی سفید مواجه شدیم. من رو به سمت یه جسد که مرد مسنی بود برد.
=اینی که میبینی... پدر تهیونگه... انگار وحشیانه به پای راستش با چیزی محکم ضربه زده که تمام استخوناش رو له کرده... شاید چیزی مثل چکش... چون اثراتش شبیه ضربهی چکشه... با ۴۵ ضربه چاقو به شکم و سینههاش جونشو از دست داد.
با شنیدن اینکه تهیونگ روانی پدر خودشو کشته، چشمام گشاد شد. بعدش نام سون من رو به سمت دو جنازهی دیگه که در سمت راست یه زن جوان و در سمت چپ یه زن مسن بود، کشوند. به اون زن مسن در سمت چپ اشاره کرد و گفت.
=اینی که میبینی.. مادر تهیونگه... جمجش شکسته... احتمال میدیم با ضربهی همون چکش یا شاید چیز محکمتر شکسته باشه... و با ۱۹ ضربه چاقو توی شکم و پاهاش جونشو از دست داد... و این خانم...
به اون زن جوان اشاره کرد.
=ایشون... ۳۶ ضربه چاقو به شکمش خورده و همش یه جا بود که باعث پارگی شکم و روده هاش شده و از خونریزی بیش از حد جونشو از دست داد...
با شنیدن اینکه علاوه بر کشتن پدرش... مادرش و یه زن جوان دیگه رو کشت، چشمام چهارتا شد. یعنی اون میتونه چقدر ظالم باشه که کسایی که بزرگش کردن رو بکشه. حالم بد شده بود، نه بخاطر افکارم و کارهای تهیونگ، بخاطر مرگ ظالمانشون. مدتی اونجا موندم و وقتی از اداره بیرون اومدم که به ادارهی خودمون برگردم، متوجهی جمع عظیمی از خبرنگارا شدم. کی به اینا خبر داده؟ همشون دور من و نام سون که برای بدرقه اومده بود، جمع شدن و من با بدبختی از بینشون فرار کردم. نام سون هم جوابایی داد و بعد از اینکه از اونجا دور شدم و سوار ماشین شدم. بهم چشمک زد. به اداره برگشتم و وقتی وارد شدم، سومین به سمتم اومد.
$هوپی کجای بودی؟ خبرا رو شنیدی؟
@بیرون... خ-خبر چی؟
گوشیش رو آورد و خبر قتل تهیونگ رو نشون داد. چقد زود خبرا پخش شد.
@عووو... اتفاقا الان پیش نام سون بودم.
=عههه... پس... چرا بهمون نگفتی؟
@عجله داشتم... شرمنده...
لیلیلیلیلیلی... عا راستی... همتون شنیدن که فعلا آتش بس دادن... و خب... امیدوارم این جنگ تموم شه و به کل صلح بشه و خلاصه یکم آرامش رو بچشیم... مثل همیشه دوستون دارم... لیلیلیلی🤓
بدرود☺️
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟎
*جیهوپ ویو*
*سه روز بعد*
بالاخره تونستم رضایت سومون رو برای ادامهی پرونده بگیرم اما... حالا با گذشت سه روز وار و من و اعضای تیمم نه تنها سخت شد، بلکه پیچیدهتر هم شد. واقعا فکر نمیکردم پیدا کردن دوباره انقد کار سختی باشه. در حالی که پشت میزم نشسته بودم و داشتم به پروندهی باز تهیونگ که روی میزم بود و کلی سرنخ روش بود، نگاه میکردم که با شنیدن صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم. با دیدن اسم "نام سون" (دوست جیهوپ توی تیم کالبد شکافی) روی گوشیم، چشمام گشاد شد. دستم رو با امیدی تازه به سمت گوشیم دراز کردم و گرفتم. با قلبی که داشت میومد تو دهنم و امیدوار بود حداقل یه سرنخ پیدا شده باشه، جواب دادم.
(علامت نام سون =)
@الو!
=الو... هوپی؟
@جانم؟ چیشده؟
=نتایج کالبد شکافی رسید... باورت نمیشه.
@چیو؟
=بیا خودت میفهمی...
@اوکی... الان حرکت میکنم.
و بعدش گوشی رو قطع کردم. بدون اینکه به اعضای تیمم بگم، با عجله از اداره بیرون رفتم و سوار ماشین شدم و با سرعت به سما اون اداره حرکت کردم. بعد از حدودا ۲ سا ۳ دقیقه اونم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت، رسیدم. ماشین رو کنار در ورودی اداره پارک کردم، سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم و وارد شدم. وقتی به سمت بخشی که نام سون کار میکرد حرکت کردم، یهو نام سون جلوم ظاهر شد.
=عههه سلام...
@سلام...
در حالی که خودش هم به سمت بخشش رفت و منم دنبالش رفتم، با عجله پرسیدم.
@خب نتیجه چیشد؟
=نتیجه... چی میتونم بگم؟ هعییی...
از سکوتش تعجب کردم و بعد از اینکه بالاخره به بخشش رسیدیم، وقتی وارد شدیم، با اجساد برهنهی اون سه نفر زیر پارچهی سفید مواجه شدیم. من رو به سمت یه جسد که مرد مسنی بود برد.
=اینی که میبینی... پدر تهیونگه... انگار وحشیانه به پای راستش با چیزی محکم ضربه زده که تمام استخوناش رو له کرده... شاید چیزی مثل چکش... چون اثراتش شبیه ضربهی چکشه... با ۴۵ ضربه چاقو به شکم و سینههاش جونشو از دست داد.
با شنیدن اینکه تهیونگ روانی پدر خودشو کشته، چشمام گشاد شد. بعدش نام سون من رو به سمت دو جنازهی دیگه که در سمت راست یه زن جوان و در سمت چپ یه زن مسن بود، کشوند. به اون زن مسن در سمت چپ اشاره کرد و گفت.
=اینی که میبینی.. مادر تهیونگه... جمجش شکسته... احتمال میدیم با ضربهی همون چکش یا شاید چیز محکمتر شکسته باشه... و با ۱۹ ضربه چاقو توی شکم و پاهاش جونشو از دست داد... و این خانم...
به اون زن جوان اشاره کرد.
=ایشون... ۳۶ ضربه چاقو به شکمش خورده و همش یه جا بود که باعث پارگی شکم و روده هاش شده و از خونریزی بیش از حد جونشو از دست داد...
با شنیدن اینکه علاوه بر کشتن پدرش... مادرش و یه زن جوان دیگه رو کشت، چشمام چهارتا شد. یعنی اون میتونه چقدر ظالم باشه که کسایی که بزرگش کردن رو بکشه. حالم بد شده بود، نه بخاطر افکارم و کارهای تهیونگ، بخاطر مرگ ظالمانشون. مدتی اونجا موندم و وقتی از اداره بیرون اومدم که به ادارهی خودمون برگردم، متوجهی جمع عظیمی از خبرنگارا شدم. کی به اینا خبر داده؟ همشون دور من و نام سون که برای بدرقه اومده بود، جمع شدن و من با بدبختی از بینشون فرار کردم. نام سون هم جوابایی داد و بعد از اینکه از اونجا دور شدم و سوار ماشین شدم. بهم چشمک زد. به اداره برگشتم و وقتی وارد شدم، سومین به سمتم اومد.
$هوپی کجای بودی؟ خبرا رو شنیدی؟
@بیرون... خ-خبر چی؟
گوشیش رو آورد و خبر قتل تهیونگ رو نشون داد. چقد زود خبرا پخش شد.
@عووو... اتفاقا الان پیش نام سون بودم.
=عههه... پس... چرا بهمون نگفتی؟
@عجله داشتم... شرمنده...
لیلیلیلیلیلی... عا راستی... همتون شنیدن که فعلا آتش بس دادن... و خب... امیدوارم این جنگ تموم شه و به کل صلح بشه و خلاصه یکم آرامش رو بچشیم... مثل همیشه دوستون دارم... لیلیلیلی🤓
بدرود☺️
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟎
- ۱۰.۶k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط