پارت انتخاب من
پارت۱۱. انتخاب من
_چیکارمیکنین
&تو چیکارمیکنی بگو خودش بیاد جمع کنه
دستشو از مچش کشید بیرون
_حالش بد شد من جاش اومدم
&پس تو چرا حالت بد نمیشه.جدی
نگاهی بهش کرد که سنگ اب میشد
_چون دلیلی نداره حالم بد بشه
پوزخندی زد و ازش جاش بلندشد روبروش وایساد درست چشم تو چشم
&مطمئنی
_مطمئن نبودم الان اینجا نبودم
صدای مشتریا که اومدن فضا رو پر کرد لیوان و برداشت و رفت
مشتری:ببخشید میشه سفارش این میز و بگیرید
خودشو به جزیره رسوند و سینی رو گزاشت به گوشه نگاه کرد که از قبل داشتن نگاهش میکردن طولی نکشید که پر از ادم شد ۴۰دقیقه گذشت
_۷تا مولوتف ساده
+بگیر
سینی رو برداشت از بین جمعیت رد شد و سفارشا رو رسوند
۱: میشه بیاید اینجا
رفت سمت میزی که همین پسره بود
_بله
۳:لطفا برای هممون ویسکی ویژه با شراب بیارین
_الان میارم
نگاه پسره رو حس میکرد رفت پیش جزیره
_۴تا ویسکی ویژه و شراب
€دوتا ویسکی ۵۰درصد
+بگیر اونجو
_مرسی
سینی رو برداشت و برد سر میز
؟یه لحظه میاین
بعداز اینکه نوشیدنیا رو گزاشت روی میز رفت میز بعدی تا سفارشا رو بگیره
_بله
؟برامون ویسکی ۸۰درصد بیارین..رئیس نظر شما چیه
؟؟بنظرم ویسکی ویژه بهتره
با شنیدن صدای اشنایی سرشو بلند کرد و با دیدن فرد روبروش که با پوزخند نگاش میکرد چشماش ۴تا شد از شدت ترس و تعجب سینی از دستش افتاد...
_تو......
؟چیکارمیکنی اصلا میدونی کی روبروته!
با عجله برگشت و جمعیت کنار زد
جونکوک:بگیرینش
تند تند از بین جمعیت رد میشد
€کجا میری چیزی نمونده به ۱۲شب...
بقیه پشت سر رئیسشون دنبالش میدویدن از جمعیت اومد بیرون و تند از پله ها رفت بالا بقیه گمش کردن اما رئیسشون دنبالش بود در پشت بوم رو باز کرد و دوید کنار پشت بوم باد کمی میوزید پاشو لبه بوم گزاشت تا بپره روی پشت بوم کناری ولی فاصله زیادی داشت قبل از اینکه بپره یهو تعادلشو از دست داد داشت میوفتاد پایین که توسط کسی گرفته شد از ترس چشماشو محکم بست با حس بارون روی پوستش چشماشو باز کرد خودش بود..کمرش رو گرفته بود و مانع افتادنش شد دستش دور گردنش بود یهو بارون شدت گرفت و بین دونفر ماه گرفتگی شد هردوتاشون خیس اب لبه پشت بوم کنار ماه گرفتگی ترکیب قشنگی بود سرش گیج رفت چشماش تارشد و بدش شل شد افتاد و اخرین لحظه صورت تار پسر یادش موند و سیاهی مطلق......
:
چشماشو باز کرد تار میدید چندتا پلک زد کم کم واضح میدید نگاهی به دوروبرش انداخت توی اتاق بزرگ بود اینجا کجاست؟ نور خورشید از پنجره مستقیم به صورتش میخورد بلند شد روی تخت نشست چرا تاب تنش بود؟ دیشب چیشد...یاد دیشب افتاد پس چرا تاب تنمه دستش به موهاش زد موهاش نم داشت پتو رو کنار زد که بلندبشه سرش دوباره گیج رفت نشست رو تخت احساس سنگینی میکرد چشمش به لباسای روی تخت خورد اروم بلندشد و برشون داشت لباسا مردانه بودن چاره ای نداشت لباسشو عوض کرد و رفت بیرون که با دوتا غول روبرو شد
۱:به رئیس خبر بده بیدار شد
یکیشون رفت اونطرف
_اینجا کجاست
۱:میفهمی
_من باید برم
خواست بره که جلوش وایساد
۱:عجله نکن باهم میریم
۲:رئیس گفت ببریمش حیاط
۱:باشه
دستشو گرفتن
_من جایی نمیام ولم کنین
از دستاش گرفتن و کشون کشون از پله ها بردنش پایین
_گفتم ولم کنین ادمربایی حکم سنگینی داره باشمام
بدون اهمیت به حرفاش بردنش پایین بی شک اینجا قصر بود بردنش بیرون توی حیاط
_ول کن دستمو
سعی کرد دستشو بکشه بیرون ولی محکم تر دستشو گرفتن
همه جا ادم نظامی بود فهمید توی همون عمارته.. روی صندلی نشسته بود و توی گوشیش بود هرطرف گوشه کناری ادم گذاشته بود بهش نزدیک شدن دستشو محکم ول کردن که پرت شد جلو
۲:قربان اوردیمش
جونکوک:برید
کمی دور پشت کردن و وایسادن..همینطور هرجاش وایساده بود که سرشو از گوشی دراورد
جونکوک:بگیر بشین
هیچ کاری نکرد
جونکوک:یه حرف و دوبار تکرار نمیکنم
بازم کاری نکرد و همینطور بهش نگاه میکرد
جونکوک:پارک اونجو ۲۶ساله با مامان بزرگت زندگی میکنی یه خواهرم داری رشته پزشکی خوندی ولی دکتر نیستی
_تو چطور.....
جونکوک:حرفای زیادی داریم بزنیم...بشین
اب دهنشو قورت داد این اطلاعات رو از کجا میدونه اروم روی صندلی روبروش نشست از استرس دستاش یخ کرده بود
_تو کی هستی ؟
_چیکارمیکنین
&تو چیکارمیکنی بگو خودش بیاد جمع کنه
دستشو از مچش کشید بیرون
_حالش بد شد من جاش اومدم
&پس تو چرا حالت بد نمیشه.جدی
نگاهی بهش کرد که سنگ اب میشد
_چون دلیلی نداره حالم بد بشه
پوزخندی زد و ازش جاش بلندشد روبروش وایساد درست چشم تو چشم
&مطمئنی
_مطمئن نبودم الان اینجا نبودم
صدای مشتریا که اومدن فضا رو پر کرد لیوان و برداشت و رفت
مشتری:ببخشید میشه سفارش این میز و بگیرید
خودشو به جزیره رسوند و سینی رو گزاشت به گوشه نگاه کرد که از قبل داشتن نگاهش میکردن طولی نکشید که پر از ادم شد ۴۰دقیقه گذشت
_۷تا مولوتف ساده
+بگیر
سینی رو برداشت از بین جمعیت رد شد و سفارشا رو رسوند
۱: میشه بیاید اینجا
رفت سمت میزی که همین پسره بود
_بله
۳:لطفا برای هممون ویسکی ویژه با شراب بیارین
_الان میارم
نگاه پسره رو حس میکرد رفت پیش جزیره
_۴تا ویسکی ویژه و شراب
€دوتا ویسکی ۵۰درصد
+بگیر اونجو
_مرسی
سینی رو برداشت و برد سر میز
؟یه لحظه میاین
بعداز اینکه نوشیدنیا رو گزاشت روی میز رفت میز بعدی تا سفارشا رو بگیره
_بله
؟برامون ویسکی ۸۰درصد بیارین..رئیس نظر شما چیه
؟؟بنظرم ویسکی ویژه بهتره
با شنیدن صدای اشنایی سرشو بلند کرد و با دیدن فرد روبروش که با پوزخند نگاش میکرد چشماش ۴تا شد از شدت ترس و تعجب سینی از دستش افتاد...
_تو......
؟چیکارمیکنی اصلا میدونی کی روبروته!
با عجله برگشت و جمعیت کنار زد
جونکوک:بگیرینش
تند تند از بین جمعیت رد میشد
€کجا میری چیزی نمونده به ۱۲شب...
بقیه پشت سر رئیسشون دنبالش میدویدن از جمعیت اومد بیرون و تند از پله ها رفت بالا بقیه گمش کردن اما رئیسشون دنبالش بود در پشت بوم رو باز کرد و دوید کنار پشت بوم باد کمی میوزید پاشو لبه بوم گزاشت تا بپره روی پشت بوم کناری ولی فاصله زیادی داشت قبل از اینکه بپره یهو تعادلشو از دست داد داشت میوفتاد پایین که توسط کسی گرفته شد از ترس چشماشو محکم بست با حس بارون روی پوستش چشماشو باز کرد خودش بود..کمرش رو گرفته بود و مانع افتادنش شد دستش دور گردنش بود یهو بارون شدت گرفت و بین دونفر ماه گرفتگی شد هردوتاشون خیس اب لبه پشت بوم کنار ماه گرفتگی ترکیب قشنگی بود سرش گیج رفت چشماش تارشد و بدش شل شد افتاد و اخرین لحظه صورت تار پسر یادش موند و سیاهی مطلق......
:
چشماشو باز کرد تار میدید چندتا پلک زد کم کم واضح میدید نگاهی به دوروبرش انداخت توی اتاق بزرگ بود اینجا کجاست؟ نور خورشید از پنجره مستقیم به صورتش میخورد بلند شد روی تخت نشست چرا تاب تنش بود؟ دیشب چیشد...یاد دیشب افتاد پس چرا تاب تنمه دستش به موهاش زد موهاش نم داشت پتو رو کنار زد که بلندبشه سرش دوباره گیج رفت نشست رو تخت احساس سنگینی میکرد چشمش به لباسای روی تخت خورد اروم بلندشد و برشون داشت لباسا مردانه بودن چاره ای نداشت لباسشو عوض کرد و رفت بیرون که با دوتا غول روبرو شد
۱:به رئیس خبر بده بیدار شد
یکیشون رفت اونطرف
_اینجا کجاست
۱:میفهمی
_من باید برم
خواست بره که جلوش وایساد
۱:عجله نکن باهم میریم
۲:رئیس گفت ببریمش حیاط
۱:باشه
دستشو گرفتن
_من جایی نمیام ولم کنین
از دستاش گرفتن و کشون کشون از پله ها بردنش پایین
_گفتم ولم کنین ادمربایی حکم سنگینی داره باشمام
بدون اهمیت به حرفاش بردنش پایین بی شک اینجا قصر بود بردنش بیرون توی حیاط
_ول کن دستمو
سعی کرد دستشو بکشه بیرون ولی محکم تر دستشو گرفتن
همه جا ادم نظامی بود فهمید توی همون عمارته.. روی صندلی نشسته بود و توی گوشیش بود هرطرف گوشه کناری ادم گذاشته بود بهش نزدیک شدن دستشو محکم ول کردن که پرت شد جلو
۲:قربان اوردیمش
جونکوک:برید
کمی دور پشت کردن و وایسادن..همینطور هرجاش وایساده بود که سرشو از گوشی دراورد
جونکوک:بگیر بشین
هیچ کاری نکرد
جونکوک:یه حرف و دوبار تکرار نمیکنم
بازم کاری نکرد و همینطور بهش نگاه میکرد
جونکوک:پارک اونجو ۲۶ساله با مامان بزرگت زندگی میکنی یه خواهرم داری رشته پزشکی خوندی ولی دکتر نیستی
_تو چطور.....
جونکوک:حرفای زیادی داریم بزنیم...بشین
اب دهنشو قورت داد این اطلاعات رو از کجا میدونه اروم روی صندلی روبروش نشست از استرس دستاش یخ کرده بود
_تو کی هستی ؟
- ۲۸۶
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط