ادامه ی قسمت اول
🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
ادامه ی قسمت اول
لونا با قدمهای آرام و حسابشده جلو رفت و با نگاهی تیز و نافذ به کوک گفت:
ـ کیم لونا.
کوک هم بدون هیچ تردیدی، دستشو جلو آورد و با لبخندی خنثی جواب داد:
ـ جعون جونگ کوک.
برای لحظهای نگاهشون در هم گره خورد... نگاهی که هزار راز نگفته در خودش داشت. هیچکدوم حرفی نزدن. نیازی نبود. فقط سکوتی کوتاه، که بیشتر از هر دیالوگی گفتوگو بود.
پدر کوک با خنده گفت:
ـ بهتره هر کدوم برن پیش اعضای باندشون، تا خودشون رو به هم معرفی کنن.
لونا سری تکون داد و آروم گفت:
ـ بله، وقتشه...
کوک هم با لبخند محوی از جاش بلند شد. وقتی هر دو به سمت گروههای خودشون رفتن، نگاهشون برای ثانیهای دیگه قفل شد. سنگین، مرموز، اما محترمانه.
لونا جلو رفت، ایستاد بین گروهش و گفت:
ـ بچهها، این کوکه... پادشاه شب.
کوک با صدایی محکم گفت:
ـ و این... کیم لوناست، ملکهی ماه خونین.
تهیونگ دستشو بلند کرد و با لحنی شوخ گفت:
ـ من تهیونگم، دست راست کوک. جاسوس و قاتل، در خدمت ملکه.
رزی لبخند زد:
ـ خوشحالیم باهاتون آشنا شدیم... اگه کسی بخواد دسترسی به اطلاعات کوک پیدا کنه، اول باید از دست من رد بشه.
خندههای مرموز و نگاههای تیز رد و بدل شد، اما فضا دوستانهتر شده بود.
چند دقیقه بعد، لونا تصمیم گرفت برای خودش نوشیدنی بیاره. با قدمهایی نرم به سمت بار رفت. لیوانی برداشت، اما ناگهان صدای زنی پشت سرش گفت:
ـ خیلی با اعتماد به نفس اومدی اینجا، لونا...
لونا آرام برگشت. مین جی، با لبخندی سرد و چشمانی پر از کینه ایستاده بود.
ـ باندت خیلی آسیبپذیره، مراقب باش... ممکنه یه شب بیدار شی و ببینی همهشون نیستن.
لونا مکثی کرد، بعد لبخندی آروم زد و گفت:
ـ تو هنوز همون بازیهای بچهگونهرو بلدی، مین جی. فرق ما اینه که تو تهدید میکنی، من عمل میکنم.
اما کوک اونجا بود. از دور همهچی رو دیده بود. آروم به سمتشون اومد. مین جی با دیدنش عقب رفت.
کوک به لونا نزدیک شد و گفت:
ـ دیدم چی گفت. اگه بخوای، با هم حذفش میکنیم.
لونا بیاحساس، فقط نگاهی بهش کرد و گفت:
ـ نیازی به کمک ندارم. خودم از پسش برمیام.
بعد یه جرعه نوشید، لبخند زد و گفت:
ـ ولی ممنون، پادشاه سایهها.
کوک لبخندی خفیف زد و گفت:
ـ فقط مطمئن شو من هم اون عکس رو میگیرم، وقتی کارشو ساختی.
لونا با لحن شوخی گفت:
ـ قول میدم بهترین زاویه رو بگیرم.
و اینطوری، شبی که قراره آیندهی دو پادشاه و ملکه مافیا رو تغییر بده، شروع شد...
ادامه ی قسمت اول
لونا با قدمهای آرام و حسابشده جلو رفت و با نگاهی تیز و نافذ به کوک گفت:
ـ کیم لونا.
کوک هم بدون هیچ تردیدی، دستشو جلو آورد و با لبخندی خنثی جواب داد:
ـ جعون جونگ کوک.
برای لحظهای نگاهشون در هم گره خورد... نگاهی که هزار راز نگفته در خودش داشت. هیچکدوم حرفی نزدن. نیازی نبود. فقط سکوتی کوتاه، که بیشتر از هر دیالوگی گفتوگو بود.
پدر کوک با خنده گفت:
ـ بهتره هر کدوم برن پیش اعضای باندشون، تا خودشون رو به هم معرفی کنن.
لونا سری تکون داد و آروم گفت:
ـ بله، وقتشه...
کوک هم با لبخند محوی از جاش بلند شد. وقتی هر دو به سمت گروههای خودشون رفتن، نگاهشون برای ثانیهای دیگه قفل شد. سنگین، مرموز، اما محترمانه.
لونا جلو رفت، ایستاد بین گروهش و گفت:
ـ بچهها، این کوکه... پادشاه شب.
کوک با صدایی محکم گفت:
ـ و این... کیم لوناست، ملکهی ماه خونین.
تهیونگ دستشو بلند کرد و با لحنی شوخ گفت:
ـ من تهیونگم، دست راست کوک. جاسوس و قاتل، در خدمت ملکه.
رزی لبخند زد:
ـ خوشحالیم باهاتون آشنا شدیم... اگه کسی بخواد دسترسی به اطلاعات کوک پیدا کنه، اول باید از دست من رد بشه.
خندههای مرموز و نگاههای تیز رد و بدل شد، اما فضا دوستانهتر شده بود.
چند دقیقه بعد، لونا تصمیم گرفت برای خودش نوشیدنی بیاره. با قدمهایی نرم به سمت بار رفت. لیوانی برداشت، اما ناگهان صدای زنی پشت سرش گفت:
ـ خیلی با اعتماد به نفس اومدی اینجا، لونا...
لونا آرام برگشت. مین جی، با لبخندی سرد و چشمانی پر از کینه ایستاده بود.
ـ باندت خیلی آسیبپذیره، مراقب باش... ممکنه یه شب بیدار شی و ببینی همهشون نیستن.
لونا مکثی کرد، بعد لبخندی آروم زد و گفت:
ـ تو هنوز همون بازیهای بچهگونهرو بلدی، مین جی. فرق ما اینه که تو تهدید میکنی، من عمل میکنم.
اما کوک اونجا بود. از دور همهچی رو دیده بود. آروم به سمتشون اومد. مین جی با دیدنش عقب رفت.
کوک به لونا نزدیک شد و گفت:
ـ دیدم چی گفت. اگه بخوای، با هم حذفش میکنیم.
لونا بیاحساس، فقط نگاهی بهش کرد و گفت:
ـ نیازی به کمک ندارم. خودم از پسش برمیام.
بعد یه جرعه نوشید، لبخند زد و گفت:
ـ ولی ممنون، پادشاه سایهها.
کوک لبخندی خفیف زد و گفت:
ـ فقط مطمئن شو من هم اون عکس رو میگیرم، وقتی کارشو ساختی.
لونا با لحن شوخی گفت:
ـ قول میدم بهترین زاویه رو بگیرم.
و اینطوری، شبی که قراره آیندهی دو پادشاه و ملکه مافیا رو تغییر بده، شروع شد...
- ۱.۴k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط