loveingorhateing
#loveing_or_hateing
#Part6
جئون از اتاق خارج شد.تقریبا ساعت ۱۲ و نیم بود و اون بهم گفته بود باید ساعت ۶ پاشم حاضر بشم روی تخت دراز کشیدمو بعد از یه دقیقه خوابم برد
فلش بک به زمان ۵ و نیم صبح*
از خواب پریدم وای نکنه دیرم شده؟نه بابا ساعت پنج و نیمه آروم از سرجام پاشدم و رفتم حموم یه دوش ده مینی گرفتم و اومدم بیرون.لباسام رو پوشیدم موهام رو خشک کردم و از اتاق اومدم بیرون
الان میگین تو که درست دیروز ویلچری شده بودی باید خدمتتون عرض کنم که من این چیزا حالیم نیست!دیشب تا حد مرگ حالم بد بود دلیل نمیشه که فردا صبحشم حالم بد باشه.از لحاظ روحی اگه بخواییم در نظر بگیریم خب اره شاید دیشب اگه گریه کرده بودم الانم بغض کرده بودم ولی از لحاظ جسمی هرگز!!
هعی دلم برای گوریل انگوریام تنگ شده!آخه داداشی تو چی داشتی که من اینقدر وابستهات شدم؟قیافه که نه اخلاق که نه شعورم که نه هیکلم که نه!شاید اون حس و محبتی که بهم میدادی رو دوستش داشتم نمیدونم
همین که پله هارو رفتم پایین جئون رو دیدم وایسا ببینم ساعت چنده؟؟
۶ پنج دقیقه ایش ایش به سمتش حرکت کردم و صداش زدم
+جئون!
جئون برگشت و منو سر پا دید خشکش زد البته حقم داشت دیروز روی ویلچر امروز پر انرژی و سر پا عجیبه مگه نه؟خودشو جمع کرد و گفت
_بهبه کیم!درست دیروز تصادف کردی الان چجوری سر پا وایسادی؟؟
تک خنده ای کردم و گفتم
+اینم از عجایب بانو کیم!
خنده ای کرد و گفت
_بانو کیم؟؟هه بانو کیم از آیان پسر تره!
جئون آیان برادر کوچکش که پشتم وایساده بود و من متوجهاش نشده بودم عربده زد
_یاااااااااااااااا
حقیقتش با اون عربده ای که کشید رسما ر/یدم تو خودم ولی به روم نیاوردم و به سمتش برگشتم و گفتم
+به درود بر جئون آیان!
لبخندی زد و دستشو جلو آورد و بهش دست دادم که گفت
_نمیدونستم که اینقدر زیبا هستید کیم ا.ت!
لبخند رضایت مندی زدم و گفتم
+ممنون شما هم خیلی جنتلمن هستید مستر جئون!
جئون عوقی کرد و گفت
_اَه اَه اَه چندشا چقد شما دوتا چندشآورید
منم دست به سینه وایسادم و گفتم
+شما خیلی پرنسس هستید لوسعلی
که آیان پوفی زد زیر خنده و از ته دل قهقهه میزد
بعد از اون یه دختر قد کوتاهی با لباس خواب و چهره خواب آلود اومد و کیوتانه گفت
_یا نمیبینید من خوابم اینقدر سرو صدا میک...
وقتی منو دید حرفش رو نصفه گذاشتو پرید بغلم و منو محکم داشت فشار میداد، گفت
_واییییییییییی ا.تتتتتتتتتت دلم برات تنگ شده بوددددددددددددد
منم تعجب وار گفتم
+ببخشید ولی شما کی اید؟؟
اون دختر خودشو ازمن جدا کرد و یه مشت آرومی به بازوم زد و گفت
_یا منو یادت نمیاد؟؟منم دیگه سولی جئون سولی
وقتی اسمش رو گفت بغض کردم یعنی داداشم چطور تونسته به این دختر بچه ت/جاوز کنه؟گفتم
+عااااا سولیییی خوبی عزیزم؟؟راستی چن سالته؟؟
سولی لبخندی زدو گفت
_۲۲ سالمه آیان داداش دوقلومه
پشمام موند خودم ریختم.آخه سولی خیلی بچه تر به نظر میرسید گفتم
+عاو
هیچ چیزی به ذهنم نرسیده بود که جئون دستمو گرفت و گفت
_بسه دیگه!کیم باید بریم زود باش همین الانشم دیرمون شده!
با سولی و آیان خدافظی کردیمو سوار ماشین شدیم که جئون دوباره دهن باز کرد و گفت
منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا
خمارییییییییی
نویسنده:#اد_تهیونگ
#Part6
جئون از اتاق خارج شد.تقریبا ساعت ۱۲ و نیم بود و اون بهم گفته بود باید ساعت ۶ پاشم حاضر بشم روی تخت دراز کشیدمو بعد از یه دقیقه خوابم برد
فلش بک به زمان ۵ و نیم صبح*
از خواب پریدم وای نکنه دیرم شده؟نه بابا ساعت پنج و نیمه آروم از سرجام پاشدم و رفتم حموم یه دوش ده مینی گرفتم و اومدم بیرون.لباسام رو پوشیدم موهام رو خشک کردم و از اتاق اومدم بیرون
الان میگین تو که درست دیروز ویلچری شده بودی باید خدمتتون عرض کنم که من این چیزا حالیم نیست!دیشب تا حد مرگ حالم بد بود دلیل نمیشه که فردا صبحشم حالم بد باشه.از لحاظ روحی اگه بخواییم در نظر بگیریم خب اره شاید دیشب اگه گریه کرده بودم الانم بغض کرده بودم ولی از لحاظ جسمی هرگز!!
هعی دلم برای گوریل انگوریام تنگ شده!آخه داداشی تو چی داشتی که من اینقدر وابستهات شدم؟قیافه که نه اخلاق که نه شعورم که نه هیکلم که نه!شاید اون حس و محبتی که بهم میدادی رو دوستش داشتم نمیدونم
همین که پله هارو رفتم پایین جئون رو دیدم وایسا ببینم ساعت چنده؟؟
۶ پنج دقیقه ایش ایش به سمتش حرکت کردم و صداش زدم
+جئون!
جئون برگشت و منو سر پا دید خشکش زد البته حقم داشت دیروز روی ویلچر امروز پر انرژی و سر پا عجیبه مگه نه؟خودشو جمع کرد و گفت
_بهبه کیم!درست دیروز تصادف کردی الان چجوری سر پا وایسادی؟؟
تک خنده ای کردم و گفتم
+اینم از عجایب بانو کیم!
خنده ای کرد و گفت
_بانو کیم؟؟هه بانو کیم از آیان پسر تره!
جئون آیان برادر کوچکش که پشتم وایساده بود و من متوجهاش نشده بودم عربده زد
_یاااااااااااااااا
حقیقتش با اون عربده ای که کشید رسما ر/یدم تو خودم ولی به روم نیاوردم و به سمتش برگشتم و گفتم
+به درود بر جئون آیان!
لبخندی زد و دستشو جلو آورد و بهش دست دادم که گفت
_نمیدونستم که اینقدر زیبا هستید کیم ا.ت!
لبخند رضایت مندی زدم و گفتم
+ممنون شما هم خیلی جنتلمن هستید مستر جئون!
جئون عوقی کرد و گفت
_اَه اَه اَه چندشا چقد شما دوتا چندشآورید
منم دست به سینه وایسادم و گفتم
+شما خیلی پرنسس هستید لوسعلی
که آیان پوفی زد زیر خنده و از ته دل قهقهه میزد
بعد از اون یه دختر قد کوتاهی با لباس خواب و چهره خواب آلود اومد و کیوتانه گفت
_یا نمیبینید من خوابم اینقدر سرو صدا میک...
وقتی منو دید حرفش رو نصفه گذاشتو پرید بغلم و منو محکم داشت فشار میداد، گفت
_واییییییییییی ا.تتتتتتتتتت دلم برات تنگ شده بوددددددددددددد
منم تعجب وار گفتم
+ببخشید ولی شما کی اید؟؟
اون دختر خودشو ازمن جدا کرد و یه مشت آرومی به بازوم زد و گفت
_یا منو یادت نمیاد؟؟منم دیگه سولی جئون سولی
وقتی اسمش رو گفت بغض کردم یعنی داداشم چطور تونسته به این دختر بچه ت/جاوز کنه؟گفتم
+عااااا سولیییی خوبی عزیزم؟؟راستی چن سالته؟؟
سولی لبخندی زدو گفت
_۲۲ سالمه آیان داداش دوقلومه
پشمام موند خودم ریختم.آخه سولی خیلی بچه تر به نظر میرسید گفتم
+عاو
هیچ چیزی به ذهنم نرسیده بود که جئون دستمو گرفت و گفت
_بسه دیگه!کیم باید بریم زود باش همین الانشم دیرمون شده!
با سولی و آیان خدافظی کردیمو سوار ماشین شدیم که جئون دوباره دهن باز کرد و گفت
منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا
خمارییییییییی
نویسنده:#اد_تهیونگ
- ۳.۷k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط