Part
Part ³⁰
خدیجه: راستی فردا شب قرار شد نباحت خانم و آقا عاکف و دوروک و ملیسا بیان اینجا
شنگول:یعنی تو دعوتشون کردی ؟
خدیجه: نه نباحت خانم گفت فردا شب قرار بزاریم یا خونه ی ما یا خونه ی شما منم گفتم خونهی ما
آسیه:چی ؟ نباحت خانم و آقا عاکف ؟ وای مامان چرا گفتی بیان اینجا ؟
خدیجه: فک کنم میخواد درباره شما صحبت کنه
آسیه: درباره ی منو دوروک ؟ وای مامان
خدیجه: شوخی کردم یه مهمونی کوچیکه دیگه استرس نداشته باش مگه میخوان بیان خواستگاری آروم باش
عاکف: اوووو پس میخوای پسرتو داماد کنی نباحت خانم
نباحت: عاکففف، نه فردا قراره فقط به عنوان مهمون بریم خونشون نه خواستگاری ولی ممکنه چند روز دیگه شاید رفتیم خواستگاری
دوروک : شاید یعنی چی مامان ؟قرار شد بریم خواستگاری تو به من اینطور گفتی اگه تا چند روز دیگه نرید خواستگاری آسیه منم از این خونه میرم
نباحت: باشه پسرم آروم باش باشه میریم تو خودتو ناراحت نکن
ملیسا : اوووو داداش ازدواجی منو ببین دلش میخواد ازدواج کنه من فکر میکردم حداقل بزاری مدرسه تموم بشه بعد ماشاالله خوب پیش میری فقط فک کن اگه عمر و قدیر بشنون چه واکنشی نشون میدن
دوروک:هر واکنشی که میخوان نشون بدن من آسیه رو ول نمیکنم باهاش ازدواج میکنم اسم بچه هام هم میزارم سرکان و مارال
نباحت: اووو عاکف ببین اسم بچه ها هم انتخاب کرده
عاکف: شیر پسره منه دیگه
کالج آتامان
دوروک: خورشیدم طلوع کرد
آسیه : سلام عشقم
دوروک: سلام زندگیم
برک : سلام
ایبیکه: سلام عشقم
الیف : سلام اووو پس قراره اینجا درس بخونیم
اولجان: این دیگه کیه ؟
برک : معرفی میکنم خواهرم الیف
دوروک و ملیسا و جمیله و تولگا و عمر و سوسن و کان و لیلا و آسیه و اولجان: چی خواهرت نگفته بودی خواهر داری
دوروک: حتی منم نمیدونستم
برک : خب هیچوقت نپرسیدین
خدیجه: راستی فردا شب قرار شد نباحت خانم و آقا عاکف و دوروک و ملیسا بیان اینجا
شنگول:یعنی تو دعوتشون کردی ؟
خدیجه: نه نباحت خانم گفت فردا شب قرار بزاریم یا خونه ی ما یا خونه ی شما منم گفتم خونهی ما
آسیه:چی ؟ نباحت خانم و آقا عاکف ؟ وای مامان چرا گفتی بیان اینجا ؟
خدیجه: فک کنم میخواد درباره شما صحبت کنه
آسیه: درباره ی منو دوروک ؟ وای مامان
خدیجه: شوخی کردم یه مهمونی کوچیکه دیگه استرس نداشته باش مگه میخوان بیان خواستگاری آروم باش
عاکف: اوووو پس میخوای پسرتو داماد کنی نباحت خانم
نباحت: عاکففف، نه فردا قراره فقط به عنوان مهمون بریم خونشون نه خواستگاری ولی ممکنه چند روز دیگه شاید رفتیم خواستگاری
دوروک : شاید یعنی چی مامان ؟قرار شد بریم خواستگاری تو به من اینطور گفتی اگه تا چند روز دیگه نرید خواستگاری آسیه منم از این خونه میرم
نباحت: باشه پسرم آروم باش باشه میریم تو خودتو ناراحت نکن
ملیسا : اوووو داداش ازدواجی منو ببین دلش میخواد ازدواج کنه من فکر میکردم حداقل بزاری مدرسه تموم بشه بعد ماشاالله خوب پیش میری فقط فک کن اگه عمر و قدیر بشنون چه واکنشی نشون میدن
دوروک:هر واکنشی که میخوان نشون بدن من آسیه رو ول نمیکنم باهاش ازدواج میکنم اسم بچه هام هم میزارم سرکان و مارال
نباحت: اووو عاکف ببین اسم بچه ها هم انتخاب کرده
عاکف: شیر پسره منه دیگه
کالج آتامان
دوروک: خورشیدم طلوع کرد
آسیه : سلام عشقم
دوروک: سلام زندگیم
برک : سلام
ایبیکه: سلام عشقم
الیف : سلام اووو پس قراره اینجا درس بخونیم
اولجان: این دیگه کیه ؟
برک : معرفی میکنم خواهرم الیف
دوروک و ملیسا و جمیله و تولگا و عمر و سوسن و کان و لیلا و آسیه و اولجان: چی خواهرت نگفته بودی خواهر داری
دوروک: حتی منم نمیدونستم
برک : خب هیچوقت نپرسیدین
- ۳.۸k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط