اولا حتی وقتی حق باهام بود
اولا حتی وقتی حق باهام بود
و از دستش کلافه و ناراحت میشدم
هیچی نمیگفتم
چون وقتی که ناراحتیمو ابراز میکردم
تازه یه دعوای جدید توو راه بود
ناراحت میشد
میریخت بهم
و من اینو نمیخواستم
"چون دوستش داشتم"...
گذشت و گذشت
کم کم بعضی وقتا
تحمل ناراحتیمو سکوت کردنو نداشتم
حرف میزدم
میگفتم
توجه خاصیم بهش نمیشد شاید
ولی چاره ای نبود
یکم سبک میشدم
اما آخرش
حتی اگه حق با من بود
من از دلش درمیاوردم
"چون دوستش داشتم" ...
بازم گذشت
دیگه هرچی میشد
و ناراحتم میکردو
میگفتم
بحث میکردم
تازه تمومشم نمیکردم
تا برام کامل حل نمیشد ...
آخرش حتی اگه گردن نمیگرفت
اشتباه کرده
خودمو با صدتا توجیه گول میزدم
که دارم اشتباه میکنم و
بیخیال میشدم ...
"چون دوستش داشتم" ...
یکم بعد
وقتی دیگه خیلی خیلی بهم نزدیک شده بودیم
وقتایی که دلمو میشکست،
وقتایی که به طور واضح حق باهام بود
و عذرخواهیم میکرد،
با اینکه دلم بدجور شکسته بود
باز خودمو قانع میکردم
که چیز بزرگی نبوده و
فراموش میکردم
"چون دوستش داشتم"
اما به یجا رسیدم که فهمیدم
همه ی این مدت که "دوستش داشتم"
خودمو اصلا دوست نداشتم:)
به خودم که اومدم،
یه دلشکسته بودم
که دیگه تصمیم گرفته بود
هرچیم که شد
یکم غر بزنه
کلافه بشه
بشکنه
اما ساکت و آروم ادامه بده ...
و مدام تکرار کنه
"چون دوستش دارم" ...
تا شاید یه روز ته بکشه
آروم و خود به خود ...
و از دستش کلافه و ناراحت میشدم
هیچی نمیگفتم
چون وقتی که ناراحتیمو ابراز میکردم
تازه یه دعوای جدید توو راه بود
ناراحت میشد
میریخت بهم
و من اینو نمیخواستم
"چون دوستش داشتم"...
گذشت و گذشت
کم کم بعضی وقتا
تحمل ناراحتیمو سکوت کردنو نداشتم
حرف میزدم
میگفتم
توجه خاصیم بهش نمیشد شاید
ولی چاره ای نبود
یکم سبک میشدم
اما آخرش
حتی اگه حق با من بود
من از دلش درمیاوردم
"چون دوستش داشتم" ...
بازم گذشت
دیگه هرچی میشد
و ناراحتم میکردو
میگفتم
بحث میکردم
تازه تمومشم نمیکردم
تا برام کامل حل نمیشد ...
آخرش حتی اگه گردن نمیگرفت
اشتباه کرده
خودمو با صدتا توجیه گول میزدم
که دارم اشتباه میکنم و
بیخیال میشدم ...
"چون دوستش داشتم" ...
یکم بعد
وقتی دیگه خیلی خیلی بهم نزدیک شده بودیم
وقتایی که دلمو میشکست،
وقتایی که به طور واضح حق باهام بود
و عذرخواهیم میکرد،
با اینکه دلم بدجور شکسته بود
باز خودمو قانع میکردم
که چیز بزرگی نبوده و
فراموش میکردم
"چون دوستش داشتم"
اما به یجا رسیدم که فهمیدم
همه ی این مدت که "دوستش داشتم"
خودمو اصلا دوست نداشتم:)
به خودم که اومدم،
یه دلشکسته بودم
که دیگه تصمیم گرفته بود
هرچیم که شد
یکم غر بزنه
کلافه بشه
بشکنه
اما ساکت و آروم ادامه بده ...
و مدام تکرار کنه
"چون دوستش دارم" ...
تا شاید یه روز ته بکشه
آروم و خود به خود ...
- ۹.۸k
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط