{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه‌ی خون و گل

افسانه‌ی خون و گل
قسمت ۲۶: نبردِ درونی

روزهایِ تویِ بیمارستان، برایِ مینجی مثلِ گذرِ زمانِ کند و سنگین بود. اون هر روز با تمامِ وجودش سعی می‌کرد جونگ‌کوک رو به دنیایِ واقعیت برگردونه. اما جونگ‌کوک، در عینِ حال که به حرف‌هایِ مینجی گوش می‌داد، انگار همیشه یه پایی تویِ یه دنیایِ دیگه داشت؛ دنیایی که بویِ باروت، خون و قدرتِ خالص می‌داد.

یک شب، وقتی که ماهِ کامل پشتِ ابرهایِ سیاه پنهان شده بود، جونگ‌کوک با وحشت از خواب پرید. عرق کرده بود و نفس‌نفس می‌زد. مینجی که کنارش نشسته بود و داشت کتاب می‌خوند، با هراس به سمتش رفت.
«جونگ‌کوک! اتفاقی افتاده؟ کابوس دیدی؟»

جونگ‌کوک با چشم‌هایِ باز، که انگار برقِ یه خنجر رو داشتن، به سقف خیره شد. «اون صدا رو می‌شنوی، مینجی؟»
مینجی با گیجی گفت: «چه صدایی؟ اینجا که ساکته...»
جونگ‌کوک دستش رو با قدرت رویِ ملافه‌ها فشار داد و با صدایی که لرزشِ عجیب و ترسناکی داشت، گفت: «صدایِ زنجیرها... صدایِ آدم‌هایی که دارن برمی‌گردن تا چیزی که از دستشون رفته رو پس بگیرن. مینجی، من حس می‌کنم دارم تبدیل می‌شم به چیزی که اونا می‌خوان. من دیگه فقط یه پسرِ معمولی نیستم... من دارم به یه سلاح تبدیل می‌شم.»

اون شب، مینجی فهمید که جنگِ اصلی، نه تویِ خیابون‌هاست و نه با گلوله‌ها؛ جنگِ اصلی، تویِ روحِ جونگ‌کوک در جداله.
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۲۷: سایه‌هایِ گذشته در دفترِ جئوندر ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۲۵: سایه‌یِ پدردر همین حال، آقایِ جئ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۴: پیوندِ شکسته، پیوندِ تازهمینجی با...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط