طلوع بیصدا
طلوع بیصدا
هیونجین هر روز صبح، وقتی اولین نورهای خورشید آرام آرام آسمان را رنگ میکرد، از خواب بیدار میشد و پنجرهی اتاقش را باز میکرد. آن طلوعها برایش معنای بیشتری داشتند؛ هر روز نوید شروعی تازه، فرصتی دوباره برای زندگی بود. اما آن روز خاص، همه چیز فرق داشت.
صبح با سکوتی عجیب شروع شد. نسیم خنک پاییزی میوزید و برگهای زرد روی زمین میرقصیدند. هیونجین به سمت پنجره رفت و همانطور که به افق نگاه میکرد، چیزی توجهاش را جلب کرد؛ نامهای کوچک و سفید روی طاقچه پنجره افتاده بود.
با دست لرزان نامه را برداشت و آرام باز کرد. داخل نامه چند کلمه نوشته شده بود: «تو تنها نیستی. این فقط آغاز راه است.»
هیونجین چند بار این جمله را خواند، قلبش تند تند میزد و ذهنش پر شد از سوالهای بیپاسخ. چه کسی این نامه را فرستاده بود؟ و چه راهی در پیش داشت؟
از آن روز به بعد، زندگی هیونجین پر از رمز و راز شد. او شروع به جستجو کرد؛ نه فقط در بیرون، بلکه در درون خود. هر طلوع، دریچهای به دنیای جدیدی برایش باز میشد؛ دنیایی که پر از امید و ماجراجویی بود.
هیونجین هر روز صبح، وقتی اولین نورهای خورشید آرام آرام آسمان را رنگ میکرد، از خواب بیدار میشد و پنجرهی اتاقش را باز میکرد. آن طلوعها برایش معنای بیشتری داشتند؛ هر روز نوید شروعی تازه، فرصتی دوباره برای زندگی بود. اما آن روز خاص، همه چیز فرق داشت.
صبح با سکوتی عجیب شروع شد. نسیم خنک پاییزی میوزید و برگهای زرد روی زمین میرقصیدند. هیونجین به سمت پنجره رفت و همانطور که به افق نگاه میکرد، چیزی توجهاش را جلب کرد؛ نامهای کوچک و سفید روی طاقچه پنجره افتاده بود.
با دست لرزان نامه را برداشت و آرام باز کرد. داخل نامه چند کلمه نوشته شده بود: «تو تنها نیستی. این فقط آغاز راه است.»
هیونجین چند بار این جمله را خواند، قلبش تند تند میزد و ذهنش پر شد از سوالهای بیپاسخ. چه کسی این نامه را فرستاده بود؟ و چه راهی در پیش داشت؟
از آن روز به بعد، زندگی هیونجین پر از رمز و راز شد. او شروع به جستجو کرد؛ نه فقط در بیرون، بلکه در درون خود. هر طلوع، دریچهای به دنیای جدیدی برایش باز میشد؛ دنیایی که پر از امید و ماجراجویی بود.
- ۲.۴k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط