پارت ۱
پارت ۱
ویو ا.ت
( سوجون ) اسمی که ازش متنفرم
با بغض داشتم بهشون نگاه میکردم
داشتم به عروسی کسی نگاه میکردم که یه روزی به من قول ازدواج داده بود
یه روزی به من میگفت عاشقتم
میگفت میمیرم برات
میگفت هیچ کس نمیتونه جای تو رو بگیره
میگفت خنده هات زیباترین قاب هنریه دنیاست
ولی وفاداریش به من همینقدر بود ؟
من لیاقت اینو داشتم که بهم خیانت کنه ؟
من عاشقش بودم ، اونم همینطور یا حداقل من اینجوری فکر میکردم
رابطه خوبی داشتیم ولی یه روز اومد گفت که ازت متنفرم و رابطمون فقط یه بازی بود و من عاشق یه نفر دیگم
من اون روز نابود شدم
دختری نبودم که احساساتم رو بروز بدم ولی بعد از خیانت کسی که دوستش داشتم ساکت تر شدم ، آروم تر شدم ، دیگه اهمیتی به کسی نمیدادم ، دیگه حتی با سورپرایز یا محبت های بزرگ هم ذوق زده نمیشدم .
چهار ماه بود که ما کات کرده بودیم و امروز برای عروسیش دعوتم کرد البته خودش نه زنش
من ۲۴ سالم بود ولی حس میکنم بیشتر از یه آدم ۵۰ ساله داخل زندگیم زجر کشیدم
اون از پدر و مادرم که توی ۶ سالگی ولم کردن و خانواده کیم منو به سرپرستی گرفتن
اینم از عشقم که بهم خیانت کرد
حداقل خوشحالم که خانواده کیم باهام مثل دختر خودشون رفتار میکنن و باهام خوبن
اگه اونا و پسرشون تهیونگ نبود الان من اینجا نبودم
نگاهی به ساعتم انداختم ، داشت دیر میشد
باید زودتر برمیگشتم خونه تا بقیه نگران نمیشدن
با قدم های سریع از تالار زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و حرکت کردم سمت خونه
نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم
بالاخره برام سخت بود ، عروسی کسی رو ببینم که دوستش داشتم
بعد از ۲۰ مین رسیدم
ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدم
ادامه دارد ........
ببخشید کم بود 😭
ویو ا.ت
( سوجون ) اسمی که ازش متنفرم
با بغض داشتم بهشون نگاه میکردم
داشتم به عروسی کسی نگاه میکردم که یه روزی به من قول ازدواج داده بود
یه روزی به من میگفت عاشقتم
میگفت میمیرم برات
میگفت هیچ کس نمیتونه جای تو رو بگیره
میگفت خنده هات زیباترین قاب هنریه دنیاست
ولی وفاداریش به من همینقدر بود ؟
من لیاقت اینو داشتم که بهم خیانت کنه ؟
من عاشقش بودم ، اونم همینطور یا حداقل من اینجوری فکر میکردم
رابطه خوبی داشتیم ولی یه روز اومد گفت که ازت متنفرم و رابطمون فقط یه بازی بود و من عاشق یه نفر دیگم
من اون روز نابود شدم
دختری نبودم که احساساتم رو بروز بدم ولی بعد از خیانت کسی که دوستش داشتم ساکت تر شدم ، آروم تر شدم ، دیگه اهمیتی به کسی نمیدادم ، دیگه حتی با سورپرایز یا محبت های بزرگ هم ذوق زده نمیشدم .
چهار ماه بود که ما کات کرده بودیم و امروز برای عروسیش دعوتم کرد البته خودش نه زنش
من ۲۴ سالم بود ولی حس میکنم بیشتر از یه آدم ۵۰ ساله داخل زندگیم زجر کشیدم
اون از پدر و مادرم که توی ۶ سالگی ولم کردن و خانواده کیم منو به سرپرستی گرفتن
اینم از عشقم که بهم خیانت کرد
حداقل خوشحالم که خانواده کیم باهام مثل دختر خودشون رفتار میکنن و باهام خوبن
اگه اونا و پسرشون تهیونگ نبود الان من اینجا نبودم
نگاهی به ساعتم انداختم ، داشت دیر میشد
باید زودتر برمیگشتم خونه تا بقیه نگران نمیشدن
با قدم های سریع از تالار زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و حرکت کردم سمت خونه
نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم
بالاخره برام سخت بود ، عروسی کسی رو ببینم که دوستش داشتم
بعد از ۲۰ مین رسیدم
ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدم
ادامه دارد ........
ببخشید کم بود 😭
- ۱.۶k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط