عشق اغیشته به خون
( عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۲۲
میونشی دست جان را رها نکرد و تند سمت پله ها هجوم برد سپس تقی به در اتاق مادرش زد و وارد اتاق شد محکم گفت. : مادر چه خبره ؟
مادرش سخت روی تخت نشست میونشی با دیدن حالت مادرش تند سمتش رفت . دست جان را رها نمود
نگرانی که حالا در صداش موج میزد : مادر خوبی ؟
کنار تخت نشست یوبین با حرکت ارامی روی تخت نشست سپس کلافه و بی حال گفت : مه اصلا سردرد دارم خیلی لابد فشارم رفته بالا
میونشی نگران گفت: دارو خوردی ؟
مادرش سری به نه تکون داد سپس میونشی تند بلند شد و از کمد پایین ای جعبه قرص مادرش را برداشت ولی لعنتی گفت چون خالی بود با اخم ادامه داد : چرا به اوپا تعیونگ نگفتی برات بخرن
یوبین در حالی که سمت جان نگاه کرد و گفت : میشه اون پارچه رو بیاری
جان سری تکون داد و دوید سمت میز و پارچه را برداشت و سمت یوبین گرفت زن میان سال با درد دستمال را دور پیشانیش گره زد سپس روی تخت دراز کشید میونشی پرده ها را کنار زد و جدی روبه جان کرد : جانم الان میام
راهی شد و پالتو مخملی اش را روی مبل گذاشت جان تند دوید سمتش و دستش را گرفت میونشی با نگاه شوکه زل زد بهش جان هم با لبخند گفت : با تو میام تنهایی میترسم
میونشی زن ای کم تر از مادر نبود دستش را گرفت سپس از اتاق خارج شد و به سمت اتاق کار تهیونگ راهی شد تقی به در زد حدس زده بود که برادر دوقطبی اش جای دیگری نبود صدا محکم و بم تعیونگ به گوش خورد : بیا .. میونشی با غیض وارد اتاق شد سپس محکم گفت : اوپا .. تو اینجایی و حال مادر و اونی داغونه
تهیونگ کلافه نگاهش کرد سپس سرش را روی مبل پشتی تکیه داد داغون پلک زد و آه ای کشید در جواب سنگین میونشی هیچی نگفت
جان تند گفت : شراب میخوری...اونم صبح
تهیونگ پلک زد و اواریی سکوت شد .. غرق افکار امروز و یاد آوری مین جی میونشی بازم محکم گفت : پاشو اوپا دارم تو عمارت مهمونی میگرین در حالی که همسر شما و مادر شما مریضه - با چشم های غمگین نگاهش کرد و ادامه داد -جیمینم صبح رفت سر کار گفت امروز روزه مهمی برای شرکته ولی تو رو مبلت دراز کشیدی و شراب میخوری .. لطفا ..
دست جان را رها نمود سپس دست به سمیه شد شاید این سخنان کمی رو دهم تهیونگ کاری کرده باشه ولی نه .. اصلا او همانند زخمی و بی بال افتاده بود روی زمین ...
میونشی غمگین تر نگاهش کرد .. نمیتوانست وقت را رها کند .. سری از تأسف تکون داد سپس همراه جان از اتاق خارج شد .. نفس عمیقی کشید و سرش را به در پشت تیکه داد سپس با بغض به اطرافش فکر کرد . همه چی خراب بود همه زندگی ها داغون گاهی غمیگنی و گاهی هم پوچی...
جان تند برای عوض کردن حال میونشی گفت : اسم دارو رو بهم بگو .. میریم میخرم
پارت ۲۲۲
میونشی دست جان را رها نکرد و تند سمت پله ها هجوم برد سپس تقی به در اتاق مادرش زد و وارد اتاق شد محکم گفت. : مادر چه خبره ؟
مادرش سخت روی تخت نشست میونشی با دیدن حالت مادرش تند سمتش رفت . دست جان را رها نمود
نگرانی که حالا در صداش موج میزد : مادر خوبی ؟
کنار تخت نشست یوبین با حرکت ارامی روی تخت نشست سپس کلافه و بی حال گفت : مه اصلا سردرد دارم خیلی لابد فشارم رفته بالا
میونشی نگران گفت: دارو خوردی ؟
مادرش سری به نه تکون داد سپس میونشی تند بلند شد و از کمد پایین ای جعبه قرص مادرش را برداشت ولی لعنتی گفت چون خالی بود با اخم ادامه داد : چرا به اوپا تعیونگ نگفتی برات بخرن
یوبین در حالی که سمت جان نگاه کرد و گفت : میشه اون پارچه رو بیاری
جان سری تکون داد و دوید سمت میز و پارچه را برداشت و سمت یوبین گرفت زن میان سال با درد دستمال را دور پیشانیش گره زد سپس روی تخت دراز کشید میونشی پرده ها را کنار زد و جدی روبه جان کرد : جانم الان میام
راهی شد و پالتو مخملی اش را روی مبل گذاشت جان تند دوید سمتش و دستش را گرفت میونشی با نگاه شوکه زل زد بهش جان هم با لبخند گفت : با تو میام تنهایی میترسم
میونشی زن ای کم تر از مادر نبود دستش را گرفت سپس از اتاق خارج شد و به سمت اتاق کار تهیونگ راهی شد تقی به در زد حدس زده بود که برادر دوقطبی اش جای دیگری نبود صدا محکم و بم تعیونگ به گوش خورد : بیا .. میونشی با غیض وارد اتاق شد سپس محکم گفت : اوپا .. تو اینجایی و حال مادر و اونی داغونه
تهیونگ کلافه نگاهش کرد سپس سرش را روی مبل پشتی تکیه داد داغون پلک زد و آه ای کشید در جواب سنگین میونشی هیچی نگفت
جان تند گفت : شراب میخوری...اونم صبح
تهیونگ پلک زد و اواریی سکوت شد .. غرق افکار امروز و یاد آوری مین جی میونشی بازم محکم گفت : پاشو اوپا دارم تو عمارت مهمونی میگرین در حالی که همسر شما و مادر شما مریضه - با چشم های غمگین نگاهش کرد و ادامه داد -جیمینم صبح رفت سر کار گفت امروز روزه مهمی برای شرکته ولی تو رو مبلت دراز کشیدی و شراب میخوری .. لطفا ..
دست جان را رها نمود سپس دست به سمیه شد شاید این سخنان کمی رو دهم تهیونگ کاری کرده باشه ولی نه .. اصلا او همانند زخمی و بی بال افتاده بود روی زمین ...
میونشی غمگین تر نگاهش کرد .. نمیتوانست وقت را رها کند .. سری از تأسف تکون داد سپس همراه جان از اتاق خارج شد .. نفس عمیقی کشید و سرش را به در پشت تیکه داد سپس با بغض به اطرافش فکر کرد . همه چی خراب بود همه زندگی ها داغون گاهی غمیگنی و گاهی هم پوچی...
جان تند برای عوض کردن حال میونشی گفت : اسم دارو رو بهم بگو .. میریم میخرم
- ۷.۰k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط