پارت آخر
پارت آخر
جین به اعضا زنگ زد و امدن عمارت جین
نامجون: به به بعد از سال ها به ما گفتی بیایم اینجا( خنده)
_ چطورید پسرا!
اعضا: مرسی خوبیم
کوک: خب خب بگو ببینم..چرا گفتی بیایم اینجا؟
تهیونگ: آره راس میگه
_ خوب شما میدونین که دیشب تولد ات بود..درسته!؟
اعضا: آره
_ راستش دیشب دعوامون شد و اگه ات بهم نمیگفت نمیفهمیدم اخه انقدر خسته بودم همچی یادم رفته بود..
اعضا: چیییییی؟؟؟( عصبی)
شوگا و جیهوپ: ببینم از دلش دراوردی؟؟؟... بخشیدت؟؟؟؟ یه چیزی بگو دیگه
_ آره آره بخشیدم ولی مطمئنم ناراحته..
اینا رو ولش کنین.. باید کمکم کنین تا قافلگیرش کنم
تهیونگ: خوب...نقشه ای داری؟
_ اوهوم( نقشه رو تعریف میکنه)
نامجون: هومم نقشه یه خوبیه آفرین
۳ ساعت بعد
عمارت. برق میزد همه جا پر شده بود از بادکنک های رنگی و خیلی چیزا...
اعضا: خب فکر کنم تموم شد
جیهوپ: آخیشش بلخره تموم شد
شوگا: حالا قدرمو ندونین...ببینید از خوابم گذشتم تا کمکتون کنم 😕
اعضا: آره والا مرسی( خنده)
_ خوب بچه ها فکر کنم وقتشه!!
کوک: آره
ویو ات
داشتم برای خودم خوش میگذروندم که تهیونگ بهم زنگ زد اول زیاد توجه نکردم ولی چندین بار زنگ زد فکر کنم مشکله جدی بود
+ الو...تهیونگ چیشدع؟؟؟
تهیونگ: اتتتت خودتو...سریع برسون به عمارت سریعععع( عربدع)
+ واییی چته گوشم کر شد...چرا؟؟؟
تهیونگ: ج..جین بیهوش شده...ضربان قلبش خیلی کمه خودتو برسون
با این حرف تهیونگ ات انگار یه سطل آب یخ روش ریختن بدونه توجه به هیچی و با بدو بدو به سمته عمارت حرکت میکرد ، راهش خیلی طولانی بود ولی ات الان فقط جین براش مهم بود، بلخره رسید سریع وارد عمارت شد که چراغا خاموش بود و ترسش بیشتر شد.
+ جیننن...جینننن...داداشییییی( عربده و گریه)
و یهو همه جا روشن شد و یهو همه با هم گفتن
اعضا: تولدتتت مبارکک
ات زبونش بند اومده بود، باورش نمیشد که تولدشو جشن گرفتن. جین امد با کیک توی دستش داد زد
_ تولدتتتتت مبارکککککک
جین کیکو گذاشت روی میز و دسته اتو گرفت و زانو زد
_ ات..میدونم من بردار خوبی برات نبودم فقط به کارام اهمیت میدادم میدونم... ولی فکر میکردم توعم اینجوری خوشحالی...نمیدونستم دارم بهت آسیب میزنم لطفاً ببخشید من واقعا معذرت میخوام. تو بهترین اتفاق زندگیمی ....تولدت مبارک خواهری
ات گریش گرفت نه از ناراحتی، از خوشحالی
_ توعم تمامه وجودمی داداشی جونم
و محکم همدیگرو بغل کردن و همه براشون دست میزدن که صدای گریه یکی امد، همه سرشونو بردن سمته صدا که بله جیمین بود
جیمین: هق..هق... شما چقدر باهم خوبید...هق.. خواهر من ولش کنن تیکه تیکم میکنه...هق هق ( گریه)
یول( خواهر جیمین)
یول: جیمین شییی...شنیدم حرفاتوو هاا
جیمین: خوب که چی؟؟
یول: که چی ها که چی؟( با دمپایی افتاد دنبالش)
همه از خنده جر خوردن مخصوصا جین، ات به جین و بقیه نگاه کرد که چقدر خوشحالن و میخندن و ناخودآگاه لبخند بزرگی زد، اون فهمیده بود که هیچکس فراموشش نکرده و کسایی هستن که خیلی دوسش دارن...
پایان...
ببینم خوشتون امد؟😭
از کادوم راضی بودین؟؟😭
جین به اعضا زنگ زد و امدن عمارت جین
نامجون: به به بعد از سال ها به ما گفتی بیایم اینجا( خنده)
_ چطورید پسرا!
اعضا: مرسی خوبیم
کوک: خب خب بگو ببینم..چرا گفتی بیایم اینجا؟
تهیونگ: آره راس میگه
_ خوب شما میدونین که دیشب تولد ات بود..درسته!؟
اعضا: آره
_ راستش دیشب دعوامون شد و اگه ات بهم نمیگفت نمیفهمیدم اخه انقدر خسته بودم همچی یادم رفته بود..
اعضا: چیییییی؟؟؟( عصبی)
شوگا و جیهوپ: ببینم از دلش دراوردی؟؟؟... بخشیدت؟؟؟؟ یه چیزی بگو دیگه
_ آره آره بخشیدم ولی مطمئنم ناراحته..
اینا رو ولش کنین.. باید کمکم کنین تا قافلگیرش کنم
تهیونگ: خوب...نقشه ای داری؟
_ اوهوم( نقشه رو تعریف میکنه)
نامجون: هومم نقشه یه خوبیه آفرین
۳ ساعت بعد
عمارت. برق میزد همه جا پر شده بود از بادکنک های رنگی و خیلی چیزا...
اعضا: خب فکر کنم تموم شد
جیهوپ: آخیشش بلخره تموم شد
شوگا: حالا قدرمو ندونین...ببینید از خوابم گذشتم تا کمکتون کنم 😕
اعضا: آره والا مرسی( خنده)
_ خوب بچه ها فکر کنم وقتشه!!
کوک: آره
ویو ات
داشتم برای خودم خوش میگذروندم که تهیونگ بهم زنگ زد اول زیاد توجه نکردم ولی چندین بار زنگ زد فکر کنم مشکله جدی بود
+ الو...تهیونگ چیشدع؟؟؟
تهیونگ: اتتتت خودتو...سریع برسون به عمارت سریعععع( عربدع)
+ واییی چته گوشم کر شد...چرا؟؟؟
تهیونگ: ج..جین بیهوش شده...ضربان قلبش خیلی کمه خودتو برسون
با این حرف تهیونگ ات انگار یه سطل آب یخ روش ریختن بدونه توجه به هیچی و با بدو بدو به سمته عمارت حرکت میکرد ، راهش خیلی طولانی بود ولی ات الان فقط جین براش مهم بود، بلخره رسید سریع وارد عمارت شد که چراغا خاموش بود و ترسش بیشتر شد.
+ جیننن...جینننن...داداشییییی( عربده و گریه)
و یهو همه جا روشن شد و یهو همه با هم گفتن
اعضا: تولدتتت مبارکک
ات زبونش بند اومده بود، باورش نمیشد که تولدشو جشن گرفتن. جین امد با کیک توی دستش داد زد
_ تولدتتتتت مبارکککککک
جین کیکو گذاشت روی میز و دسته اتو گرفت و زانو زد
_ ات..میدونم من بردار خوبی برات نبودم فقط به کارام اهمیت میدادم میدونم... ولی فکر میکردم توعم اینجوری خوشحالی...نمیدونستم دارم بهت آسیب میزنم لطفاً ببخشید من واقعا معذرت میخوام. تو بهترین اتفاق زندگیمی ....تولدت مبارک خواهری
ات گریش گرفت نه از ناراحتی، از خوشحالی
_ توعم تمامه وجودمی داداشی جونم
و محکم همدیگرو بغل کردن و همه براشون دست میزدن که صدای گریه یکی امد، همه سرشونو بردن سمته صدا که بله جیمین بود
جیمین: هق..هق... شما چقدر باهم خوبید...هق.. خواهر من ولش کنن تیکه تیکم میکنه...هق هق ( گریه)
یول( خواهر جیمین)
یول: جیمین شییی...شنیدم حرفاتوو هاا
جیمین: خوب که چی؟؟
یول: که چی ها که چی؟( با دمپایی افتاد دنبالش)
همه از خنده جر خوردن مخصوصا جین، ات به جین و بقیه نگاه کرد که چقدر خوشحالن و میخندن و ناخودآگاه لبخند بزرگی زد، اون فهمیده بود که هیچکس فراموشش نکرده و کسایی هستن که خیلی دوسش دارن...
پایان...
ببینم خوشتون امد؟😭
از کادوم راضی بودین؟؟😭
- ۹.۷k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط