✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۹۳ (♡)
داغون :گفتم منو از اینجا ببر. خواهش میکنم تند گفت: باشه...باشه... همین الان میریم.. و سریع گفت فرد ماشینو بیار
فرد دوید و صداي حرف زدنش رو میشنیدم.. جیمین داغون سرفه زد و پردرد گفت: میریم... از اینجا میریم... دیگه هیچ کس بهت اسیب نمیزنه..
از شدت سرفه صداش دورگه شده بود.
خيلي نگرانش بودم..
تند دست به موهام کشید و سرمو عمیق بوسید. انگار دردهاي تنم رو یادم رفته بود. نمي خواستم از جیمز جدا شم..نمیتونستم..
همونجور سفت چسبیده بودمش.
نور ماشيني نزديك شد..
جیمین دستشو رد کرد زیر پاهام و توي بغلش بلندم کرد.
اخ.. تمام تنم تیر میکشید
با درد ناله کردم
هول گفت: همه درست میشه
وسرفه زد.
قدمهاش سست بود و یه دفعه حس کردم دارم میوفتم و
قدم سستش لرزید و نیم قدمي تلو تلو خورد.
با نگراني شديد نگاش کردم..
چشماش رو لحظه ای محکم به هم فشرد
فرد هول جلو اومد و گفت بدش من جیمین .. من ميارمش...
و خواست منو بگیره
اما جیمین تند گفت نه.
فرد عصبي گفت: لعنتي بدش به من..
جیمین داد زد: بسه.. حالم خوبه... امبولانس چي شد؟ و بلند سرفه زد و دستش رو دورم سفت تر کرد و تند با
قدماي محكم جلو رفت.
حتي نميتونستم چشم باز کنم و شایدم نمیخواستم صورتمو تو پیرهن جیمز پنهون کردم و چشمامو محکم به هم فشردم. نشست تو ماشین و منو هم تو اغوشش نشوند. سفت چسبیدمش.
دست به سرم کشید و مشوش زمزمه کرد: من اینجام...تموم
شد..همه چی تموم شد. و
که تند دستمو روي سينه اش بود نوازش کرد
پر از اضطراب و ترس بود.
پر از اشفتگي و غم.. کل وجودم از درد تیر میکشید و لحظه به لحظه میشد.. لرزون ناله کردم بیشتر
کسي در جلو رو باز کرد و سریع بطري ابي رو سمتمون گرفت.
جیمین سریع بازش کرد و با سرفه سمت دهن من آورد و لرزون گفت یه کم بخور الان... الان امبولانس میاد..همه چي
دوست میشه الا.. قول میدم به زور یه کم خوردم اما
حس تهوعم رو بیشتر کرد.
به زحمت جلوي خودمو گرفتم تا بالا نیارم جیمین عصبي گفت: خودمون بریم سمت بیمارستان.. فرد-دوره جیمین... خارج شهريم.. تو امبولانس سروم و چه میدونم وسایل پزشکی دارن. دردشو کنترل میکنن..دووم بیار..
جیمین لرزون کنار گوشم گفت دووم بیار.. تحمل كن الا.. الا کوچولوي قوي من..همه چی تموم شده..
اشکم اروم سر خورد روی پیرهنش.
داشتم از حال میرفتم
(♡)پارت ۱۹۳ (♡)
داغون :گفتم منو از اینجا ببر. خواهش میکنم تند گفت: باشه...باشه... همین الان میریم.. و سریع گفت فرد ماشینو بیار
فرد دوید و صداي حرف زدنش رو میشنیدم.. جیمین داغون سرفه زد و پردرد گفت: میریم... از اینجا میریم... دیگه هیچ کس بهت اسیب نمیزنه..
از شدت سرفه صداش دورگه شده بود.
خيلي نگرانش بودم..
تند دست به موهام کشید و سرمو عمیق بوسید. انگار دردهاي تنم رو یادم رفته بود. نمي خواستم از جیمز جدا شم..نمیتونستم..
همونجور سفت چسبیده بودمش.
نور ماشيني نزديك شد..
جیمین دستشو رد کرد زیر پاهام و توي بغلش بلندم کرد.
اخ.. تمام تنم تیر میکشید
با درد ناله کردم
هول گفت: همه درست میشه
وسرفه زد.
قدمهاش سست بود و یه دفعه حس کردم دارم میوفتم و
قدم سستش لرزید و نیم قدمي تلو تلو خورد.
با نگراني شديد نگاش کردم..
چشماش رو لحظه ای محکم به هم فشرد
فرد هول جلو اومد و گفت بدش من جیمین .. من ميارمش...
و خواست منو بگیره
اما جیمین تند گفت نه.
فرد عصبي گفت: لعنتي بدش به من..
جیمین داد زد: بسه.. حالم خوبه... امبولانس چي شد؟ و بلند سرفه زد و دستش رو دورم سفت تر کرد و تند با
قدماي محكم جلو رفت.
حتي نميتونستم چشم باز کنم و شایدم نمیخواستم صورتمو تو پیرهن جیمز پنهون کردم و چشمامو محکم به هم فشردم. نشست تو ماشین و منو هم تو اغوشش نشوند. سفت چسبیدمش.
دست به سرم کشید و مشوش زمزمه کرد: من اینجام...تموم
شد..همه چی تموم شد. و
که تند دستمو روي سينه اش بود نوازش کرد
پر از اضطراب و ترس بود.
پر از اشفتگي و غم.. کل وجودم از درد تیر میکشید و لحظه به لحظه میشد.. لرزون ناله کردم بیشتر
کسي در جلو رو باز کرد و سریع بطري ابي رو سمتمون گرفت.
جیمین سریع بازش کرد و با سرفه سمت دهن من آورد و لرزون گفت یه کم بخور الان... الان امبولانس میاد..همه چي
دوست میشه الا.. قول میدم به زور یه کم خوردم اما
حس تهوعم رو بیشتر کرد.
به زحمت جلوي خودمو گرفتم تا بالا نیارم جیمین عصبي گفت: خودمون بریم سمت بیمارستان.. فرد-دوره جیمین... خارج شهريم.. تو امبولانس سروم و چه میدونم وسایل پزشکی دارن. دردشو کنترل میکنن..دووم بیار..
جیمین لرزون کنار گوشم گفت دووم بیار.. تحمل كن الا.. الا کوچولوي قوي من..همه چی تموم شده..
اشکم اروم سر خورد روی پیرهنش.
داشتم از حال میرفتم
- ۱۷.۸k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط