دفتر خاطرات
دفتر خاطرات..
part 13
فردا صبح بعد عروسی
ات
دستای گرمی رو دور کمـ*رم حس کردم آروم چشمامو باز کردم تهیونگ با لبخند داشت بهم نگاه میکرد
+صبح بخیر پرنسسم
_صبح بخیر
+بلند شو بیا ببین چه صبحانه ای برات درست کردم
با هم رفتیم سمت آشپزخونه
_چقدر همه بخوراکی ها خوشگلن من نمیدونستم اینقدر هنرمندی
+این فقط یه قسمت کوچولو از هنرهای منه
نشستیم و شروع به صبحانه خوردن کردم
+بخاطر یکی از کارای دانشگاهم باید برم یه شهر دیگه
_روز اول زندگیمونه میخوای کجا بری +نگران نباش تا قبل ناهار برمیگردم عزیزم
_قول بده دیر نکنی
+قول میدم عشـ*ـقم
صبحونمون که تموم شد تهیونگ شروع کرد به آماده شدن
_نمیتونستی یه روز دیگه بری؟
+ عزیزم مطمئن باش اگه میتونستم این کارو میکردم ولی نمیشه... زودی برمیگردم من که قرار نیست چند روز نباشم فقط قراره چند ساعت برم و زودی برگردم
یک ساعت بعد...
ات
داشتم کتاب میخوندم که تلفن زنگ خورد
تلفن رو برداشتم
×باخونه کیم تهیونگ تماس گرفتم؟
_بله
×شما باید همسرش باشید
_درسته
×متاسفانه شوهرتون تصادف کرده لطفا تشریف بیارید به آدرسی که میگم
دنیا دور سرم میچرخید انگار پرستار به یه زبون دیگه داشت حرف میزد اصلا معنی حرفاشو نفهمیدم تصادف ؟ تهیونگ همین یک ساعت پیش پیشم بود
همون لحظه بود که تموم دنیا جلوی چشمام سیاه شد و بی هوش شدم هیچی یادم نمیاد فقط یادمه وقتی به خودم اومدم دستای بی جون تهیونگ رو گرفته و داشتم گریه میکردم
تهیونگ قبل از اینکه برم پیشش این دنیا رو ترک کرده بود
هنوزم باورم نمیشد انگار همه ی اینا یه کابوس بود
زندگی من قبل از اینکه شروع بشه تموم شد
عمر زندگی رویایی من و تهیونگ فقط یه روز بود بدون اون زندگی منم معنیشو از دست میداد
من و تهیونگ برای اینکه بهم برسیم خیلی تلاش کردیم حق ما این نبود که مرگ مارو از هم جدا کنه
like please, Honey
⏳️👋🦭
#فیکشن #فیکتهیونگ
part 13
فردا صبح بعد عروسی
ات
دستای گرمی رو دور کمـ*رم حس کردم آروم چشمامو باز کردم تهیونگ با لبخند داشت بهم نگاه میکرد
+صبح بخیر پرنسسم
_صبح بخیر
+بلند شو بیا ببین چه صبحانه ای برات درست کردم
با هم رفتیم سمت آشپزخونه
_چقدر همه بخوراکی ها خوشگلن من نمیدونستم اینقدر هنرمندی
+این فقط یه قسمت کوچولو از هنرهای منه
نشستیم و شروع به صبحانه خوردن کردم
+بخاطر یکی از کارای دانشگاهم باید برم یه شهر دیگه
_روز اول زندگیمونه میخوای کجا بری +نگران نباش تا قبل ناهار برمیگردم عزیزم
_قول بده دیر نکنی
+قول میدم عشـ*ـقم
صبحونمون که تموم شد تهیونگ شروع کرد به آماده شدن
_نمیتونستی یه روز دیگه بری؟
+ عزیزم مطمئن باش اگه میتونستم این کارو میکردم ولی نمیشه... زودی برمیگردم من که قرار نیست چند روز نباشم فقط قراره چند ساعت برم و زودی برگردم
یک ساعت بعد...
ات
داشتم کتاب میخوندم که تلفن زنگ خورد
تلفن رو برداشتم
×باخونه کیم تهیونگ تماس گرفتم؟
_بله
×شما باید همسرش باشید
_درسته
×متاسفانه شوهرتون تصادف کرده لطفا تشریف بیارید به آدرسی که میگم
دنیا دور سرم میچرخید انگار پرستار به یه زبون دیگه داشت حرف میزد اصلا معنی حرفاشو نفهمیدم تصادف ؟ تهیونگ همین یک ساعت پیش پیشم بود
همون لحظه بود که تموم دنیا جلوی چشمام سیاه شد و بی هوش شدم هیچی یادم نمیاد فقط یادمه وقتی به خودم اومدم دستای بی جون تهیونگ رو گرفته و داشتم گریه میکردم
تهیونگ قبل از اینکه برم پیشش این دنیا رو ترک کرده بود
هنوزم باورم نمیشد انگار همه ی اینا یه کابوس بود
زندگی من قبل از اینکه شروع بشه تموم شد
عمر زندگی رویایی من و تهیونگ فقط یه روز بود بدون اون زندگی منم معنیشو از دست میداد
من و تهیونگ برای اینکه بهم برسیم خیلی تلاش کردیم حق ما این نبود که مرگ مارو از هم جدا کنه
like please, Honey
⏳️👋🦭
#فیکشن #فیکتهیونگ
- ۹.۰k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط