{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۶


K:"اوبیتو اخه این دلقک بازیا برای چیه خداوکیلی؟"
O:"هیسس! الان پرت میشن باید سنگر بگیری."
اوبیتو همانطور که پشت مبل قایم شده بودند سپر بالشتی کاکاشی را درست کرد. قرار شده بود کلی ذرت بریزند توی مایتابه و صبر کنند تا پاپ کورن ها بپرد هوا. هر چند کاکاشی کاملا با این ایده مخالف بود.
K:"بعدا باید توی یه کوه پاپ کورن بخوابیم، عالیه!"
اوبیتو با لبخند دندان نمایی هنوز با ذوق مایتابه را نگاه میکرد:"به لذتش می ارزه."
بعد تیک تیک ناگهانی پاپ کورن ها شروع کردند به باز شدن و شوت شدن توی هوا.
O:"وای داره میاد وای"
بعد یک پاپ کورن خورد وسط پیشانی اش. اوبیتو طوری وانمود کرد که انگار تیر خورده و دارد میمیرد.
O:"سنگرم سوراخ شد عاععع، داره ازم خون میره."
ولی حتی نمیتوانست خنده اش را کنترل کند. کاکاشی چشم هایش را چرخاند، ولی ته دلش از نقش بازی کردن اوبیتو خنده اش گرفته بود:"پاشو، اخه تو چرا انقد فیلمی؟"

O:"دیگه جا ندارم، بقیشو تو بخور."
اوبیتو همانطور که دستش را روی شکمش میکشید ظرف پاپ کورنش را هل داد طرف کاکاشی. او هم که خودش وضعش بدتر بود:"منم نمیتونم، خیلی درست کردی."
دوباره به صفحه ی تلوزیون سیاه و سفید قدیمی خیره شدند، فیلمی که گذاشته بودند با پاپ کورن خوردن ببینند. اوبیتو با حرص به یک بازیگر زن اشاره کرد.
O:"ازش متنفرم، خیلی میچسبه به همه."
K:"اتفاقا من خوشم میاد ازش، اعصاب مصاب نداره باحاله."
اوبیتو با شوک هوا را کشید توی ریه هایش و برگشت طرف کاکاشی.
O:"چشمم روشن حالا از بی اعصابا خوشت میاد؟ نباید از اون خوشت بیاد."
کاکاشی از گوشه چشم نگاه سرگرم شده ای به اوبیتو انداخت:"چرا، چون تو خوشت نمیاد؟"
اوبیتو انگشتش را بالا اورد:"سکوتتت! وقتی من میگم نه یعنی نه."
کاکاشی هم که وقت گیر اورده بود اذیت کند همان پوزخندی را نشاند روی لب هایش که میدانست لج اوبیتو را در میاورد:"حسودددد، حسسسود."
O:"من حسود نیستم!"
K:"هستی."
O:"نیستم میگم."

K:"پس تشکات کجاس؟ نداری؟"
کاکاشی وقتی کمد خالی را دید پرسید. اوبیتو شانه بالا انداخت:"من تنها زندگی میکنم."
K:"پس کجا قراره بخوابم."
O:"تو تخت من میخوابی دیگه."
اوبیتو خیلی عادی گفت، کاکاشی که داشت سعی میکرد فکر بد نکند چشم هایش گشاد شد:"خودت کجا میخوابی؟"
اوبیتو با شیطنت پوزخند زد، انگار میدانست در ذهن کاکاشی چه خبر است:"کنار تو دیگه."
کاکاشی سریع ماسکش را کشید بالا تا گونه های گل انداخته اش را قایم کند:"خجالت بکش."
O:"از چی خجالت بکشم خب میخوایم بخوابیم. بعلاوه، ما تجربه شو داشتیم."
K:"اونا اتفاقی بود."
اوبیتو وانمود کرد که شک دارد، بازیگوشی در چشمانش برق میزد:"مطمعنی؟"
و کاکاشی دقیقا میدانست او به چی اشاره میکند، همان شب تو جنگل. شروع کرد اوبیتو را هل دادن که از پله ها برود بالا، فقط برای اینکه چیزی بیشتر از این لو نرود:"برو بالا ببینم. اتاقت کجاس؟"
دیدگاه ها (۲)

پارت ۳۷K:"یااااا ابلفضل. اصن تا حالا مرتب کردی اینجارو؟!"کاک...

پارت ۳۸اوبیتو برای ما گفته است که: صبح که بیدار شدم همه چی م...

پارت ۳۵اوبیتو با خستگی رسید نزدیک در، از سوراخ چشمی نگاه کرد...

پارت ۳۴کاکاشی کلا نخوابید، تا صبح داشت برای پدرش عزاداری میک...

و پارت ۴۷اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط