Part
Part:117
آجوما : خفه شو صداتو بیار پایین (عصبی)
لورا : خفه شم؟؟
آجوما : لورا بسه بسه
مادرته : بلند شدم از پایین صدا میومد رفتم پایینو با آجوما و دخترش روبه رو شدم موبه مو حرفاشونو شنیدم باورم نمیشد باید چیکار میکردم نه صبر کن نمیذارم لارا ناراحت شه
مادرته : آجوما(عصبی)
آجوما ؛ خا..خانوم
مادرته : چیزایی که شنیدم درسته؟
مادرته : بله ( بغض)
مادرته : لورا آحوما خوب گوش کنین حق ندارین حق ندارین به لارای من نزدیک شین
لورا : به چه حقی این حرفو میزنی لارا خواهر منه همچیو بهش میگم نمیتونین جلومو بگیرین
آجوما : دخترم(بغض)
مادرته : کافیه دهنتو باز کنی هم خودتو هم پدرتو به گور میفرستم نمیذارم شماها دوباره لارا رو ناراحت کنین نمی ذارم عذابش بدین فهمیدین؟
لورا : چه عذابی اون خواهرمه(گریه)
آحوما : خواهش میکنم بسه دخترم بسه(گریه)
مادرته: چه عذابی لورا؟ چه عذابی وقتایی که تو درستو میخوندی جای گرم آغوش گرم غذای گرم و زندگی درخشانی داشتی لارا تو یتیم خونه داشت حون میداد اگه اگه اون روز وقتی برای بازدید از یتیم خونه نمیرفتمو دیر میرسیدم لارا زیر اون سرما روی یخ از کتک های اون وحشیا از گرسنگی از بی کسی میمرد (بغض)
لورا : اما(گریه)
مادرته : امایی وجود نداره لورا دهنتو میبندی وگرنه میبندمش ( بغض . گریه)
آجوما : خانوم قول میدم نفهمه(گریه)
لورا : همیشه دلم میخواست یه خواهر داشته باشم دلم میخواست یه همبازی یه دوست داشته باشم حالا که پیداش کردم چرا چرا میخواین ازم بگیرینش
مادرته : چون اگه بفهمه دردهاش تازه میشه قلبش دوباره میشکنه اگه بفهمه آجومایی که یه زمانی فرشته نجاتش بوده همون شیطانیه که اونو تو خیابونا ول کرد دیوونه نمیشه لورا میدونم دوسش داری اما اون ازتون کینه داره هیچوقت نمیبخشتون لورا اون فدای خوشبختی تو شد اگع تو امروز اینجایی به خاطر اونه فهمیدی یه بار تو ناراحت باش تو قلبت درد بگیرع لورا هنوزم کع هنوزه لارا کابوس میبینه جای زخماش مونده جای زخماش درد میکنه فهمیدی تمومش کن
لورا : با...باشه
آجوما : آفرین دخترم تموم شد
مادرته : همچین چیزی وجود نداره و نخواهد داشت شبخوش
لورا : خدافظ
ویو فردا صبح
تهیونگ : چشمامو باز کردمو لارا کنار تخت دیدم کوکم که سرش به دیوار بود هانیم رو مبل نشسته بودو چشماشو بسته بود اومدم یه تکونی بخورم که همشون بیدار شدن
لارا : ت..تهیونگ بیدار شدی (بغض)
تهیونگ : نه پ خوابم
کوک : دیوث احمق اون چه کاری بود کردی(عصبی)
هانی : کوک تازه بیدارشده بیا بخورش بزار بریم خونه خودم میزنمش
لارا : من من الان دکترو خبر میکنم
دکتر : نیاز نیست خودم اینجام ( لبخند)
کوک : خب دکتر این گاو مریض کی مرخص میشه؟
دکتر: شب
هانی : خب خوبه
تهیونگ : ولی من میخوام برم خونه نمیخوام اینجا بمونم
آجوما : خفه شو صداتو بیار پایین (عصبی)
لورا : خفه شم؟؟
آجوما : لورا بسه بسه
مادرته : بلند شدم از پایین صدا میومد رفتم پایینو با آجوما و دخترش روبه رو شدم موبه مو حرفاشونو شنیدم باورم نمیشد باید چیکار میکردم نه صبر کن نمیذارم لارا ناراحت شه
مادرته : آجوما(عصبی)
آجوما ؛ خا..خانوم
مادرته : چیزایی که شنیدم درسته؟
مادرته : بله ( بغض)
مادرته : لورا آحوما خوب گوش کنین حق ندارین حق ندارین به لارای من نزدیک شین
لورا : به چه حقی این حرفو میزنی لارا خواهر منه همچیو بهش میگم نمیتونین جلومو بگیرین
آجوما : دخترم(بغض)
مادرته : کافیه دهنتو باز کنی هم خودتو هم پدرتو به گور میفرستم نمیذارم شماها دوباره لارا رو ناراحت کنین نمی ذارم عذابش بدین فهمیدین؟
لورا : چه عذابی اون خواهرمه(گریه)
آحوما : خواهش میکنم بسه دخترم بسه(گریه)
مادرته: چه عذابی لورا؟ چه عذابی وقتایی که تو درستو میخوندی جای گرم آغوش گرم غذای گرم و زندگی درخشانی داشتی لارا تو یتیم خونه داشت حون میداد اگه اگه اون روز وقتی برای بازدید از یتیم خونه نمیرفتمو دیر میرسیدم لارا زیر اون سرما روی یخ از کتک های اون وحشیا از گرسنگی از بی کسی میمرد (بغض)
لورا : اما(گریه)
مادرته : امایی وجود نداره لورا دهنتو میبندی وگرنه میبندمش ( بغض . گریه)
آجوما : خانوم قول میدم نفهمه(گریه)
لورا : همیشه دلم میخواست یه خواهر داشته باشم دلم میخواست یه همبازی یه دوست داشته باشم حالا که پیداش کردم چرا چرا میخواین ازم بگیرینش
مادرته : چون اگه بفهمه دردهاش تازه میشه قلبش دوباره میشکنه اگه بفهمه آجومایی که یه زمانی فرشته نجاتش بوده همون شیطانیه که اونو تو خیابونا ول کرد دیوونه نمیشه لورا میدونم دوسش داری اما اون ازتون کینه داره هیچوقت نمیبخشتون لورا اون فدای خوشبختی تو شد اگع تو امروز اینجایی به خاطر اونه فهمیدی یه بار تو ناراحت باش تو قلبت درد بگیرع لورا هنوزم کع هنوزه لارا کابوس میبینه جای زخماش مونده جای زخماش درد میکنه فهمیدی تمومش کن
لورا : با...باشه
آجوما : آفرین دخترم تموم شد
مادرته : همچین چیزی وجود نداره و نخواهد داشت شبخوش
لورا : خدافظ
ویو فردا صبح
تهیونگ : چشمامو باز کردمو لارا کنار تخت دیدم کوکم که سرش به دیوار بود هانیم رو مبل نشسته بودو چشماشو بسته بود اومدم یه تکونی بخورم که همشون بیدار شدن
لارا : ت..تهیونگ بیدار شدی (بغض)
تهیونگ : نه پ خوابم
کوک : دیوث احمق اون چه کاری بود کردی(عصبی)
هانی : کوک تازه بیدارشده بیا بخورش بزار بریم خونه خودم میزنمش
لارا : من من الان دکترو خبر میکنم
دکتر : نیاز نیست خودم اینجام ( لبخند)
کوک : خب دکتر این گاو مریض کی مرخص میشه؟
دکتر: شب
هانی : خب خوبه
تهیونگ : ولی من میخوام برم خونه نمیخوام اینجا بمونم
- ۵.۵k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط