{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیامدی !

نیامدی !
دی ماه هم گذشت،
چند صباح دیگر فصلی می گذرد؛
وبعد سالی و عمری ....
آنقدر نیامدی و من تنها عاشقی کردم،
که نام افسانه را بر روی این عشق گذاشتند.
تقدیرم بر سر زبان ها افتاد!
و از روی آن حکایتها نوشتند!
سرنوشت من؛
حکایت شیرینی نبود که فرهادش دیوانه وار برایش تیشه بر دل کوه بزند؛

حکایت لیلی نبودکه مجنونش شب های دلتنگی ،دور خانه اش طواف کند؛

حکایت عذرا نبود که وامقش به جنگ نسیمی برود که میان زلف یارش می پیچد ؛

حکایت دختری بود که خستگی ناپذیرصدها بار تیشه بر کوه دل تو زد ولی نتوانست در آن رخنه کند؛

هزاران بار گرد خانه چشمانت بی قرارطواف نمود اما تو او را ندیدی؛

حکایت دختری که هر روز به جنگ نسیمی میرود که می خواهد عطر تو را از روزنه های قلبش خارج کند؛

حکایت دختری مجرم که تاوان جرمش را خودش که نه قلبش پس داد...
دیدگاه ها (۴)

من اینجا، جا مانده ام،تک و تنها،در امتداد خیابانی سرد و سهمگ...

این جمله رو حتما از آدما شنیدید که میگن "کاش بچه میموندیم، ه...

آمدی لیلی ولی،،مجنون از این جا رفته است......خسته شد از بی و...

نور خورشید نشد،،،، سایه ی مهتاب هست......فصل بیداری اگر نه،،...

دیوارهای این عمارت برای آوا، نه پناهگاه، که شاهدانِ خاموشِ ی...

𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇ژانرمافیایی | دارک رومنس | ازدواج اجباری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط