عشق یک نگاه
عشق یک نگاه
هوای اواسط پاییز، با برگهای نارنجی و طلایی که آرام روی زمین میریختند، همیشه برای یانگ جونگاین حس عجیبی داشت. از اون روزهایی بود که آدم حس میکرد قلبش سبکتره. انگار دنیا یه لحظه مکث میکرد و نفس میکشید. توی محوطهی دانشگاه، همون موقع که صدای خشخش برگها زیر قدمها میاومد، اولینبار دیدش.
سون هی.
همینقدر ساده، همینقدر بیمقدمه. دختری که با هدفون توی گوش، آرام کنار درختی نشسته بود و یه دفتر طراحی توی دستش داشت. موهاش تا روی شونههاش افتاده بود و چشمهاش، حتی از دور، اونقدری عمق داشت که جونگاین ناخودآگاه ایستاد.
قلبش یک ثانیه مکث کرد. درست مثل پاییز.
روز بعد، خودش رو جلوی همون درخت، روی نیمکتی چند قدم اونطرفتر دید. وانمود میکرد داره چیزی توی گوشی میخونه، ولی در واقع فقط داشت نگاهش میکرد.
چند روز این کار تکرار شد، بیهیچ حرفی، بیهیچ سلامی.
تا اینکه یه روز، سون هی بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:
– میدونم داری منو نگاه میکنی.
جونگاین جا خورد. قلبش تند زد. تلاش کرد خونسرد باشه.
– تو هم همیشه اینجا میشینی…
– چون اینجا تنها جاییه که ساکته. تنها جایی که میتونم واقعاً فکر کنم.
اون روز حرف زدنشون شروع شد. اول کوتاه، بعد بلندتر. درباره موسیقی، درباره طراحی، درباره معماری که جونگاین میخوند. کمکم فهمید که سون هی، یه روح آزادهست؛ دختری با قلب بزرگ، ولی زخمخورده. دخترکی که میخندید اما گاهی چشمهاش غم داشت.
هفتهها گذشت. جونگاین هر روز بیشتر بهش نزدیک شد. با هم توی کافهی کنار دانشگاه مینشستن. با هم پیادهروی میکردن. سون هی آهنگهایی که دوست داشت رو براش میفرستاد، و جونگاین با طراحیهای خودش، ایدههایی بهش میداد.
همهچی آروم، ولی عمیق پیش میرفت. نه عجلهای، نه اغراقی. فقط دو نفر، توی آرامش.
یه شب بارونی، وقتی زیر یه سایهبان پناه گرفته بودن، سون هی گفت:
– میترسم…
– از چی؟
– از اینکه همهچی خیلی خوبه. همیشه وقتی یه چیزی خیلی خوبه، یه جاییش خراب میشه…
جونگاین برای اولینبار دستش رو گرفت. نگاهش کرد. با اون چشمهایی که همیشه حرف داشتن.
– شاید اینبار قرار نیست خراب بشه. شاید باید فقط باورش کنیم.
سون هی لبخند زد. همون لبخند نصفهنیمهای که همیشه میزد، ولی اینبار توش یه چیزی فرق داشت.
آروم گفت:
– پس کمکم کن باورش کنم.
و اون شب، اولین شب عاشق شدنشون بود. نه با بوسه، نه با جملههای شاعرانه. فقط با لمس دستهاشون و صدای بارونی که روشون میبارید. عشقی که تو سکوت شکل گرفت و تو سکوت هم موند.
ماهها گذشت. زندگی، کلاسها، پروژهها… ولی عشقشون، آرام و پررنگتر شد. مثل رنگهای پاییزی که هر روز طلاییتر میشن.
تا یه روز، وسط پروژهی آخر ترم، سون هی یه پیام داد:
«باید یه مدت برم. یه جای دور. یه چیزهایی هست که باید حلشون کنم، با خودم، با گذشتهم. نمیخوام برات توضیح بدم، فقط ازت میخوام صبر کنی. اگه هنوز وقتی برگشتم، منتظرم بودی... اون وقت ادامه میدیم.»
و رفت. بیخبر. بیزمان.
جونگاین چند روز، چند هفته، شاید چند ماه با خودش جنگید. ولی هیچوقت ازش دل نکند. رفتن سون هی مثل فصل زمستون بود. سرد، بیصدا، اما گذرا.
و یه روز، همون نیمکت، همون درخت، همون هوا. صدای قدمهایی آشنا و یه صدای آروم از پشت سر:
– هنوز هم باورش داری؟
جونگاین بدون اینکه برگرده گفت:
– همیشه داشتم.
و وقتی برگشت، سون هی اونجا بود. با همون لبخند، با همون چشما، ولی اینبار بدون ترس.
اون روز، داستان عشقشون واقعاً شروع شد.
هوای اواسط پاییز، با برگهای نارنجی و طلایی که آرام روی زمین میریختند، همیشه برای یانگ جونگاین حس عجیبی داشت. از اون روزهایی بود که آدم حس میکرد قلبش سبکتره. انگار دنیا یه لحظه مکث میکرد و نفس میکشید. توی محوطهی دانشگاه، همون موقع که صدای خشخش برگها زیر قدمها میاومد، اولینبار دیدش.
سون هی.
همینقدر ساده، همینقدر بیمقدمه. دختری که با هدفون توی گوش، آرام کنار درختی نشسته بود و یه دفتر طراحی توی دستش داشت. موهاش تا روی شونههاش افتاده بود و چشمهاش، حتی از دور، اونقدری عمق داشت که جونگاین ناخودآگاه ایستاد.
قلبش یک ثانیه مکث کرد. درست مثل پاییز.
روز بعد، خودش رو جلوی همون درخت، روی نیمکتی چند قدم اونطرفتر دید. وانمود میکرد داره چیزی توی گوشی میخونه، ولی در واقع فقط داشت نگاهش میکرد.
چند روز این کار تکرار شد، بیهیچ حرفی، بیهیچ سلامی.
تا اینکه یه روز، سون هی بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:
– میدونم داری منو نگاه میکنی.
جونگاین جا خورد. قلبش تند زد. تلاش کرد خونسرد باشه.
– تو هم همیشه اینجا میشینی…
– چون اینجا تنها جاییه که ساکته. تنها جایی که میتونم واقعاً فکر کنم.
اون روز حرف زدنشون شروع شد. اول کوتاه، بعد بلندتر. درباره موسیقی، درباره طراحی، درباره معماری که جونگاین میخوند. کمکم فهمید که سون هی، یه روح آزادهست؛ دختری با قلب بزرگ، ولی زخمخورده. دخترکی که میخندید اما گاهی چشمهاش غم داشت.
هفتهها گذشت. جونگاین هر روز بیشتر بهش نزدیک شد. با هم توی کافهی کنار دانشگاه مینشستن. با هم پیادهروی میکردن. سون هی آهنگهایی که دوست داشت رو براش میفرستاد، و جونگاین با طراحیهای خودش، ایدههایی بهش میداد.
همهچی آروم، ولی عمیق پیش میرفت. نه عجلهای، نه اغراقی. فقط دو نفر، توی آرامش.
یه شب بارونی، وقتی زیر یه سایهبان پناه گرفته بودن، سون هی گفت:
– میترسم…
– از چی؟
– از اینکه همهچی خیلی خوبه. همیشه وقتی یه چیزی خیلی خوبه، یه جاییش خراب میشه…
جونگاین برای اولینبار دستش رو گرفت. نگاهش کرد. با اون چشمهایی که همیشه حرف داشتن.
– شاید اینبار قرار نیست خراب بشه. شاید باید فقط باورش کنیم.
سون هی لبخند زد. همون لبخند نصفهنیمهای که همیشه میزد، ولی اینبار توش یه چیزی فرق داشت.
آروم گفت:
– پس کمکم کن باورش کنم.
و اون شب، اولین شب عاشق شدنشون بود. نه با بوسه، نه با جملههای شاعرانه. فقط با لمس دستهاشون و صدای بارونی که روشون میبارید. عشقی که تو سکوت شکل گرفت و تو سکوت هم موند.
ماهها گذشت. زندگی، کلاسها، پروژهها… ولی عشقشون، آرام و پررنگتر شد. مثل رنگهای پاییزی که هر روز طلاییتر میشن.
تا یه روز، وسط پروژهی آخر ترم، سون هی یه پیام داد:
«باید یه مدت برم. یه جای دور. یه چیزهایی هست که باید حلشون کنم، با خودم، با گذشتهم. نمیخوام برات توضیح بدم، فقط ازت میخوام صبر کنی. اگه هنوز وقتی برگشتم، منتظرم بودی... اون وقت ادامه میدیم.»
و رفت. بیخبر. بیزمان.
جونگاین چند روز، چند هفته، شاید چند ماه با خودش جنگید. ولی هیچوقت ازش دل نکند. رفتن سون هی مثل فصل زمستون بود. سرد، بیصدا، اما گذرا.
و یه روز، همون نیمکت، همون درخت، همون هوا. صدای قدمهایی آشنا و یه صدای آروم از پشت سر:
– هنوز هم باورش داری؟
جونگاین بدون اینکه برگرده گفت:
– همیشه داشتم.
و وقتی برگشت، سون هی اونجا بود. با همون لبخند، با همون چشما، ولی اینبار بدون ترس.
اون روز، داستان عشقشون واقعاً شروع شد.
- ۳.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط