اما ناگهان نامجون شروع به حرف زدن کرد

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁵


اما ناگهان نامجون شروع به حرف زدن کرد.
دیگه نمیشد ساکت بمونه..چون درحق همه اشون
نامردی شده.
نامجون:هی دختر..فریاد زدن بر سرشون
فایده نداره..اینا تسلیم شهو*ت شدن.البته
که اصلا نباید در کنار تو همچین چیزی توی
بدنشون شکل میگرفت.ولی کاری که شده.تو بدون
هیچ نشونه ای رفتی.هم نوجوونی خودت از بین
رفت و هم جوونی اونا..درسته ۴سال خیلی زیاد
نیست ولی بخوای فکر کنی کلی چیز ها عوض
شد.اگر میموندی و‌ کنار میومدی ممکن بود
کم تر از یکسال همه چیز بینتون اوکی بشه.
ولی الان چی؟دوباره تنفر شکل گرفته به همراه ۴
سال صبر و تحملی که طاقت فرسا و نگران کننده
بود.تو این چند روزی که اومدن ژاپن با این که
فهمیدن حالت خوبه کلی نگرانت بودن و دنبالت
گشتن..خیلی صحبت کردم..ولی بهتره به این
لجوج بازی کردن اتمام بدی..

قیافه ی نامجون پر از درک بود..سرش نیومده بود
ولی چه خوب میفهمید..

جونگکوک:میا..نیمدونم باید تنبیهت کنم یا برای
پیدا شدنت جشن بگیرم..ولی اگر درست رفتار
کنی همه گیز به نفع خودته..چهارساله عاشق موندم و پنجسال عاشقتم..چرا درک نمیکنی؟
تو..
ناگهان تهیونگ وسط حرف جونگکوک ‌پرید و تکیه اش رو از صندلی برداشت
تهیونگ: اشتباه ما رو بزرگش کردی ولی عشق
ما رو نادیده گرفتی.

تهیونگ کلافه نفسی کشید و گفت

تهیونگ:میا..همه لایق فرصت دوباره هستن..

میا با حالت خشنش دوباره داد زد
میا:شما اون فرصت رو قبلا دریافتش کردین

«بازیابی خاطرات»
قبلا؟قبلا کی؟کجا؟یعنی چه اشتباهی کردت
بودن که بخشیده شدن؟
داخل این مسیر صدایی از اتاق خواب شنید.
انگار یکی از دخترا داشت تلفنی حرف میزد
به سمتش رفت و پشت در وایساد.
لارا:اومم ولش خرجم و میده
لارا:اره پولایی که ازش میگیرم و میریزم حسابت د‌ دی
لارا:یاا د.دی میدونی تا الان چقدر پول ازش گرفتم و به تو دادم؟
لارا:د دی منصف باش دیگه…
لارا:یااا سونگ جونااا
لارا:من باید برم شام..اره خداحافظ
میا با شنیدن صدای قدم های لارا به سمت پایین دویید.نزدیک بود چندباری هم بیفته
وقتی به پایین رسید نگاه همه روش بود
لیزا:اتفاقی افتاده؟
میا:عاا..نه..اومم
تهیونگ:نیازی به توضیح نیست بیا بشین

.....

میا:میخوام یک چیزی بگم
تهیونگ:میشنوم
میا:قبلش قول میدی دعوام نکنی؟
تهیونگ:قول که میدم…ولی کاری کردی؟
میا:نه من نه…ولی وقتی میخواستم از پله ها
بیام پایین شنیدم لارا داره تلفنی حرف میزنه
تهیونگ:حتما رفتی فالگوش وایسادی نه؟
میا:گوش بده…شنیدم داره به یکی میگه که اره پولایی که ازت میگیره رو به حسابت میریزم
این که تو خرجش و میدی و تا الان ازت کلی
پول گرفت و نصف نصف کنن و سونگ جون

........

تهیونگ:چرا انقدر دروغ میبافی؟
میا:من دروغ نمیگم
تهیونگ:خدایا فقط میخوام دهنت و ببندی
میا:باور کن که دارم راست میگم خودم شنیدم
تهیونگ:نمیخوام دعوات کنم پس بهتره
زودتر بری بیرون
میا:من دارم راست میگم باور…
تهیونگ:برو بیرون(صدای بلند)
میا:باشه..باشه من میرم بیرون ولی امیدوارم بفهمی داشتم راست میگفتم
دیدگاه ها (۱۷)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁶اون راست میگفت..حداقل که تهیونگ شانس دوباره اش رو گرف...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁷اون غرق شده بود..غرق در دریا نه..غرق در چشمای تاریک و...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁴چیکار کرده بود؟چیکار کردن بودن!با دستایی که قرار بود ...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸³جونگکوک:تو خیلی بزرگ شدی..قد کشیدی..اندامت درشت تر شد...

عشق‌ممنوعه

پارت هفت میا: دیگه ن تنهات میزارم و ن مرخصی میگیرم کوک: چرا؟...

اشتباه من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط