Rz prpr
Rz prpr ²⁷
دکتر اومد که سمتش دویدم و گفتم: چی شده حالش خوبه؟
دکتر: بله نیازی نیست نگران باشید فقط یخوردع فشار روحی بهشون وارد شده که بهشون آرام بخش زدیم
جیمین: آها ممنونم
گوشه ای رفتم گوشیم همش زنگ میخورد با دیدن اسم تهیونگ اخمام توهم رفت
جیمین: اینهمه زنگ زدنت واسه چیه؟
تهیونگ: کجایی جیمین؟؟
جیمین: بیمارستان
تهیونگ: چی بیمارستان واسه چی؟(نگران)
جیمین: شاهکار جنابعالی انقد دل کوک رو شکستی بیهوش شده بود اوردمش بیمارستان
تهیونگ: الان ... الان حالش خوبه؟
جیمین: تهیونگ اگه میخوای حالش خوب باشه فقط جلو چشمش نباش انتقامتو گرفتی هم داداشش و هم عشقه تو دلش رو ازش گرفتی دیگه بستشه
تهیونگ: اگه این چیزیه که حالشو خوب میکنه باشه
گوشی را خاموش کردم و روی صندلی سر خوردم کاش این اتفاق ها نمیوفتاد اونوقت شاید یونگی هم عاشق من میشد خیلی خنده دار بود برادرش رو گروگان گرفته بودم و حالا عاشق خودش شده بودم هرگز نمیتونست منو ببخشه
ویو یونگی
رو کاناپه نشسته بودم و عکسای تولد پارسال کوک رو ورق میزدم فقط دو هفته تا اومدن تولدش مونده بود با دیدن خنده زیبای خرگوشیش تو عکس بغض به گلوم چنگ زد و زیر گفتم: کجایی تو خرگوشک؟
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
یونگی: چیه هوپی؟
جیهوپ: مردک کجایی منو و نامجون سه ساعته دم در منتظریم باید با شاهزاده بر اسب سفید بیاد که افتخار بدی بیای بیرون
یونگی: دم در چیکار میکنین؟
جیهوپ: آلزایمری چیزی گرفتی یادت رفته دیروز گفتی بریم اون روستا دنبال کوک
دکتر اومد که سمتش دویدم و گفتم: چی شده حالش خوبه؟
دکتر: بله نیازی نیست نگران باشید فقط یخوردع فشار روحی بهشون وارد شده که بهشون آرام بخش زدیم
جیمین: آها ممنونم
گوشه ای رفتم گوشیم همش زنگ میخورد با دیدن اسم تهیونگ اخمام توهم رفت
جیمین: اینهمه زنگ زدنت واسه چیه؟
تهیونگ: کجایی جیمین؟؟
جیمین: بیمارستان
تهیونگ: چی بیمارستان واسه چی؟(نگران)
جیمین: شاهکار جنابعالی انقد دل کوک رو شکستی بیهوش شده بود اوردمش بیمارستان
تهیونگ: الان ... الان حالش خوبه؟
جیمین: تهیونگ اگه میخوای حالش خوب باشه فقط جلو چشمش نباش انتقامتو گرفتی هم داداشش و هم عشقه تو دلش رو ازش گرفتی دیگه بستشه
تهیونگ: اگه این چیزیه که حالشو خوب میکنه باشه
گوشی را خاموش کردم و روی صندلی سر خوردم کاش این اتفاق ها نمیوفتاد اونوقت شاید یونگی هم عاشق من میشد خیلی خنده دار بود برادرش رو گروگان گرفته بودم و حالا عاشق خودش شده بودم هرگز نمیتونست منو ببخشه
ویو یونگی
رو کاناپه نشسته بودم و عکسای تولد پارسال کوک رو ورق میزدم فقط دو هفته تا اومدن تولدش مونده بود با دیدن خنده زیبای خرگوشیش تو عکس بغض به گلوم چنگ زد و زیر گفتم: کجایی تو خرگوشک؟
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
یونگی: چیه هوپی؟
جیهوپ: مردک کجایی منو و نامجون سه ساعته دم در منتظریم باید با شاهزاده بر اسب سفید بیاد که افتخار بدی بیای بیرون
یونگی: دم در چیکار میکنین؟
جیهوپ: آلزایمری چیزی گرفتی یادت رفته دیروز گفتی بریم اون روستا دنبال کوک
- ۸۲۱
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط