پارت انتخاب من
پارت۱۲. انتخاب من
جونکوک:عجله نکن میفهمی
جونکوک:چند شب پیش توی کار من فضولی کردی واقعا از ادمای فضول بدم میاد میدونی اون ادمی که درمانش کردی یه جاسوس بود اما میدونی ته زندگیش به کجا ختم میشه؟ زیرخاک....این تقاصیه که ادمای فضول پس میدن
تک تک کلاماتی که میشنید توی دلشو خالی میکرد اما یه ذره هم ترسو نشون نمیداد اون میدونست اگه نقطه ضعف نشون بده ازش دربرابرش استفاده میکنن پس سکوت کرد
جونکوک:اما از اونجایی که فکرکردم یه ایده خوب به ذهنم رسید که هم من سود کنم هم تو مردهی تو هیچ سودی برام نداره
_چه ایده ای؟
جونکوک:باهام همکاری کن منم زندگی خودتو خانوادتو میبخشم
_یعنی چی
جونکوک:من...رئیس باند مافیای سیاهم.....
نمیتونست به گوشاش اطمینان کنه لرزه دستش بیشتر شد
_چ..چی.....
جونکوک:از این لحظه به بعد مجبوری انتخاب کنی اگه نکنی....همین جا میمیری
اونجو:این لحظه فهمیدم من مجبور به انتخابم انتخابی که سرنوشتم رو عوض میکنه......
فلشبک
-۲۲:۰۰ شب_سئول-
نوشیدنی هاشونو بهم زدن و سرکشیدن
×پس توی یک قدمی پیروزی هستیم درسته؟
٪معلوم نیست بعد از پیروزی تازه کار کردن شروع میشه..مگه نه جونکوک؟
_اره اول باید نزاریم هیچ ردی از خرابکاری بمونه دیگه تمومه فردا شب ما پیروز میشیم
×به افتخار رئیسمون لیواناتونو بالا ببرین
٪به افتخار پیروزی
لیواناشونو بهم زدن و دوباره سرکشیدن....
:
حال
_منظورت چیه..
جونکوک:از الان به بعد دکتر باند من میشی
_نه من قبول نمیکنم
جونکوک:ازت سوال نپرسیدم اطلاع دادم
_من هیچوقت قبول نکردم
جونکوک:گفتم که مجبور به انتخابی
_چه انتخابی...
جونکوک:یا دکتر باند من میشی یا با خانوادت خداحافظی میکنی
_دکتر؟من حتی مدرک ندارم
جونکوک:مشکلی نیست مدرکتم میگیری
_تو چی دا.....
با احساس سردرد چشماشو بست و سرشو گرفت
_اهههه
تعادلشو از دست داد و بیهوش افتاد زمین...........
:
چشماشو باز کرد توی همون اتاق بود پلکاش سنگینی میکرد با درد بلندشد روی تخت نشست بلندشد و رفت سمت پنجره کمی پرده رو کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت شب شده بود همه جا پر از ادم بود ایندفعه به این راحتی نمیتونست فرار کنه صدای در اومد با ترس برگشت در بازشد و یکنفر اومد داخل و ادای احترام کرد
آ: خانم.. اقای جئون پایین منتظرتونن
از اتاق رفت بیرون اروم سمت در قدم برداشت و دنبالش رفت از پله ها پایین میرفت و دستشو از نرده ها گرفته بود..عمارت خیلی بزرگی مطمئن بود توش گم میشه از بالا طبقه پایین رو دید سر میزغذاخوری نشسته بدنش شل شد از پله ها پایین اومد و وایساد هیچ کاری نمیکرد که همون خانمه اومد سمتش
آ:خانم لطفا بنشینید اینجا
صندلی رو عقب داد..نگاهی به صورت ریلکس و سردش انداخت و روی صندلی نشست هیچ کاری نمیکرد ولی اون خیلی راحت نشسته بود و غذاشو میخورد خیلی سوالا توی ذهنش بود
_کی برمیگردم خونه
جونکوک:خونه؟ هیچوقت
_چی؟قرارنیست که تا ابد اینجا بمونم
جونکوک:فکرکنم یادت رفته تو دکتر باند من شدی و از امروز همینجا زندگی میکنی
_من قبول نمیکنم دکتر تو باشم
جونکوک:هر دفعه غش میکنی یادت میره نه؟
_نخیر یادم هست من قبول نکردم
جونکوک:باشه طوری که تو میخوای پیش میریم
عصبی چاقو و چنگالش رو محکم گزاشت رو میز و با دستمال دور دهنشو پاک کرد بعد تبلت کنار دستشو برداشت.....تبلت رو گزاشت جلوم به تبلت نگاه کردم..مامان بزرگ؟ سریع تبلت از میز برداشتم عکسی بود که مامان بزرگ توی اشپزخونه بود یعنی تا خونه رفتن
جونکوک:حالا انتخاب کن به انتخابت احترام میزارم
با بغض کم تبلتُ روی میز گزاشت و سرش رو انداخت پایین چیزی نگفت
جونکوک:تا فردا صبح بهت وقت میدم انتخابتُ بکن
از جاش بلند و رفت سمت پله ها مکس کرد و برگشت سمت میز
جونکوک:اگه قبول کنی هزینه عمل مادربزرگتُ پرداخت میکنم...یادت نره تو محکوم به این انتخابی.....
صدای قدم هاش بلندشد و اونجا رو ترک کرد با چشمای بغضی هنوز نشسته بود و کاری نمیکرد مچش بر اثر فشار دستش کبود شده بود
آ:خانم تا اتاقتون همراهیتون میکنم
جونکوک:عجله نکن میفهمی
جونکوک:چند شب پیش توی کار من فضولی کردی واقعا از ادمای فضول بدم میاد میدونی اون ادمی که درمانش کردی یه جاسوس بود اما میدونی ته زندگیش به کجا ختم میشه؟ زیرخاک....این تقاصیه که ادمای فضول پس میدن
تک تک کلاماتی که میشنید توی دلشو خالی میکرد اما یه ذره هم ترسو نشون نمیداد اون میدونست اگه نقطه ضعف نشون بده ازش دربرابرش استفاده میکنن پس سکوت کرد
جونکوک:اما از اونجایی که فکرکردم یه ایده خوب به ذهنم رسید که هم من سود کنم هم تو مردهی تو هیچ سودی برام نداره
_چه ایده ای؟
جونکوک:باهام همکاری کن منم زندگی خودتو خانوادتو میبخشم
_یعنی چی
جونکوک:من...رئیس باند مافیای سیاهم.....
نمیتونست به گوشاش اطمینان کنه لرزه دستش بیشتر شد
_چ..چی.....
جونکوک:از این لحظه به بعد مجبوری انتخاب کنی اگه نکنی....همین جا میمیری
اونجو:این لحظه فهمیدم من مجبور به انتخابم انتخابی که سرنوشتم رو عوض میکنه......
فلشبک
-۲۲:۰۰ شب_سئول-
نوشیدنی هاشونو بهم زدن و سرکشیدن
×پس توی یک قدمی پیروزی هستیم درسته؟
٪معلوم نیست بعد از پیروزی تازه کار کردن شروع میشه..مگه نه جونکوک؟
_اره اول باید نزاریم هیچ ردی از خرابکاری بمونه دیگه تمومه فردا شب ما پیروز میشیم
×به افتخار رئیسمون لیواناتونو بالا ببرین
٪به افتخار پیروزی
لیواناشونو بهم زدن و دوباره سرکشیدن....
:
حال
_منظورت چیه..
جونکوک:از الان به بعد دکتر باند من میشی
_نه من قبول نمیکنم
جونکوک:ازت سوال نپرسیدم اطلاع دادم
_من هیچوقت قبول نکردم
جونکوک:گفتم که مجبور به انتخابی
_چه انتخابی...
جونکوک:یا دکتر باند من میشی یا با خانوادت خداحافظی میکنی
_دکتر؟من حتی مدرک ندارم
جونکوک:مشکلی نیست مدرکتم میگیری
_تو چی دا.....
با احساس سردرد چشماشو بست و سرشو گرفت
_اهههه
تعادلشو از دست داد و بیهوش افتاد زمین...........
:
چشماشو باز کرد توی همون اتاق بود پلکاش سنگینی میکرد با درد بلندشد روی تخت نشست بلندشد و رفت سمت پنجره کمی پرده رو کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت شب شده بود همه جا پر از ادم بود ایندفعه به این راحتی نمیتونست فرار کنه صدای در اومد با ترس برگشت در بازشد و یکنفر اومد داخل و ادای احترام کرد
آ: خانم.. اقای جئون پایین منتظرتونن
از اتاق رفت بیرون اروم سمت در قدم برداشت و دنبالش رفت از پله ها پایین میرفت و دستشو از نرده ها گرفته بود..عمارت خیلی بزرگی مطمئن بود توش گم میشه از بالا طبقه پایین رو دید سر میزغذاخوری نشسته بدنش شل شد از پله ها پایین اومد و وایساد هیچ کاری نمیکرد که همون خانمه اومد سمتش
آ:خانم لطفا بنشینید اینجا
صندلی رو عقب داد..نگاهی به صورت ریلکس و سردش انداخت و روی صندلی نشست هیچ کاری نمیکرد ولی اون خیلی راحت نشسته بود و غذاشو میخورد خیلی سوالا توی ذهنش بود
_کی برمیگردم خونه
جونکوک:خونه؟ هیچوقت
_چی؟قرارنیست که تا ابد اینجا بمونم
جونکوک:فکرکنم یادت رفته تو دکتر باند من شدی و از امروز همینجا زندگی میکنی
_من قبول نمیکنم دکتر تو باشم
جونکوک:هر دفعه غش میکنی یادت میره نه؟
_نخیر یادم هست من قبول نکردم
جونکوک:باشه طوری که تو میخوای پیش میریم
عصبی چاقو و چنگالش رو محکم گزاشت رو میز و با دستمال دور دهنشو پاک کرد بعد تبلت کنار دستشو برداشت.....تبلت رو گزاشت جلوم به تبلت نگاه کردم..مامان بزرگ؟ سریع تبلت از میز برداشتم عکسی بود که مامان بزرگ توی اشپزخونه بود یعنی تا خونه رفتن
جونکوک:حالا انتخاب کن به انتخابت احترام میزارم
با بغض کم تبلتُ روی میز گزاشت و سرش رو انداخت پایین چیزی نگفت
جونکوک:تا فردا صبح بهت وقت میدم انتخابتُ بکن
از جاش بلند و رفت سمت پله ها مکس کرد و برگشت سمت میز
جونکوک:اگه قبول کنی هزینه عمل مادربزرگتُ پرداخت میکنم...یادت نره تو محکوم به این انتخابی.....
صدای قدم هاش بلندشد و اونجا رو ترک کرد با چشمای بغضی هنوز نشسته بود و کاری نمیکرد مچش بر اثر فشار دستش کبود شده بود
آ:خانم تا اتاقتون همراهیتون میکنم
- ۲۱۷
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط