ادامه ی قسمت دوم
🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
ادامه ی قسمت دوم
و باور کن، فکر میکنم واقعاً هم میتونه...
[برخورد گروهها - لحظهی آشنایی کامل]
تهیونگ و آیلا، که مثل دو نسخه متفاوت از یک روح بودن، اولین کسانی بودن که قدم جلو گذاشتن.
تهیونگ:
ـ آیلا، درسته؟ شنیدم تو مغز متفکر ملکهای.
آیلا با اخم ظریفی توی صورتش گفت:
ـ شنیدههات درسته. تو هم دست راست کوکی، نه؟
تهیونگ خندید:
ـ دقیقاً. با این تفاوت که من تو کشتن هم تخصص دارم.
آیلا بیتفاوت گفت:
ـ پس شاید یه روزی مجبور شم بهت شلیک کنم.
همه زدن زیر خنده. فضای یخزدهی اولیه، یواش یواش داشت آب میشد.
جنی به جین گفت:
ـ دلال اسلحهای، نه؟ آخرین بار کی مهمات سنگین فروختی؟
جین با غرور گفت:
ـ دو هفته پیش، به یه باند مکزیکی. ولی واقعاً یه دختر؟ دلال اسلحه؟ جالبه...
جنی نزدیکتر شد، چشم تو چشمش نگاه کرد و گفت:
ـ جالبه؟ تو عمرت انبار اسلحهای دیدی که فقط با یه چشمک منفجر شه؟
جین با لبخند عقب رفت.
ـ یادم باشه دیگه چشم تو چشمت نشم.
[از زاویه دید لونا]
احساس میکردم همهچیز خوب پیش میره. فضا نرمتر شده بود، اما ذهن من مشغول مینجی بود. میدونستم نباید توی این مهمونی کاری کنم. ولی میدونم کی وقتشه.
کوک از دور نگاهم کرد. آروم به سمتم اومد.
ـ اگه خواستی، میتونم اطلاعاتی از مینجی برات دربیارم.
ـ گفتم که، نیازی نیست. ولی... اگه خواستی میتونی برای من یه عکس خوب بگیری وقتی کارشو تموم کردم.
کوک خندید. نه از اون خندههای واقعی. یه خندهی آروم، که فقط لونا میفهمید توش چی بود.
ـ چشم، ملکه.
اون لحظهای بود که برای چند ثانیه به هم نگاه کردیم. بدون حرف. ولی انگار صدتا جمله بینمون رد و بدل شد.
[از زاویه دید کوک]
اون دختر... یه چیزی تو نگاهش هست. یه چیزی که نمیذاره بیخیالش بشم.
نه فقط چون خطرناکه. نه فقط چون مغروره.
یه چیزی بیشتر از اون.
ولی هنوز وقتش نیست...
ادامه ی قسمت دوم
و باور کن، فکر میکنم واقعاً هم میتونه...
[برخورد گروهها - لحظهی آشنایی کامل]
تهیونگ و آیلا، که مثل دو نسخه متفاوت از یک روح بودن، اولین کسانی بودن که قدم جلو گذاشتن.
تهیونگ:
ـ آیلا، درسته؟ شنیدم تو مغز متفکر ملکهای.
آیلا با اخم ظریفی توی صورتش گفت:
ـ شنیدههات درسته. تو هم دست راست کوکی، نه؟
تهیونگ خندید:
ـ دقیقاً. با این تفاوت که من تو کشتن هم تخصص دارم.
آیلا بیتفاوت گفت:
ـ پس شاید یه روزی مجبور شم بهت شلیک کنم.
همه زدن زیر خنده. فضای یخزدهی اولیه، یواش یواش داشت آب میشد.
جنی به جین گفت:
ـ دلال اسلحهای، نه؟ آخرین بار کی مهمات سنگین فروختی؟
جین با غرور گفت:
ـ دو هفته پیش، به یه باند مکزیکی. ولی واقعاً یه دختر؟ دلال اسلحه؟ جالبه...
جنی نزدیکتر شد، چشم تو چشمش نگاه کرد و گفت:
ـ جالبه؟ تو عمرت انبار اسلحهای دیدی که فقط با یه چشمک منفجر شه؟
جین با لبخند عقب رفت.
ـ یادم باشه دیگه چشم تو چشمت نشم.
[از زاویه دید لونا]
احساس میکردم همهچیز خوب پیش میره. فضا نرمتر شده بود، اما ذهن من مشغول مینجی بود. میدونستم نباید توی این مهمونی کاری کنم. ولی میدونم کی وقتشه.
کوک از دور نگاهم کرد. آروم به سمتم اومد.
ـ اگه خواستی، میتونم اطلاعاتی از مینجی برات دربیارم.
ـ گفتم که، نیازی نیست. ولی... اگه خواستی میتونی برای من یه عکس خوب بگیری وقتی کارشو تموم کردم.
کوک خندید. نه از اون خندههای واقعی. یه خندهی آروم، که فقط لونا میفهمید توش چی بود.
ـ چشم، ملکه.
اون لحظهای بود که برای چند ثانیه به هم نگاه کردیم. بدون حرف. ولی انگار صدتا جمله بینمون رد و بدل شد.
[از زاویه دید کوک]
اون دختر... یه چیزی تو نگاهش هست. یه چیزی که نمیذاره بیخیالش بشم.
نه فقط چون خطرناکه. نه فقط چون مغروره.
یه چیزی بیشتر از اون.
ولی هنوز وقتش نیست...
- ۱.۴k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط