زیر باران سکوت

زیر باران سکوت

باران بی‌وقفه می‌بارید و خیابان‌ها خیس و براق شده بودند. هیونجین چتر نداشت و بی‌تفاوت زیر باران قدم می‌زد. صدای قطرات باران روی زمین، صدایی آشنا و غمگین بود که با قلبش هماهنگ می‌شد. در دلش حس تنهایی عمیقی بود که نمی‌دانست چگونه از آن رها شود.

هوای سرد به پوستش می‌خورد اما او متوقف نشد. هر قدم، سنگین‌تر از قبل بود. خیابان‌ها تاریک و خالی بودند، جز نور ضعیف چراغ‌های خیابانی که گاه‌گاهی روشن می‌شدند.

ناگهان صدای آرام و گرم از پشت سرش به گوش رسید: «منتظرت بودم.»

هیونجین ایستاد و برگشت. کسی را دید که با لبخندی نرم و آرام به او نگاه می‌کرد. آن نگاه مثل نور کوچکی در دل تاریکی بود. کسی که آمد تا او را از تنهایی‌اش بیرون کشد و به او یادآوری کند که هیچ وقت تنها نیست.

آن شب زیر باران، آغاز یک دوستی عمیق و یک عشق ناگهانی بود. باران ادامه داشت اما قلب هیونجین برای اولین بار در مدت‌ها، گرم و پر امید بود.
دیدگاه ها (۲)

طلوع بی‌صداهیونجین هر روز صبح، وقتی اولین نورهای خورشید آرام...

عشق یک نگاههوای اواسط پاییز، با برگ‌های نارنجی و طلایی که آر...

شب‌های روشنهیونجین همیشه از تاریکی می‌ترسید. تاریکی برایش یا...

خاطره‌های شکستههیونجین در اتاقی پر از عکس‌ها و یادگاری‌های ق...

دخترک به آنجا امد و ارامش کنارش نشست ....و با همان رایحه همی...

پارت ۱ –فیک قانون سایه هاباران می‌بارید؛ ریز، سرد و بی‌رحم. ...

تک پارتی تهیونگ:))))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط