{ Knife Dead }
{ Knife Dead }
Part 5
با ناامیدی وارد رستوران شد و صدا بلند و گوش خراش رئیس اشرا شنید که گفت بیا اتاقم
دختره کلافی آهی کشید و زیر لبی زمزمه کرد ( بیشتر باید بگن تو خوکی ) شروع به خنده های ریزی کرد
( ای وای چه پسره باحالی بود ... باز هم در ذهنش تکرار کرد ( خوک ) خنده هاش تا رسیدن به اتاق رئیس اش بود ... اخم هایش را باز کرد و نفسی کشید بعد از زدن به در و صدا ( بیا ) رو شنید وارد اتاق شد
رئیس: گانگ ات ! بیا اینجا بشین ...
دختره با قوم های آهسته سمتش رفت و جلو میزش ایستاد با چشم های زیر و شیطون نگاه اش کرد ...
رئیس : تو اخراجی
ات: جانم ... چی داری ول میدی
مرده از فوشی که دختر مقابلش داد شوکه تر یا بهت بگم عصبانی تز رو صندلی بلند شد ... با داد گفت ... رییس : تو اصلا میفهمی چیداری میگی بی ادب
مینی تک خنده ای کرد و با پرو خودش چشمی به رئیس جایزه داد و گفت ... ات: منظورم اینکه شوخی خیلی قشنگی بود چون تازه سر شبه
رئیس اش عصبانیت خودش را کنترل کرد و دستی به پیشانی اش کشید خداست واضح تر توضیح بده ... رئیس : ببین تو کارت به درد من نمیخوره ساعت ۷ شب میایی ۱۲ میری اینم شد کار یا گاهی شب ها فقد یک ساعت از کارت که شروع کردی میگذره میایی میگی اییی رئیس باید برم ایی خالم غش کرده .. یا پسر خالم دعوا کرد یا خونه آتیش گرفته و از بهونه ها
دختره با نامیدی دست هایش را توهم گره زد و به نشان دادن التماس و چشم های اشکی گفت .... ات: خواهش میکنم اخراجم نکنید من به این کار نیاز دارم
رئیس: کافیه دیگه بهونه های تو تمومی نداره برو بیرون
مرده میخواست سمته صندلی خودش بره ولی دختره با بغض و چشم های که دید تار بود سکته پاهای مرده رفت و جلوش نشست دست هایش را مثل التماس گرفت و گفت... ات: قول میدم .. که دیگه وست کارم در نرم بخدا
رئیسش عصبی تر گفت. : کافیه گمشو دیگه ... دخترک بازم با التماس های خودش و ناراحتی زانو زده جلو مرده مسن به التماس در اومد
ات: خواهش میکنم ... لطفا خواهش میکنم قول میدم ظرفا رو هم بشورم اظافه کاری هم میکنم فقد من به این کار نیاز دارم
رئیس : یا میری یا به نگهبان ها میگم بندازنت بیرون ...
رئیسش با عصبانیت سمته در قدم برداشت و در باز کرد
رئیس: گمشو ... کلفت مثل تو جاش اینجا نیست
دختره با ناامیدی و بغض از رو زمین بلند شد و زود گفت .. ات: حداقل حقوق سه هفته ای من رو بده
مرده عصبی تر نالید : گمشو بیرون مگه اینکه از رو جسدم رد بشی ..... و
Part 5
با ناامیدی وارد رستوران شد و صدا بلند و گوش خراش رئیس اشرا شنید که گفت بیا اتاقم
دختره کلافی آهی کشید و زیر لبی زمزمه کرد ( بیشتر باید بگن تو خوکی ) شروع به خنده های ریزی کرد
( ای وای چه پسره باحالی بود ... باز هم در ذهنش تکرار کرد ( خوک ) خنده هاش تا رسیدن به اتاق رئیس اش بود ... اخم هایش را باز کرد و نفسی کشید بعد از زدن به در و صدا ( بیا ) رو شنید وارد اتاق شد
رئیس: گانگ ات ! بیا اینجا بشین ...
دختره با قوم های آهسته سمتش رفت و جلو میزش ایستاد با چشم های زیر و شیطون نگاه اش کرد ...
رئیس : تو اخراجی
ات: جانم ... چی داری ول میدی
مرده از فوشی که دختر مقابلش داد شوکه تر یا بهت بگم عصبانی تز رو صندلی بلند شد ... با داد گفت ... رییس : تو اصلا میفهمی چیداری میگی بی ادب
مینی تک خنده ای کرد و با پرو خودش چشمی به رئیس جایزه داد و گفت ... ات: منظورم اینکه شوخی خیلی قشنگی بود چون تازه سر شبه
رئیس اش عصبانیت خودش را کنترل کرد و دستی به پیشانی اش کشید خداست واضح تر توضیح بده ... رئیس : ببین تو کارت به درد من نمیخوره ساعت ۷ شب میایی ۱۲ میری اینم شد کار یا گاهی شب ها فقد یک ساعت از کارت که شروع کردی میگذره میایی میگی اییی رئیس باید برم ایی خالم غش کرده .. یا پسر خالم دعوا کرد یا خونه آتیش گرفته و از بهونه ها
دختره با نامیدی دست هایش را توهم گره زد و به نشان دادن التماس و چشم های اشکی گفت .... ات: خواهش میکنم اخراجم نکنید من به این کار نیاز دارم
رئیس: کافیه دیگه بهونه های تو تمومی نداره برو بیرون
مرده میخواست سمته صندلی خودش بره ولی دختره با بغض و چشم های که دید تار بود سکته پاهای مرده رفت و جلوش نشست دست هایش را مثل التماس گرفت و گفت... ات: قول میدم .. که دیگه وست کارم در نرم بخدا
رئیسش عصبی تر گفت. : کافیه گمشو دیگه ... دخترک بازم با التماس های خودش و ناراحتی زانو زده جلو مرده مسن به التماس در اومد
ات: خواهش میکنم ... لطفا خواهش میکنم قول میدم ظرفا رو هم بشورم اظافه کاری هم میکنم فقد من به این کار نیاز دارم
رئیس : یا میری یا به نگهبان ها میگم بندازنت بیرون ...
رئیسش با عصبانیت سمته در قدم برداشت و در باز کرد
رئیس: گمشو ... کلفت مثل تو جاش اینجا نیست
دختره با ناامیدی و بغض از رو زمین بلند شد و زود گفت .. ات: حداقل حقوق سه هفته ای من رو بده
مرده عصبی تر نالید : گمشو بیرون مگه اینکه از رو جسدم رد بشی ..... و
- ۲۳.۷k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط