{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
آنقدر بی اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست؟
اینکه در اندام من امروز باریدن گرفت
من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد
رفت زیر سایه ی یک "مرد" و نام "زن" گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هُرم نفسهای تو هست
مرگ می داند: فقط باید ترا از من گرفت




نجمه زارع
دیدگاه ها (۱)

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفتآتشی یک لحظه آمد در دلم دام...

می بینیترسِ نبودنت چه به روزم آورده است؟و وحشت گم کردن دستی ...

چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم خانه‌اش ویران باد من اگر ما...

وای از آن لحظه که کارَت به نگاهی بکشد.کار و بارت به غمِ چشم ...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۳۰: «پایان و شروع» 🤍🖤**صحنه ۱ - بیرونی: ...

ازدواج اجباری

007-پنهان در مه - پارت ۸۴

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفتآتشی یک لحظه آمد در دلم دام...

عاشقانه

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفتآتشی یک لحظه آمد در دلم دام...

دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفتآتشی یک لحظه آمد در دلم دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط