{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم


مدتی از ازدواج اجباری‌تون گذشته بود.
دیگه اون همه دعوا و بگومگو مثل قبل نبود، ولی بازم غرور بینتون یه دیوار نازک ساخته بود.

هر دو از هم خوشتون می‌اومد، ولی هیچ‌کدوم جرات نمی‌کرد اولین قدم رو برداره.
مخصوصاً تو.
چون فکر می‌کردی اون هنوز همون پسر مغرور قدیمیه.

اون شب، توی عمارت کوهستانی خانواده‌تون، یه جلسه‌ی محرمانه با یه گروه تازه‌وارد ترتیب داده شده بود. یه گروه قاچاقچی مواد که مرزهای غربی رو تهدید می‌کردن.

تو و جونگ‌کوک قرار بود با هم برید جلسه رو هدایت کنید. ولی از همون اول همه‌چی مشکوک بود.

یکی از محافظ‌ها گفت:

– خانم... به نظرم اوضاع خوب نیست. زیادی ساکتن.

تو نیم‌نگاهی به جونگ‌کوک انداختی. اونم اخماش تو هم بود. همیشه توی چنین موقعیت‌هایی مثل یه تیم واقعی عمل می‌کردید، حتی وقتی از هم دلخور بودید.

جلسه که شروع شد، یه چیزی توی فضا سنگین بود. فقط چند دقیقه گذشت که یکی از افراد گروه دشمن بلند شد و ناگهان اسلحه‌اشو کشید.

صدای تیر بلند شد.
همه پخش زمین شدن.
تو رفتی سمت میز، پناه گرفتی. و همون لحظه دیدی جونگ‌کوک با چابکی همیشگیش، یکی یکی مهاجم‌ها رو از پا درمیاره. مثل همیشه، بی‌رحم و دقیق.

اما یه لحظه... صدای شلیک خورد به دیوار پشت سرت. یه گلوله‌ی سرگردون.

همین که خواستی بلند شی، دست جونگ‌کوک به بازوت خورد و پرتت کرد زمین.


– حواست کجاست لعنتی؟!
– داد زد. –
اگه یه ذره دیگه دیر می‌جنبیدم، دیگه... دیگه الان نبودی!


تو با ترس و عصبانیت گفتی:

– فکر کردی من ضعیفم؟ فکر کردی همیشه باید منو نجات بدی؟!

نفس‌نفس می‌زدین.
هم خسته، هم پر از آدرنالین.
فقط یه لحظه بود... سکوتی بینتون نشست. صدای شلیک تموم شد.
دشمنا فرار کردن.
اتاق پر دود باروت بود.


و اون لحظه، توی اون سکوت و نفس‌نفس زدن، نگاتون قفل شد به هم.


جونگ‌کوک یه قدم جلو اومد. تو هم تکون نخوردی. نور چراغ نیمه‌سوخته افتاده بود روی صورت خسته‌تون.
لبخند محوی روی ل*بش نشست. ولی چشم‌هاش... مثل همیشه جدی، دقیق، و پر از چیزی که جرات گفتنش رو نداشت.


آروم گفت:

– دیگه نمی‌تونم وانمود کنم ازت بدم میاد.

و تو، بی‌اختیار زمزمه کردی:

– منم.

و اون لحظه... انگار دنیا وایستاد. دود، باروت، زخم، خشم... همه محو شد وقتی ل*ب‌هاش به ل*ب‌هات رسید.


یه بو*سه‌ی آروم... ولی پر از خاطره.
پر از سال‌هایی که با دعوا گذشته بود.
پر از عشق خفه‌شده‌ای که بالاخره راهی برای نفس کشیدن پیدا کرده بود.

تو اون بو*سه، تو و جونگ‌کوک نه‌فقط عاشق، بلکه شریک واقعی دنیای مافیا شدید. هم‌قسم شدید.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم (اخر)از اون شب به بعد...همه‌چیز بین‌تون عوض شد. هنو...

༺من از تماشاے تو سیر نمیشوم،اے محبوب من ༻پارک جیمین

چندپارتی درخواستی جونگکوک عنوان : اسلاید دوم پارت اول تو و ج...

چقدر قشنگه 😍واقعا منطق بعضیارو درک نمیکنم خوشت نمیاد چرا نگا...

سرنوشت من part4《ویو ات》همین جور که مست بودن رفتن توی اتاق و ...

part52 عشق پنهانسوهو: یالا تفنگت رو بنداز زمین وگرنه یه گوله...

part53 عشق پنهاننویسنده: جونگ کوک به زور دستش رو بلند کرد سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط