ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊܝ
ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊܝ
#TaLaBkaR
#ᴘᴀʀᴛ:𝟡
ساعت ³ بود خوابیدم..
چشمام رو باز کردم دیدم اجوما داره صدام میکنه :
دخترم پاشو ساعت 6:30
به خودم آمدم :
چییییییی
بد بخت شدم
اجوما گفت دخترم اینم لباست ارباب گفت بهت بدم
گفتم:
ممنون اجوماا
بعد شروع به آماده شدن کردم لباس رو پوشیدم (اگه عکسی پیدا کردم میزارم)
آرایش ساده ای کردم ولی خیلی خوب شد استایلم
یهو به فکر فرو رفتم:
اصلا نمیفهمم اینجا کجاست؟ یا قراره کجا بریم؟ یعنی چی میشه؟
با صدایه اجوما به خودم آمدم
اجوما: دخترم آماده ای.. وای چقدر خوشگل شدی
لبخند زدم و گفتم :
مرسی اجوما
بعد گفت ارباب پاین منتظرته
از پلهها آمدم پاین دیدم به دیوار تکیه کرده سرش تو گوشیه و کت و شلوار پوشده که یقش بازه (عررررر)
خیلی خوشتیپ شده بود ولی اصلا بهم نگاهم نکرد زد تو ذوقم
اصلا به درک
گفت:
زود باش بریم
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
سوار ماشین شدیم که گفت:
اونجا منو به جونگ کوک صدا میکنی عاشقانه رفتار میکنی و سوتی نمیدی و فکر فرار به ذهنت نزنه فهمیدی
گفتم: باشه
فک کرده کیه
بعد از دو ساعت ماشین وایستاد
وقتی پاین آمدم دقیقا توی سئول بودیم
جونگ کوک صدام کرد :
خب بازی شروع شد رایلی
وارد عمارت شدیم که خیلی بزرگ بود و منم دهنم وا موند
جونگ کوک نفس کلافه ای کشید و گفت:
قرار بود سوتی ندی
گفتم: الان که کسی نیست
دستمو کشید و گفت :
بیخیال
وارد امارت شدیم نگهبانا درو باز کردن که یه خانوم میان سال و دوتا دختر و دو تا مرد که یکیش پیر بود یکش جوون رو دیدم
که جونگ کوک به سمتشون رفت
؟:سلام جونگ کوک خیلی وقته ندیدمت معرفی نمیکنی؟
_ مامان نامزدم رایلی
م.ک: سلام دخترم من مامان جونگ کوکم
گفتم:
واو چه مادر شوهر خوشگلی دارم از پسرشم خوشگل تره
که جونگ کوک اخم. کرد
یک مرد و بهم گفت:
چه عروس گلی دارم من پدر شوهرت هستم
گفتم: ممنونم از شما نظر لطفتونه
_________________________________________
شرط
25 لایک
10کامنت
12بازنشر
#TaLaBkaR
#ᴘᴀʀᴛ:𝟡
ساعت ³ بود خوابیدم..
چشمام رو باز کردم دیدم اجوما داره صدام میکنه :
دخترم پاشو ساعت 6:30
به خودم آمدم :
چییییییی
بد بخت شدم
اجوما گفت دخترم اینم لباست ارباب گفت بهت بدم
گفتم:
ممنون اجوماا
بعد شروع به آماده شدن کردم لباس رو پوشیدم (اگه عکسی پیدا کردم میزارم)
آرایش ساده ای کردم ولی خیلی خوب شد استایلم
یهو به فکر فرو رفتم:
اصلا نمیفهمم اینجا کجاست؟ یا قراره کجا بریم؟ یعنی چی میشه؟
با صدایه اجوما به خودم آمدم
اجوما: دخترم آماده ای.. وای چقدر خوشگل شدی
لبخند زدم و گفتم :
مرسی اجوما
بعد گفت ارباب پاین منتظرته
از پلهها آمدم پاین دیدم به دیوار تکیه کرده سرش تو گوشیه و کت و شلوار پوشده که یقش بازه (عررررر)
خیلی خوشتیپ شده بود ولی اصلا بهم نگاهم نکرد زد تو ذوقم
اصلا به درک
گفت:
زود باش بریم
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
سوار ماشین شدیم که گفت:
اونجا منو به جونگ کوک صدا میکنی عاشقانه رفتار میکنی و سوتی نمیدی و فکر فرار به ذهنت نزنه فهمیدی
گفتم: باشه
فک کرده کیه
بعد از دو ساعت ماشین وایستاد
وقتی پاین آمدم دقیقا توی سئول بودیم
جونگ کوک صدام کرد :
خب بازی شروع شد رایلی
وارد عمارت شدیم که خیلی بزرگ بود و منم دهنم وا موند
جونگ کوک نفس کلافه ای کشید و گفت:
قرار بود سوتی ندی
گفتم: الان که کسی نیست
دستمو کشید و گفت :
بیخیال
وارد امارت شدیم نگهبانا درو باز کردن که یه خانوم میان سال و دوتا دختر و دو تا مرد که یکیش پیر بود یکش جوون رو دیدم
که جونگ کوک به سمتشون رفت
؟:سلام جونگ کوک خیلی وقته ندیدمت معرفی نمیکنی؟
_ مامان نامزدم رایلی
م.ک: سلام دخترم من مامان جونگ کوکم
گفتم:
واو چه مادر شوهر خوشگلی دارم از پسرشم خوشگل تره
که جونگ کوک اخم. کرد
یک مرد و بهم گفت:
چه عروس گلی دارم من پدر شوهرت هستم
گفتم: ممنونم از شما نظر لطفتونه
_________________________________________
شرط
25 لایک
10کامنت
12بازنشر
- ۱۸۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط