اولین عشق
اولین عشق
پارت ۸
از زبان آنیا :
از ماشین پیاده شدم که دیدم همه بچه ها دارن پچ پچ میکنن
اون دختره کی شد بچه پولدار؟
یکی :پدرش بزرگش۴ تا شرکت معروف رو اداره میکرده برای همینه
خیلی معذب بودم که خوردم به یه نفر واون کریس بود
کریس :اوه یبخشید حواسم نبود
آنیا :نه اشکالی نداره
آنیا یه نشسته بود که یه پسر میگه :ببخشید خانم آنیا میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم
آنیا :ام بله...
اون پسر آنیا رو میبره پشت حیاط و میچسبونتش به دیوار و لبش رو میاره نزدیک آنیا
آنیا :داری چیکار میکنی؟
اون پسره نگران نباش الان تموم میشه که یدفعه یه چیزی رو شونه اش حس میکنه و بله کسی نبوده جز کریس
کریس:داری چی کار میکنی
کوین (همون پسرست ) :به تو چه
کریس :ببینم اینو میشناسی
آنیا :توروخدا کریس یه کاری بکن
کریس یقه کوین رو میگیره و میگه :دوست دارم فقط یه بار دیگه نزدیک آنیا بشی تا بزنم داغونت کنم
کوین :تو اصلا کیشی
کریس :فوضولیش به تو نیومده
و بعد دست آنیا رو میگیره و میره[اوه اوه دامیان بد رقیبی پیدا کرده]
آنیا :(اون خیلی مهربونه تازه اومد کمکم کرد و باید اعتراف کنم جذابم هست)
واکنش نویسنده :دامیان بد بخت شدی رفت🤣🥲
از زبان دامیان :
داشتم میرفتم که دیدم آنیا داره با کریس میره نکنه اون احمق چیزی تو کلش باشه
کریس :ببینم حالت خوبه
آنیا :اره ...راستی خیلی پمنون بابت نجات دادنم
کریس :نه قابلی نداشت اگه کمکی نیاز داشتی من همیشه هستم و خدافظی میکنه و میره
کریس تو ذهنش:اون دختر خوبیه وخوشگلم هست به یه دوست وظیفه دارم حواسم بهش باشه که گیر بد آدمایی نیفته
آنیا که ذهنش رو میخونه میگه :یعنی کریس ازمن خوشش میاد؟(اروم)
همون لحظه بکی میپره بغل آنیا: سلام آنیا جونم
آنیا : سلام بکی
بکی : چرا لپات گل انداخته ....نکنه ....وای تو از کریس خوشت میا
آنیا: بکی خفه شو
بکی : رفتی تو دام عاشقی نفهمیدی نفهمیدی🤣
آنیا : بکییییی
دامیان که داشت به حرفاشون گوش میداد تو ذهنش گفت:چییی واقعا از اون احمق خوشش میاد...وایسا اصلا به من چه چرا باید نگرانش باشم
که زنگ میخوره....
پارت ۸
از زبان آنیا :
از ماشین پیاده شدم که دیدم همه بچه ها دارن پچ پچ میکنن
اون دختره کی شد بچه پولدار؟
یکی :پدرش بزرگش۴ تا شرکت معروف رو اداره میکرده برای همینه
خیلی معذب بودم که خوردم به یه نفر واون کریس بود
کریس :اوه یبخشید حواسم نبود
آنیا :نه اشکالی نداره
آنیا یه نشسته بود که یه پسر میگه :ببخشید خانم آنیا میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم
آنیا :ام بله...
اون پسر آنیا رو میبره پشت حیاط و میچسبونتش به دیوار و لبش رو میاره نزدیک آنیا
آنیا :داری چیکار میکنی؟
اون پسره نگران نباش الان تموم میشه که یدفعه یه چیزی رو شونه اش حس میکنه و بله کسی نبوده جز کریس
کریس:داری چی کار میکنی
کوین (همون پسرست ) :به تو چه
کریس :ببینم اینو میشناسی
آنیا :توروخدا کریس یه کاری بکن
کریس یقه کوین رو میگیره و میگه :دوست دارم فقط یه بار دیگه نزدیک آنیا بشی تا بزنم داغونت کنم
کوین :تو اصلا کیشی
کریس :فوضولیش به تو نیومده
و بعد دست آنیا رو میگیره و میره[اوه اوه دامیان بد رقیبی پیدا کرده]
آنیا :(اون خیلی مهربونه تازه اومد کمکم کرد و باید اعتراف کنم جذابم هست)
واکنش نویسنده :دامیان بد بخت شدی رفت🤣🥲
از زبان دامیان :
داشتم میرفتم که دیدم آنیا داره با کریس میره نکنه اون احمق چیزی تو کلش باشه
کریس :ببینم حالت خوبه
آنیا :اره ...راستی خیلی پمنون بابت نجات دادنم
کریس :نه قابلی نداشت اگه کمکی نیاز داشتی من همیشه هستم و خدافظی میکنه و میره
کریس تو ذهنش:اون دختر خوبیه وخوشگلم هست به یه دوست وظیفه دارم حواسم بهش باشه که گیر بد آدمایی نیفته
آنیا که ذهنش رو میخونه میگه :یعنی کریس ازمن خوشش میاد؟(اروم)
همون لحظه بکی میپره بغل آنیا: سلام آنیا جونم
آنیا : سلام بکی
بکی : چرا لپات گل انداخته ....نکنه ....وای تو از کریس خوشت میا
آنیا: بکی خفه شو
بکی : رفتی تو دام عاشقی نفهمیدی نفهمیدی🤣
آنیا : بکییییی
دامیان که داشت به حرفاشون گوش میداد تو ذهنش گفت:چییی واقعا از اون احمق خوشش میاد...وایسا اصلا به من چه چرا باید نگرانش باشم
که زنگ میخوره....
- ۱.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط