{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁷]

*تهیونگ ویو*

وقتی با برگه‌ی شمارش از اتاق بیرون رفتم، بدون توجه به زنای ترسیده‌ی اونجا، از اونجا بیرون رفتم. با قدم‌های مصمم اما تنبل به سمت عمارت رفتم. بعد از مدتی که به عمارت رسیدم و وارد شدم، بدون هیچ مقدمه‌ای به سمت اتاق جیمین که مطمئنم داخلش بود رفتم. وقتی بدون هیچ هشداری، در رو محکم باز کردم، دوباره دادش بلند شد. با چشمای گشاد شده، به سمتم برگشت و با ترس گفت.

جیمین: عااااااا... هیونگگگگگ! ترسیدم! مراعات من رو هم بکن! میوفتم رو دستتاااا...
-چیزیت نمیشه باو... بیا... شمارشو گیر آوردم...
جیمین: کیو-عاا... ا/ت؟... ماشالاااا... بده ببینم.

اون انگشتام که بینش برگه بود رو به سمتش دراز کردم. وقتی دستش رو آورد بالا تا برگه رو بگیره، به نتیجه‌ای رسیدم و دستم رو سریع عقب کشیدم. تن صدام رو پایین آوردم و با لحنی مرگبار زمزمه کردم.

-اگه بفهمن شمارشو برای خودت ذخیره کردی... بلایی به سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.
جیمین: دادا‌... من چیکارِ ا/ت دارم؟
-گفتم یه وقت هوس نکنی مزاحمش شی...
جیمین: مشتی من دوست دختر دارم...
-میدونم... به هر حال... احتیاط شرط عقله.

آروم دستم رو جلو بردم و برگه رو بهش دادم. وقتی برگه رو گرفت، بازش کرد و بعد از اینکه شماره رو دید، به سمت سیستمش برگشت و نمیدونم چه غلطی کرد اما... شمارشو یه جا وارد کرد. نمیفهمیدم داشت چیکار میکرد ولی فقط صدای تق تق سریع کلیدای کیبوردش میومد. بعد از گذشت شاید یه دقیقه یا کمتر، با کلافگی گفتم.

-چقد طول میده؟
جیمین: نمیدونم... شاید نیم ساعت... شایدم بیشتر...
-بیشتر؟ مثلا به عنوان سریع ترین و ماهر ترین هکر جهان مشهوریا... بعد میگی نیم ساعت یا بیشتر؟ (هارو: حالا مثلا جیمین اینجا سریع ترین هکر جهانه و بخاطر همین کاراش رو سریع انجام میده.)

در حالی که با ناباوری بهش نگاه کردم و پرسیدم، یهو برگشت و با پوزخند بهم نگاه کرد.

جیمین: هههه... درسته... اما میدونی در آورد اطلاعات چقد سخته؟ ممکنه حتی ساعت‌ها طول بکشه...
-چ- تو هم میدونی صبر کردن چقد سخته؟ مخصوصا اگه ایستاده باشی!
جیمین: خب اونجا بشین.

وقتی به مبلِ گوشه‌ی اتاقش اشاره کرد، به اون سمت نگاه کردم و در حالی که با بیخیالی به سمتش رفتم و نشستم، گفتم.

-فکر نکن تازه دیدمشا... همون اولم دیده بودم... میخواستم ببینم تو چی میگی.
جیمین: مشخصه!

به مبل تکیه دادم و دستام رو پشت سرم قلاب کردم و چشمام رو بستم. با بستن چشمام، کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد، اما نه اونقدر طولانی، اونقدر کوتاه که فکر کردم همین یه ثانیه پیش خوابم برد. ولی اونقدر گرم بود که به اندازه‌ی ساعت‌ها خوابیدن برام کافی بود. ولی این خواب لذت بخش با فریاد یه عوضی تموم شد. در حالی که یه نفر انگار از خوشحالی فریاد زد، چشمام رو باز کردم و با چهره‌ی هیجان زده‌ی جیمین که رو به روم وایستاده بود و دستاش مشت توی هوا و پاهاش از هم باز بود مواجه شدم.

جیمین: بالاخره! ایوللللللل... دمم گرممممممم! (با فریاد)
-چتهههههه؟ زهره ترکم کردی! (با عصبانیت)
جیمین: بالاخره تونستممممم!
-چیووووو؟
جیمین: رکورد زدم... توی ۲۲ دقیقه اطلاعاتشو در آوردم... ۱۱ دقیقه زودتر از قبل... ایوللل!
-خیله خب حالااا... اطلاعاتش کو؟
جیمین: ای بابااا... بی ذوق... خیله خب... بیا اینجا. (هارو: بیا من ذوق میکنم... لیلیلیلیلیلیلی ذوققققق)

به سمت صندلیش برگشت و روش نشست و روی یه موشه کلیک کرد و کلی صفحه که روش متن نوشته بود، آورد.

جیمین: خب... اسمش که جانگ ا/ته... ا/ت خانوادشو از دست داده و با داداشش... جانگ هوسوک زندگی میک- وایسا ببینم...
-هوسوک؟ پس اون عوضی برادر ا/ته...
جیمین: اوه اوه؟ خیلی اوضاع خیطه!
-خب... ادامش...
جیمین: خب... بر اساس چیزایی که توی اون دوربینایی که هک کردن دیدم... ا/ت همیشه هر شب به یه سمت میره و خب... قطعا اونجا خونشه... خونش توی منطقه‌ی غربی‌.. توی خیابون شرقی و کوچه‌ی شرقی ۱۷... اسم آپارتمانم جیسانگه...
-جیسانگ؟

با به یاد آوردن شب کریسمس که از کنار یه آپارتمان به اسم جیسانگ رد شده بودم، چشمام گشاد شد. یعنی تو تمام این مدت نزدیکم بودی و من نمیدونستم؟
لحظه‌ای توی فکر رفتم و بعدش با صدای جیمین که ادامه داد به خودم اومدم. پس فقط چند قدم تا مال من شدن فاصله داری فندق کوچولوی شیرینم.


شرمنده بابت دیر گذاشتن و خب... دلیلش رو گفتم... هنوز رمان کامل نشده چون قراره خیلی طولانی شه و احتمالا دو فصلش کنم... هنوز هیچ ایده‌ای نداره که قراره چقدر بشه. حمایت فراموش نشه قشنگام... حمایتاتون واقعا جدیدا داره میاد پایین و این واقعا من رو ناراحت میکنه...
فعلا بدرود عزیزانم🌹
شرط:

𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟎
دیدگاه ها (۱۷)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁸]*جیهوپ ویو**سه روز بعد*بالاخره تونس...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁹]*جیهوپ ویو*بدون اینکه منتظر جواب سو...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁶]*تهیونگ ویو* (هارو: چقد تهیونگ ویو ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁵]*تهیونگ ویو*بالاخره بعد از چیزی، شا...

زندگی جدید(پارت۳)ا/ت: گوشه‌ی برگه رو نگاه کردم دیدم یه شماره...

عشق یا نفرت؟ (طابع قوانین ویسگون) P³⁰✦پرش زمانی به دو روز بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط