{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب ا.ت ویو

شب ا.ت ویو
امشب هر دو ارباب نیستن پس فقط بادیگارد ها هستن نقشه کشیدم یدونه لیوان برداشتم و انداختمش زمین شکست جیغ بلندی کشیدم با داد گفتم کمک رفتم پشت مبل قایم شدم بادیگارد اومدن تو عمارت همه اونجا جمع شدن سریع از اونجا فرار کردم لیا هم پشتم اومد بادیگارد ها اومدن دنبالمون
تند تند می‌دویدم این همه دویدم که قلبم تیر کشید(ا.ت کم خونی داره بیماری قلبی داره اما هیچکس نمیدونه)
یکم وایسادم دوباره دویدم
یونگی ویو
داشتم با جین برمیگشتم عمارت که یکی از بادیگارد ها بهم زنگ زد پوففف پس فرار میکنین
جین: اینا اینا ا.ت و لیا نیستن
یونگی:آره خودشونن
ماشین نگه داشتم و پیاده شدم رفتیم دنبالشون که ا.ت بیهوش شد
بدو بدو رفتم گرفتمش بغل سوار ماشینش
کردم جین هم لیا رو گرفت رفتیم سمت عمارت موقعی که رسیدیم دکتر و خبر کردم با چیزی که گفت دنیا رو سرم خراب شد یعنی چی ا.ت بیماری قلبی داره ولی دکتر گفت که بیماریش شدید نیست اگر این قرص هارو بخوره خوب میشه من عاشق ا‌.ت بودم ولی نمیدونستم چه شکلی باید بهش بگم
پارت بعد شرط داره
لایک:۲۰
دیدگاه ها (۱۱)

ا‌ت ویوبهوش اومدم توی اتاق بودم پوففف یعنی نشد فرار کنم این ...

فردا صبح ا.ت ویوبا ارباب رفتیم تا من آزمایش خون بدم موقعی سو...

ا.ت ویوسلام من ا.تم با دوستم لیا خدمتکاره عمارت مین یونگی با...

(پارت آخر)فردا صبح ا‌ت ویواز خواب بلند شدم با ذوق رفتم صورتم...

پارت ۱۴: عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط