عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۲۴
دخترک همچنین با لحن مهربانی و دید نگران آروم گفت : اونی ازت میخواهم یک آب میوه ای بخوری ، .. مین جی همچنین که نیم خیز بود سرش را تکیه به تاخت تخت و آروم گفت: اشتها ندارم
میونشی برای هزارمین بار سقوط کرد گوشیش رنگ خورد و آروم بلند شد ، سپس کنار پنجره ایستاد و جواب داد : آلو .. سلام جیمین
جیمین اورم گفت: سلام .. حالش چطوره ؟ .. میونشی آروم به مین جی نگاه کرد سپس نفس عمیقی کشید : اصلا خوب نیست .. با تهیونگ هم دعواش شده . اصلا نمیخواد ببینتش .. جیمین نفس عمیقی کشید سپس کلافه کنار پنجره ایستاد .. میونشی حاظر آن صدا غمگین گفت : خب.. جلسه چطور پیش رفت ...
جیمین انگار منتظر ان سوال بود تند و کلافه گفت : افتضاح..
میونشی لبخندی زد و تند گفت : نگران نباش حتما چیز خوبی میشه که این جلسه خوب پیش نرف..
مین جی : جیمینه ..؟
میونشی تند سمتش چرخید و سرش را به نشانه آره تکون داد سپس تند گفت : جیمین مین جی میخواد باهات حرف بزنه
جیمین با لبخند و نگرانی در صدا گفت : آره بده بهش.. میونشی تند سمت مین جی رفت و گوشی را سمت اش گرفت .. مین جی غمگین گوشی را روی گوشش گذاشت ....
.........
تهیونگ به حدی عصبی شد و سنگ های زمین هم به ترس افتادن و با صدا بلند گفت : امروز روز جشن خوشحالی شما بود ؟ .. ته سان اخم کرد و تند گفت : آروم تر تهیونگ عموت جلو وایستاده نه پسرت .. امروز روز خواستگاری جونا هست پس سعی نکن خرابش کنی
تهیونگ در نهایت پوزخند زد سپس موهایش را در چنگ گرفت تند و تند تر هم خندید و این نشانه برگشت آن گوله آتش بود یعنی مانیا از ته قلبش خندید نه از ذوق بلکه از درد و غم داغون بود خودش...
فایده ای نداشت که دعوا بکند چون ته سان کاره خودشو میکنه با گام سریع وارد اتاق مادرش شد همچنین ، زن میان سال خیلی داغون روی صندلی گهواره ای نشسته بود و به بیرون خیره شد ،
تهیونگ جلو پا مادرش زانو زد و تورم غمگین نگاهش کرد .. یوبین نگاهش کشیده شد روی پسر خوانده اش در نهایت لبخند تلخی زد
تهیونگ: مادر خوبی ؟ .... یوبین با لبخند گفت: خوبم پسرم حال مین جی چطوره
پارت ۲۲۴
دخترک همچنین با لحن مهربانی و دید نگران آروم گفت : اونی ازت میخواهم یک آب میوه ای بخوری ، .. مین جی همچنین که نیم خیز بود سرش را تکیه به تاخت تخت و آروم گفت: اشتها ندارم
میونشی برای هزارمین بار سقوط کرد گوشیش رنگ خورد و آروم بلند شد ، سپس کنار پنجره ایستاد و جواب داد : آلو .. سلام جیمین
جیمین اورم گفت: سلام .. حالش چطوره ؟ .. میونشی آروم به مین جی نگاه کرد سپس نفس عمیقی کشید : اصلا خوب نیست .. با تهیونگ هم دعواش شده . اصلا نمیخواد ببینتش .. جیمین نفس عمیقی کشید سپس کلافه کنار پنجره ایستاد .. میونشی حاظر آن صدا غمگین گفت : خب.. جلسه چطور پیش رفت ...
جیمین انگار منتظر ان سوال بود تند و کلافه گفت : افتضاح..
میونشی لبخندی زد و تند گفت : نگران نباش حتما چیز خوبی میشه که این جلسه خوب پیش نرف..
مین جی : جیمینه ..؟
میونشی تند سمتش چرخید و سرش را به نشانه آره تکون داد سپس تند گفت : جیمین مین جی میخواد باهات حرف بزنه
جیمین با لبخند و نگرانی در صدا گفت : آره بده بهش.. میونشی تند سمت مین جی رفت و گوشی را سمت اش گرفت .. مین جی غمگین گوشی را روی گوشش گذاشت ....
.........
تهیونگ به حدی عصبی شد و سنگ های زمین هم به ترس افتادن و با صدا بلند گفت : امروز روز جشن خوشحالی شما بود ؟ .. ته سان اخم کرد و تند گفت : آروم تر تهیونگ عموت جلو وایستاده نه پسرت .. امروز روز خواستگاری جونا هست پس سعی نکن خرابش کنی
تهیونگ در نهایت پوزخند زد سپس موهایش را در چنگ گرفت تند و تند تر هم خندید و این نشانه برگشت آن گوله آتش بود یعنی مانیا از ته قلبش خندید نه از ذوق بلکه از درد و غم داغون بود خودش...
فایده ای نداشت که دعوا بکند چون ته سان کاره خودشو میکنه با گام سریع وارد اتاق مادرش شد همچنین ، زن میان سال خیلی داغون روی صندلی گهواره ای نشسته بود و به بیرون خیره شد ،
تهیونگ جلو پا مادرش زانو زد و تورم غمگین نگاهش کرد .. یوبین نگاهش کشیده شد روی پسر خوانده اش در نهایت لبخند تلخی زد
تهیونگ: مادر خوبی ؟ .... یوبین با لبخند گفت: خوبم پسرم حال مین جی چطوره
- ۱.۶k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط