پارت
پارت ۳۸
اوبیتو برای ما گفته است که: صبح که بیدار شدم همه چی مشنگ میزد. کاکاشی هم که فقط میخوابه. نمیدونم چرا فکر میکردم صبحا زود پا میشه، شاید چون تو اکادمی بچه درس خون بود. پاشدم از رو تخت، سعی کردم کاکاشیو بیدار نکنمش.
"چندمه امروز؟"
یه نگاهی به تقویم انداختم ببینم چندمه نکنه ماموریت داریم؟ نه انگاری فردا پس فرداس. رفتم پایین صبحونه درست کنم. همش پام میخورد به در و دیوار اعصابم داشت خورد میشد، چرا درست جلو پامو نمیبینم اخه؟ همه چی تار شده امروز.
در یخچالو باز کردم و دیدم بعله، مگسم پر نمیزنه. پول مولم که نداریم ای بابا. پس تصمیم گرفتم پاشم برم بیرون یه چیزی بخرم بخوریم تا کاکاشی بیدار نشده.
●
اینبار کاکاشی برای ما میگوید: داشتم خواب نازنینمو میدیدم و حال میکردم تو جزایر قناریم که یهو زرت صدای اوبیتو پیچید تو کل خونه:"پاشو لنگ ظهره دیگه، چقد میخوابی!"
سیخ نشستم. بعد ساعت مزخرف اوبیتو رو از رو میزش نگاه کردم ببینم چنده. اووو الکی شلوغش میکنه تازه دوازده و ده دیقه س.
K:"بذار بخوابیم صبح جمعه ای."
صداش از طبقه پایین اومد:"یا پا میشی گورتو گم میکنی پایین یا خودم میاما."
K:"اعصاب نداریا، باشه بابا اه."
رفتم دسشویی حداقل صورتمو اب بزنم.
وقتی رسیدم پایین اوبیتو داشت در به در دنبال یه چیزی میگشت، کل اشپزخونه رو ریخته بود به هم:"چیکار میکنی همینجوریش خونه ریدمان بود."
O:"میناتو سنسه یه پاکت تو راه بهم داد. نمیگه توش چیه باید خودم ببینم. قیچی کوش خب؟"
پاکت؟ چه پاکتی؟ قیچی رو از زیر کابینت دراوردم دادم بهش:"بیا خودتو نکش. چی هس حالا؟"
منو کشید نزدیک با هم ببینیم. پاکتو که باز کرد یه کاغذ دراورد روش نوشته بود:'آیا دنبال تفریح هستید؟ ایا از اینکه همش توی خونه بمونید خسته شدید؟ پس امشب حتما باید به مراسم هوکاگه سوم تشریف بیاورید. (پی نوشت: نوشیدنی اضافه م میدم توروخدا بیاین.)'
نگاهم به خط اخر که افتاد نتونستم نخندم. ولی اوبیتو از ذوق میخواست دیوارو گاز بزنه:"مراسم هوکاگه؟ وای حتما خیلی خفنه کم پیش میاد هوکاگه مراسم بده."
خیلی براش جذابه، لابد واسه اینه که دوس داره هوکاگه شه. سعی کردم صاف نگهش دارم که مث موشک شوت نشه تو در دیوار:"الان میناتو سنسه اینو داد بهت؟ چی گفت؟"
O:" فقط گفت بیاین رینم میاد."
K:"خب من که لباس نیاوردم."
O:"من حاضر میشم بعد میریم خونه ی تو که "حاضر شی
اوبیتو برای ما گفته است که: صبح که بیدار شدم همه چی مشنگ میزد. کاکاشی هم که فقط میخوابه. نمیدونم چرا فکر میکردم صبحا زود پا میشه، شاید چون تو اکادمی بچه درس خون بود. پاشدم از رو تخت، سعی کردم کاکاشیو بیدار نکنمش.
"چندمه امروز؟"
یه نگاهی به تقویم انداختم ببینم چندمه نکنه ماموریت داریم؟ نه انگاری فردا پس فرداس. رفتم پایین صبحونه درست کنم. همش پام میخورد به در و دیوار اعصابم داشت خورد میشد، چرا درست جلو پامو نمیبینم اخه؟ همه چی تار شده امروز.
در یخچالو باز کردم و دیدم بعله، مگسم پر نمیزنه. پول مولم که نداریم ای بابا. پس تصمیم گرفتم پاشم برم بیرون یه چیزی بخرم بخوریم تا کاکاشی بیدار نشده.
●
اینبار کاکاشی برای ما میگوید: داشتم خواب نازنینمو میدیدم و حال میکردم تو جزایر قناریم که یهو زرت صدای اوبیتو پیچید تو کل خونه:"پاشو لنگ ظهره دیگه، چقد میخوابی!"
سیخ نشستم. بعد ساعت مزخرف اوبیتو رو از رو میزش نگاه کردم ببینم چنده. اووو الکی شلوغش میکنه تازه دوازده و ده دیقه س.
K:"بذار بخوابیم صبح جمعه ای."
صداش از طبقه پایین اومد:"یا پا میشی گورتو گم میکنی پایین یا خودم میاما."
K:"اعصاب نداریا، باشه بابا اه."
رفتم دسشویی حداقل صورتمو اب بزنم.
وقتی رسیدم پایین اوبیتو داشت در به در دنبال یه چیزی میگشت، کل اشپزخونه رو ریخته بود به هم:"چیکار میکنی همینجوریش خونه ریدمان بود."
O:"میناتو سنسه یه پاکت تو راه بهم داد. نمیگه توش چیه باید خودم ببینم. قیچی کوش خب؟"
پاکت؟ چه پاکتی؟ قیچی رو از زیر کابینت دراوردم دادم بهش:"بیا خودتو نکش. چی هس حالا؟"
منو کشید نزدیک با هم ببینیم. پاکتو که باز کرد یه کاغذ دراورد روش نوشته بود:'آیا دنبال تفریح هستید؟ ایا از اینکه همش توی خونه بمونید خسته شدید؟ پس امشب حتما باید به مراسم هوکاگه سوم تشریف بیاورید. (پی نوشت: نوشیدنی اضافه م میدم توروخدا بیاین.)'
نگاهم به خط اخر که افتاد نتونستم نخندم. ولی اوبیتو از ذوق میخواست دیوارو گاز بزنه:"مراسم هوکاگه؟ وای حتما خیلی خفنه کم پیش میاد هوکاگه مراسم بده."
خیلی براش جذابه، لابد واسه اینه که دوس داره هوکاگه شه. سعی کردم صاف نگهش دارم که مث موشک شوت نشه تو در دیوار:"الان میناتو سنسه اینو داد بهت؟ چی گفت؟"
O:" فقط گفت بیاین رینم میاد."
K:"خب من که لباس نیاوردم."
O:"من حاضر میشم بعد میریم خونه ی تو که "حاضر شی
- ۱.۴k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط