{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت300

* * * * *

با صداهای گنگی که توی سرم اکو میشد سعی کردم چشمام رو باز کنم اما نتونستم.
انگار به پلک هام وزنه ده کیلویی آویزون کرده بودن که توان تکون دادن شون رو نداشتم.
تلاش کردم به یاد بیارم که چه اتفاقی افتاده که به این روز افتادم!
کم کم خون به مغزم دوید و تموم اون اتفاقا جلوی چشمام تداعی شد.
سامان!
پیامی که برای اهورا داشت!
و بیهوشی من!
در حال تجزیه و تحلیل اتفاقا بودم که صدای آشنایی رو بالای سرم شنیدم اما اینقدر مغزم خالی بود که به یاد نمی آوردم این صدا متعلق به چه شخصیه...
_اون مردی که این بلا رو سره خانومتون آورد یه پیغامی داد و گفت حتما به گوشتون برسونم.
صدای عصبی شخص دیگری بلند شد
_چی گفت؟ اون حروم زاده چی گفت!
شناختم...
این صدا رو شناختم...
اهورا بودش!
به سختی لای چشمام رو باز کردم که حاله محوی ازش دیدم.
_گفت بهتون بگم که این یه اخطار کوچیک بودش...گفت اگه دست از سره خواهرش برندارید اتفاقای بدتری میوفته!

اهورا با عصبانیت عربده ای زد که کامل چشمام رو باز کردم و نگاهم رو بهش دوختم.
با درد اسمش رو نالیدم
_اهــ...و...را.
نگاه به خون نشستش به سمت من سوق پیدا کرد.
با دیدن چشمای بازم، لبخند تلخی زد و با نگرانی به سمتم اومد.
کنارم نشست و با لحن مهربونی گفت
_خوبی خانومم؟ خوبی عسلم؟
با درد چشمام و باز و بسته کردم و گفتم
_کاره...سامان...بود...اون این بلارو...سرم...آورد.


🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۱)

#خان_زاده #پارت301دستم و گرفت و بوسه ریزی روش نشوند._تقاصش ...

#خان_زاده #پارت302به سختی نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد_چه ط...

#خان_زاده #پارت299مات برده نگاهش کردم که پوزخندی زد و گفت_چ...

#خان_زاده #پارت298با تحکم گفت_شب برگشتم اگه شام حاضر نباشه ...

چند پارتی جیهوپ ویو ا/تکلاس تموم شد به سمت در مدرسه رفتم و خ...

زندگی تباه من & ۱۲فصل دوم (ویو نائه)چشمام رو باز کردم سرم در...

از زبان ا/توقتی چشمام رو باز کردم همه چیز تار بود..می‌دونم چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط