{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه برای لحظهای به جونکوک و تهیونگ نگاه کردن

همه برای لحظه‌ای به جونکوک و تهیونگ نگاه کردن.

جونکوک خشک شده بود. پلک نمی‌زد. لب‌هاش نیمه باز، انگار مغزش هنوز در حال پردازش جمله‌ها بود.

> «… تا دوباره به دیگران تکیه کند.»

این جمله توی سرش تکرار شد. انگار پدرش از آن دنیا هم داشت هلش می‌داد به سمتِ زندگی، به سمتِ کسی… و کسی که انتخاب شده بود، کسی نبود جز تهیونگ.

جونکوک به سختی لب‌هاش رو تکون داد:
> «م–من… یعنی… تهیونگ با من… زیرِ یه سقف…؟»

تهیونگ که تا اون لحظه فقط گوش می‌داد و قهوه‌اش سرد شده بود، فنجون رو روی میز گذاشت. نگاهش رو از روی وصیت‌نامه برداشت و مستقیم به چشمانِ قرمز و متورمِ جونکوک دوخت.

به‌جای تعارف یا شوخی، با همون صدای جدی و آرام گفت:
> «اگه این چیزی بوده که پدرت می‌خواسته… من مخالفتی ندارم.»

جونکوک با تعجب نگاهش کرد:
> «واقـ… واقعاً؟ تو اذیت نمیشی؟ من… من خیلی شلوغم… ظرف می‌شکنم… نصفِ شب شیر موز می‌خورم… ممکنه… رو اعصابت برم…»

گوشه‌ی لب تهیونگ خیلی کم – خیلی خیلی کم – کشیده شد. نه یه لبخندِ بزرگ. فقط یه حرکتِ ریز، مخصوصِ خودش.

> «من عادت دارم با آدم‌های پرسروصدا قهوه بخورم.»

جونکوک پلک زد:
> «ها؟»

تهیونگ کمی به جلو خم شد، جدی‌تر:
> «گفتم قبول می‌کنم. تنها نمیمونی، جونگ‌کوک.»

اون لحظه، برای اولین بار از صبح تا حالا، یه چیزی مثل آرامشِ کوچیک، مثل یه نورِ ریزِ گرم، ته دلِ جونکوک روشن شد.
شاید هنوز پدرش رو از دست داده بود.
شاید هنوز درد داشت.
ولی حداقل… قرار نبود توی خونه‌ی خالی و ساکت، با خاطره‌ها تنها بشه.

آروم، مثل یه بچه، با صدای گرفته گفت:
> «ممنونم… تهیونگ.»

تهیونگ نگاهش رو ازش برنداشت، و زیرلب گفت:
> «ببینیم از این به بعد چیکار می‌کنی، کوچولوی شیر موزی.»

جونکوک سرخ شد:
> «کـ-کوچولو نیستم! و شیر موز خیلی هم نوشیدنی مهمیه!»

برای اولین بار از زمان مرگ پدر، صدای خیلی ریزِ خنده، از تهیونگ دراومد. کوتاه، اما واقعی.

و شاید… درست از همین‌جا، از دلِ خاکسپاری و وصیت‌نامه، از دلِ غم و اشک، رابطه‌ی عجیبِ این دو نفر شروع شد؛



---



چمدونِ جونکوک بیشتر از حد لازم شلوغ بود.
لباس‌ها نصفه‌تا شده، چندتا عروسک قدیمی، یه جعبه عکس، و البته… سه بطری شیر موز.

تهیونگ کنار در ایستاده بود، دست به سینه، نگاهش روی اون صحنه.

«می‌خوای کل سوپرمارکت رو هم بیاری؟»

جونکوک با اخم بامزه‌ای گفت:
«این‌ها ضروریه! آدم تو شرایط روحی حساس باید کلسیم کافی دریافت کنه!»

تهیونگ خیلی جدی سر تکون داد.
«منم تو شرایط روحی حساس کافئین دریافت می‌کنم. پس ما برابر شدیم.»

***

خونه‌ی تهیونگ برعکس خونه‌ی قبلی جونکوک، مینیمال و مرتب بود.
رنگ‌های خنثی، بوی قهوه‌ی تازه، نور ملایم.

جونکوک کفش‌هاشو درآورد و با چشم‌های درخشان دور خودش چرخید.
«وااااو… اینجا خیلی تمیزه.»

تهیونگ زیر لب گفت:
«بله. و همین‌طور باقی می‌مونه.»

جونکوک زبانش رو درآورد ولی چیزی نگفت.

تهیونگ درِ یکی از اتاق‌ها رو باز کرد.
«این اتاق مهمانه. از الان مال تو.»

اتاق ساده ولی گرم بود. تخت دونفره، کمد چوبی، پنجره‌ای که نور عصر ازش می‌تابید.

جونکوک چند ثانیه ساکت ایستاد. بعد خیلی آروم گفت:
«واقعاً… اینجا می‌تونم بمونم؟»

تهیونگ نگاهش نرم شد.
«گفتم که. تنها نمی‌مونی.»

لبخند عمیقی روی صورت جونکوک نشست. چمدونشو ول کرد و خودش رو با خوشحالی روی تخت انداخت.

«واااای تختش نرمه! تهیونگ! بیا امتحان کن!»

«من تخت خودمو دارم، ممنون.»

«آدمِ خشک!»

ولی تهیونگ وقتی برگشت سمت در، لبخند کوچیکی گوشه لبش بود
دیدگاه ها (۰)

همخونه من ¹هوا سرد بود. از اون سردی‌هایی که فقط به خاطر دما ...

Rz prpr ²⁷دکتر اومد که سمتش دویدم و گفتم: چی شده حالش خوبه؟د...

#شراب_سرخPart: ³⁰تهیونگ: نیاز نیست تو بغلش کنی! ...تو برو شا...

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط