جونگکوکتو خیلی بزرگ شدیقد کشیدیاندامت درشت تر شدهچهرت زیبا تر شدهموهات رشد کردهحتی صدای ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸³
جونگکوک:تو خیلی بزرگ شدی..قد کشیدی..اندامت درشت تر شده..چهرت زیبا تر شده..موهات رشد کرده..حتی صدای تو کامل تر و شنیدنی تر شده..ولی چرا هنوز انقدر کوتاهی؟
نرفتی دکتر؟ فک کنم مستر کنتازای تو رو نبرده دکتر بلندتر بشی..خانم کوچولو..نمیای بغلم؟
میا:تو اینجا چیکار میکنی؟نمیبینی یک زندگی خوب
دارم؟نمیبینی ارامش دارم؟میخوای ازم بگیریش؟
هونطور که نوجوونی من و خراب کردی؟
میا با وجود کیسه های خرید توی دستش اون
به عقب هل داد ولی امان از ذره ای حرکت..
جونگکوک:عروسک تو نباید فرار میکردی..
میا:فرار نمیکردم؟میدونی اگر میموندم چی میشد؟
فکر کردی میموندم و زندگیم رو خراب میکردم
جونگکوک:داد نزن..بی فایده است..
جونگکوک میا رو روی شونه اش انداخت و به سمت
ون مشکی رنگی که پارک بود برد..
ناگهان پلیسی که اونجا وایساده بود با نگرانی اومد پیششون و گفت
پلیس:اینجا چه خبره؟شما حق ندارین خانم رو ببرین
جونگکوک:فکر کردین میزارم خواهر روانیم توی شهر
بچرخه؟اه این احمق کوچولو دو هفته قرص هاش رو مصرف نکرده..چندتا قرص از جیبش در اورد و نشون داد..
میا:من خواهرش نیستم..من روانی نیستم
هوینطور که دست و پا میزد گفت
جونگکوک:میا ساکت شو..اقا ما جفتتمون اهل کره ی جنوبی هستیم نگران نباشین
پلیس:اوه پس واقعا جفتتون مال اینجا نیستین..
مراقب خواهرت باش جوون.
جونگکوک:ممنونم اقا
میا:نهه..دروغ های اینو باور نکنین..
وقتی میا رو داخل ون انداختن،تنها چیزی
که توجه اش رو جلب کرد دیدن اون سه نفر
کنار هم بود.تهیونگ و جونگکوک و اون غریبه ی مهربون داخل فروشگاه..
تهیونگ با خوشحالی و ناباوری به میا حجوم برد و اون رو در اغوش کشید..سرش رو داخل گردنش فرو کرد و عطر شیرین اون رو توی رویه هاش فرستاد
تهیونگ:میا..عزیزم..تو حالت خوبه..عزیزم تو حالت
خوبه...
مدت طولانی بود که کره ای حرف زدن رو نشنیده بود!
با شنیدن حرف های تهیونگ و غم توی صداش..
دست از تقلا برداشت..درسته مردونه تر و جذاب
تر شده بودن،ولی شکسته شدن توی قیافشون
موج میزد.
جونگکوک:تو خیلی بزرگ شدی..قد کشیدی..اندامت درشت تر شده..چهرت زیبا تر شده..موهات رشد کرده..حتی صدای تو کامل تر و شنیدنی تر شده..ولی چرا هنوز انقدر کوتاهی؟
نرفتی دکتر؟ فک کنم مستر کنتازای تو رو نبرده دکتر بلندتر بشی..خانم کوچولو..نمیای بغلم؟
میا:تو اینجا چیکار میکنی؟نمیبینی یک زندگی خوب
دارم؟نمیبینی ارامش دارم؟میخوای ازم بگیریش؟
هونطور که نوجوونی من و خراب کردی؟
میا با وجود کیسه های خرید توی دستش اون
به عقب هل داد ولی امان از ذره ای حرکت..
جونگکوک:عروسک تو نباید فرار میکردی..
میا:فرار نمیکردم؟میدونی اگر میموندم چی میشد؟
فکر کردی میموندم و زندگیم رو خراب میکردم
جونگکوک:داد نزن..بی فایده است..
جونگکوک میا رو روی شونه اش انداخت و به سمت
ون مشکی رنگی که پارک بود برد..
ناگهان پلیسی که اونجا وایساده بود با نگرانی اومد پیششون و گفت
پلیس:اینجا چه خبره؟شما حق ندارین خانم رو ببرین
جونگکوک:فکر کردین میزارم خواهر روانیم توی شهر
بچرخه؟اه این احمق کوچولو دو هفته قرص هاش رو مصرف نکرده..چندتا قرص از جیبش در اورد و نشون داد..
میا:من خواهرش نیستم..من روانی نیستم
هوینطور که دست و پا میزد گفت
جونگکوک:میا ساکت شو..اقا ما جفتتمون اهل کره ی جنوبی هستیم نگران نباشین
پلیس:اوه پس واقعا جفتتون مال اینجا نیستین..
مراقب خواهرت باش جوون.
جونگکوک:ممنونم اقا
میا:نهه..دروغ های اینو باور نکنین..
وقتی میا رو داخل ون انداختن،تنها چیزی
که توجه اش رو جلب کرد دیدن اون سه نفر
کنار هم بود.تهیونگ و جونگکوک و اون غریبه ی مهربون داخل فروشگاه..
تهیونگ با خوشحالی و ناباوری به میا حجوم برد و اون رو در اغوش کشید..سرش رو داخل گردنش فرو کرد و عطر شیرین اون رو توی رویه هاش فرستاد
تهیونگ:میا..عزیزم..تو حالت خوبه..عزیزم تو حالت
خوبه...
مدت طولانی بود که کره ای حرف زدن رو نشنیده بود!
با شنیدن حرف های تهیونگ و غم توی صداش..
دست از تقلا برداشت..درسته مردونه تر و جذاب
تر شده بودن،ولی شکسته شدن توی قیافشون
موج میزد.
- ۸.۴k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط