خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت302

به سختی نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد
_چه طور از من می خوای فراموش کنم و بیخیال مردی بشم که با ناموسم روی هم ریخت؟ شاید تورو نکشتم آیلین و گذاشتم کنارم بمونی اما این لطف شامل حال اون سگ کثیف نمیشه!
نگاهم و از صورت کبود شده از خشمش گرفتم و چشمام رو هم فشردم.
هربار که درمورد خیانت و رابطه ای که اصلا وجود نداشت حرف می زد دلم می خواست بمیرم.
بالاخره تکون خوردم و به پهلو خوابیدم.
چشمام و باز کردم که تازه نگاهم به مونس افتاد.
توی گهوارش که کناره تخت قرار داشت غرق در خواب بود.
به سختی توی جام نشستم که تند اهورا به طرفم اومد و گفت
_چیکار می کنی!
خواستم خم بشم و مونس و از توی گهواره بردارم که این اجازه بهم نداد و جدی گفت
_تو باید استراحت کنی.
_مونس حتما گشنــ...
میون کلامم پرید
_پرستارش بهش شیره خشک داد...برای همینه که خیلی بی سر و صدا گرفته خوابیده.
با غیظ نگاهش کردم و گفتم
_من مادره اون بچم...بعد تو برای عذاب دادن من رفتی یه پرستار آوردی تا کاراش و انجام بده؟ چه قدر تو ظالم و بی رحمی!
به یک آن حالات صورتش تغییر کرد و
با نفرت گفت
تو چی؟ تو ظالم نیستی که به من خیانت کردی؟!

کنترلم رو از دست دادم و عصبی بدون اینکه فکر کنم گفتم
_اره اصلا من ظالمم! ولی بازم من با یه نفر بودم تو چی؟ می خوای نام ببرم چندبار تاحالا بهم خیانت کردی؟ مهتاب...هلیا...!
عصبی دستش و بالا آورد و خواست سیلی نثارم کنه که ترسیده چشمام و روی هم فشردم.
منتظر ضربش بودم اما هیچ اتفاقی نیوفتاد.
آروم لای چشمام رو باز کردم که دیدم دستش و تو هوا مشت کرده و داره غضبناک نگاهم می کنه.

🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۱)

#خان_زاده #پارت303عصبی نگاهم کرد و غرید_حیف...حیف که حالت خ...

#خان_زاده #پارت304عصبی نگاهم کرد و غرید_حیف...حیف که حالت خ...

#خان_زاده #پارت301دستم و گرفت و بوسه ریزی روش نشوند._تقاصش ...

#خان_زاده #پارت300* * * * *با صداهای گنگی که توی سرم اکو می...

فرار من

~حقیت پنهان~

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط