خاکسترقلب

#خاکستر_قلب
#part_15
بعد جانگ می و اجوما از در پشتی فرار کردن من ذهنم خالی شد ولی سعی کردم به کاری که گفتن تمرکز کنم دفترچه خاطرات رو از اتاقم برداشتم و شقیقه هام رو مالیدم بعد روی دفترم نوشتم
" کار: پیدا کردن مدرک
زمان: -
مکان : -
فرد: کیم ا/ت
لو دادن با مدرک :
کار: لودادن
زمان: جشنی که به احتمال چند درصد برگذار میشه
مکان: جشن
فرد : کیم ا/ت
توسط: مرلین "

خب قطعا با یه چیزی باهم در ارتباط هستن وقتی ارباب رفت بیرون پشت در اتاق وایمیستم تا رفتم جلو در اتاق صدای حرف زدن اومد سریع گوشیمو روشن کردم و صدارو ضبط کردم

ا/ت: عشقم امشب جشنه به مناسب من بیا این جشنواره خونین کنیم عزیز دلم ... آره آره.... تو برنده میشی تو اونو میکشی ... راستی بچمون حالش خوبه؟ .... خب امشب میبینمت عزیزم بای

اومد بیرون سریع و من رو دید گفت

ا/ت: حرفامو شنیدی؟ فالگوش وایسادی؟

من که جا خورده بودم لکنت گرفتم

- آآااا نه خ خانم اآآ/ت

ا/ت: چته؟ دختره ی هرزه

از القابی که واسه خودش بود و به من میداد بدم اومد

ا/ت : خیلی خب بیا بریم یچیزیو باید بهت بگم

هنوز صدا ردی ضبط بود با اون از عمارت خارج شدم پشت عمارت برخلاف توش بیابون بود یهو یچیزی از پشتش درآورد و کرد تو شیکمم ... چاقو بود

ا/ت: فکر بدی به سرت نزنه فقط بمیر کوچولوی مزاحم

رفت سمته در عمارت منو برده بود دورتر سریع فقط به ذهنم رسید زنگ بزنم شارلوت مکان دقیق اینجارو نمیدونستم با گوگل مپ براش لوکیشن فرستادم هنوز قش نکرده بودم بعده نیم ساعت شارلوت رسید با صدای ضعیفی بهش گفتم

- باید یکاری کنم... شارلوت جلومو نگیر

و بعد اینکه با پانسمان دلمو بست شروع کردیم به درست کردن دعوت نامه ی جعلی

- درست شد؟

شارلوت لب زد

¥ بله؛ ببینم تو حالت خوبه؟

- اره

بعد رفتیم و یه لباس سریع خریدیم و شب شد هی آدم های زیادی میرفتن تو دستم رو روی شکمم گذاشتم یکم درد میکرد دعوتنامه جعلی نشون دادیم و رفتیم تو لب زدم

- من میرم تو اینجا بمون

رفتم سمته اتاق اهنگ گذاری مسئولش همون دختر ۱۶ ساله بود لب زد

دختر: نباید اینجا باشین خانم

- من همونم که موهام سفید بود یه تیکش

دختر: چجوری ؟.. این لباس و

لب زدم

- باید به حرفم گوش کنی وگرنه نه تنها تو بلکه این جشن همه میمیرن

دختر که ترسیده بود با لکنت گفت

دختر: با باشه!
دیدگاه ها (۱۰)

#خاکستر_قلب#part_16#راویهمه داشتن خوش میگذروندن ؛ نوبت رقص ت...

#خاکستر_قلب#part_16#ادامه_پارتجونگ کوک نزاشت معشوقه اش بیشتر...

#خاکستر_قلب#ادامه_پارت#part_14جانگ می گفت & من تعریف می‌کنمب...

#خاکستر_قلب#part_14"۲۰ سپتامبر یک هفته بعد از اقامت مرلین در...

پارت ۲ فیک مرز خون و عشق

love Between the Tides¹⁸ ا/ت خیلی احساس ترس تو خونه ی تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط