{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
آنقدر بی اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست؟
اینکه در اندام من امروز باریدن گرفت
من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد
رفت زیر سایه ی یک "مرد" و نام "زن" گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هُرم نفسهای تو هست
مرگ می داند: فقط باید ترا از من گرفت...
دیدگاه ها (۵)

اکسیر عشقشاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...فرشته پری به شاع...

من از عهد آدم تو را دوست دارماز آغاز عالم تو را دوست دارمچه ...

هوا بارونیــه امشب،بازم پایـیــز درگیرهچشاتو کم داره دنیام ،...

تو را می شناسم تو آیینه هستی دلت صاف و روشن و بی کینه هستی ت...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۳۰: «پایان و شروع» 🤍🖤**صحنه ۱ - بیرونی: ...

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

پارت بیست و یکم

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟲دستپاچه شدم و خواستم گوشی‌...

ازدواج اجباری

ملکه ی قلب تاریک.

شاهکاری به نام دروغ

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۰: پناهی در میانِ طوفانسکوتِ میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط