{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part ³¹
عمر :‌ راستی من بعد ظهر با سوسن میرم مامان و باباش دارن میان ترکیه
آسیه:‌ باشه برو
عمر : اجازه نگرفتم فقط اطلاع دادم میدونی که من برادر بزرگترم
آسیه: اووففف عمر از دست تو
دوروک : چرا عشقمو عصبی می‌کنی ؟ فقط چند روز ازش بزرگتری
عمر : تو رابطه خواهر برادری دخالت نکن
دوروک : شرمنده اما هرچی که به آسیه ربط داشته باشه به منم ربط داره و دخالت می‌کنم
ملیسا: باشه باشه بحث نکنید
سوسن : چرا نیومدن؟
عمر: یکم صبر کن عشقم
سوسن:آاا اومدن
عمر: سلام
سونا و دوعان : سلام دخترم سلام ببخشید شما ؟
عمر : من دوست
سوسن : دوست پسر منه
سونا و دوعان: آها
شب
خدیجه: فک کنم نباحت خانم باشه
نباحت: سلام خدیجه خانم ببخشید مزاحم شدیم
خدیجه: این چه حرفیه نباحت خانم مراحمید بفرمایید آقا عاکف بفرمایید بچه ها
اتاکول ها: ممنون
خانواده ارن ها (ولی و اورهان)و اتاکول ها نشسته بودن صدای در میاد
ولی : الله الله کیه این وقت شب ؟؟
عمر : سلیم اینجا چیکار می‌کنی؟؟ سلام عمو سلام خاله
سلیم: اومدیم برای امر خیر تو خبر نداری ؟
عمر : چی میگی ؟
سلیم: دم در بده بیایم تو خونه ممنون
دوروک: اینا کین آسیه ؟
آسیه: سلیم و مامان و باباش اما اینا اینجا چیکار دارن ؟؟؟
سلیم: شما اینجا چیکار میکنید ؟
مامان سلیم: خدیجه مهمون داشتی میگفتی مزاحم نمیشدیم
خدیجه: من گفتم بیاین
مامان سلیم: اره دیگه گفتم قراره بیایم خواستگاری آسیه گفتی باشه
خدیجه :‌ چی ؟؟؟
(یادش میاد به آسیه گفته باشه )
خدیجه: ببخشید اشتباه شده اون موقع آسیه گفت میخواد با دوروک بره بیرون منم گفتم باشه
دوروک:‌ چی؟ خواستگاری آسیه ؟؟ پسر من تورو میکشم(سلیمو کلی کتک میزنه و بقیه جداشون میکنن )
آسیه: واقعا که سلیم تو میدونی من دوست پسر دارم بعد میایی خواستگاری (به سلیم سیلی میزنه)
دوروک : ولم کنید
بابای سلیم: پسر تو دیوونه ای دختره دوست پسر داره میگی بیایم خواستگاری خجالت نمی‌کشی ؟
دوروک: حالا که اینطوره فردا شب ما هم میایم خواستگاری آسیه
آسیه:دوروککک
دوروک: چیه ؟ همین که گفتم فردا شب میایم خواستگاری جواب نه رو اصلا قبول نمیکنم
خدیجه: باشه پسرم باشه آروم باش لبت زخم شده
آسیه: بیا بریم
دوروک : وایسا دختر کجا ؟
آسیه: دوروک تو دیوونه شدی یعنی چی فردا میایم خواستگاری ؟من هنوز آماده نیستم
دیدگاه ها (۰)

Part³²دوروک: خب تا فردا آماده میشی آسیه : نمیشهدوروک: آسیه چ...

Part ³³شب عاکف: خب نظرتون چیه آسیه و دوروک برن تو اتاق و حرف...

Part ³⁰خدیجه: راستی فردا شب قرار شد نباحت خانم و آقا عاکف و ...

Part ²⁹لیلا: خیلی خوبه که هستی عشقم ممنونجمیله: چرا ناراحتی ...

آدم های درست زمان اشتباه...ویوی ا/تنشسته بودم تو اتاقم حوصلم...

بکی در رو باز می‌کنه بکی: سلاممممممم آنیا جونمممآنیا: سلام ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط