پارت5
پارت5
از خنده قرمز شده بود.به من که عین مجسمه با یه گوشی تو دستم وایساده بودم گفت:بیخیال دختر خاله،بیا بریم.من میدونم تو بلد نیستی مث خانوما و با ادب حرف بزنی و بعد زیر لب طوری که من بشنوم،گفت:بیچاره خاله و عمو که اینجوری نیستن.نمیدونم این دختر به کی رفته.فک کنم کم مونده بود از بینیم،دود بزنه بیرون.سرشو که بالا اورد و قیافه برزخی منو دید،مثلا ترسید و گفت:شنیدیییییییییی؟
بی توجه بهش،چرخیدم و به سمت مامان اینا که معلوم بود تا حالا داشتن چمدونای مهردادو تحویل میگرفتن رفتم.
چن دقیقه بعد هممون به سمت ماشینامون راه افتادیم.مال من که چن کوچه بالاتر بود ولی بقیه میخواستن طوری برنامه ریزی کنن تا جا واسه همه باشه،چون ماشین باباهم نبود،جا تنگ شده بود.همین جور وایساده بودیمکه مهرداد در گوشم گفت:تو ماشین آوردی؟ سرمو تکون دادم و گفتم ،، آره
رو کرد و به مامان باباش گفت:من با رها میرم.یه جایی کار دارم،شمام باهم تقسیم بندی شین.
با همه سرسری خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت ماشینم.
همین که نشستیم،عینک آفتابی مو زدم و رو کردم به سمت مهرداد و گفتم:گفتی قراره یه جایی بری،بگو تا برم.
مهرداد :برو اون جایی که تاقبل رفتنم،میرفتیم اونجا و باهم دردو دل میکردیم.دلم پره به خدا.
هیچ حرفی نزدم و به سمت جایی که گفته بود راه افتادم.تا اونجا باهم حرف نزدیم چون میدیدم که مهرداد حال و حوصله نداره.نمیدونستم که واسش چه اتفاقی افتاده که در این حد ناراحته.با رسیدن به پاتوقمون،پیاده شدیم.پاتوق ما که باهم پیدا کرده بودیم،یه کوه بود که بهش یه پل وصل میشد.به سمتش رفتیم و نشستیم
صیحتون بخیر
ببخشید این پارت کوتاه شد، این پارتو ادامه خواهم داد.پس دقت کنید که به این پارت اضافه خواهم کرد
بچه حتما رمانو از اول بخونید و نظراتتونو بهم بگین،خوشحال میشم
از خنده قرمز شده بود.به من که عین مجسمه با یه گوشی تو دستم وایساده بودم گفت:بیخیال دختر خاله،بیا بریم.من میدونم تو بلد نیستی مث خانوما و با ادب حرف بزنی و بعد زیر لب طوری که من بشنوم،گفت:بیچاره خاله و عمو که اینجوری نیستن.نمیدونم این دختر به کی رفته.فک کنم کم مونده بود از بینیم،دود بزنه بیرون.سرشو که بالا اورد و قیافه برزخی منو دید،مثلا ترسید و گفت:شنیدیییییییییی؟
بی توجه بهش،چرخیدم و به سمت مامان اینا که معلوم بود تا حالا داشتن چمدونای مهردادو تحویل میگرفتن رفتم.
چن دقیقه بعد هممون به سمت ماشینامون راه افتادیم.مال من که چن کوچه بالاتر بود ولی بقیه میخواستن طوری برنامه ریزی کنن تا جا واسه همه باشه،چون ماشین باباهم نبود،جا تنگ شده بود.همین جور وایساده بودیمکه مهرداد در گوشم گفت:تو ماشین آوردی؟ سرمو تکون دادم و گفتم ،، آره
رو کرد و به مامان باباش گفت:من با رها میرم.یه جایی کار دارم،شمام باهم تقسیم بندی شین.
با همه سرسری خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت ماشینم.
همین که نشستیم،عینک آفتابی مو زدم و رو کردم به سمت مهرداد و گفتم:گفتی قراره یه جایی بری،بگو تا برم.
مهرداد :برو اون جایی که تاقبل رفتنم،میرفتیم اونجا و باهم دردو دل میکردیم.دلم پره به خدا.
هیچ حرفی نزدم و به سمت جایی که گفته بود راه افتادم.تا اونجا باهم حرف نزدیم چون میدیدم که مهرداد حال و حوصله نداره.نمیدونستم که واسش چه اتفاقی افتاده که در این حد ناراحته.با رسیدن به پاتوقمون،پیاده شدیم.پاتوق ما که باهم پیدا کرده بودیم،یه کوه بود که بهش یه پل وصل میشد.به سمتش رفتیم و نشستیم
صیحتون بخیر
ببخشید این پارت کوتاه شد، این پارتو ادامه خواهم داد.پس دقت کنید که به این پارت اضافه خواهم کرد
بچه حتما رمانو از اول بخونید و نظراتتونو بهم بگین،خوشحال میشم
- ۱.۹k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط