{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسته ام مانند بیماری که جانش میرود....

خسته ام مانند بیماری که جانش میرود....
جسم او می ماند و روح و روانش میرود....

شاکـی ام مـانند صیـادی که آهـو دیـده و
اشتـبـاهـی ناگـهان تیر از کمانش میرود....

من پلنگی عاشقم وقتی هراسان می شود
نیمه شبـهایی که ماه از آسمانش میرود....

از غمم هرکـس به لـب نام مـرا مـی آورد
جان به لب میگردد و خون از دهانش میرود....

اندکی در خود نظرکن تا نپرسی بعد از این
این دل بی کس چرا تاب و توانش میرود....

سالهای عمر من در پای  چشم  روشنت
هم بهارش می گریزد هم خزانش میرود....

عاقبت یک روزمی فهمی بهای عشق را
روزگـار بـی وفـایـی هـا زمــانـش مــیرود....
دیدگاه ها (۲)

خسته ام مانند بیماری که جانش میرود....جسم او می ماند و روح و...

خسته ام مانند بیماری که جانش می رودجسم او می ماند و، روح و ر...

از دشت پربلا و مکانش که بگذریماز ظهر داغ و بحث زمانش که بگذر...

از دشت پربلا و مکانش که بگذریماز ظهر داغ و بحث زمانش که بگذر...

شب جمعه سادات ببخشید ز دشت پربلا و مکانش که بگذریماز ظهر داغ...

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

چه بهاری بشود.....

در نامه ی آخرش نوشت :هرگز به عشق کسی نیاز نداشتم؛ اما اینبار...

لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط